تبليغاتX
گنیما

تاريخ مازندران باستان ، یزدان پناه لموکی ، طیار  ، نشر چشمه تهران چاپ اول 83     

خوشبختانه مدتی است منتقدان ، نویسندگان ، پژوهشگران و اهل تحقیق و مطالعه مازندران به مازندران و مازندران شناسی توجه خاصی مبذول داشته اند؛ هر چند آنچه باید و شاید به این مهم پرداخته نشد .

کتاب تاریخ مارندران باستان نوشته ی پژوهشگرباذوق طیار یزدان پناه لموکی که نشر چشمه در تابستان 83 چاپ و منتشر کرد، در نوع خودش اگر بی نظیرنباشد حداقل کم نظیر است.

چرا که تا به حال کسی اختصاصا به تاریخ باستان مازندران نپرداخنه ، هر چند جسته و گریخته از کتابها و منابع گذشته و حال مطالبی بود که آقای یزدان پناه با دقت نظر خاص ، با کنکاش و جستجو در آثار و منابع گذشتگان اثری ترتیب داد که جای آن در تاریخ و فرهنگ این منطقه خالی بود.

متن کتاب بدون در نظر گرفتن فهرست و نمایه و ... حدود یکصد و پنجاه و شش صفحه می- باشد که از یک پیش سخن و چهارده قسمت تشکیل گردید، به ترتیب عبارتند از:

1-   مازندران باستان از آغاز تا آستانه ی ورود آریاییان

2-   مازندران باستان در دوره ی پایانی هزاره سوم

3-   کاسی ها و مازندران

4-   سومر و مازندران

5-   فرهنگ اعتقادی مازندران باستان

6-   درباره قوم ماز و مازندران ، تاریخ و آیین

7-   نکاهی به جغرافیای مازندران باستان

8-   تاریخ موسیقی مازندران

9-   درباره ی زبان مازندران

10- مازندران در اواخر دوم تا اوایل هزاره ی اول ( پ . م)

11- مازندران در اواخر نیمه اول هزاره ی اول

12- مازندران از آغاز هزاره اول تا فروپاشی مادها

13- مازندران و امپراتوری هخامنشیان

14- تاثیر جنبش بردیا ( گئو ماتا) در پارت و مازندران.  

اگر تاریخ ایران را دو رویه کاملا متفاوت سیاه وسفید در نظر نگیریم و کمی خوش بینانه تر بدان بنگریم. خاکستری متمایل به سیاه است، چرا که تاریخ ایران - به جز معدودی- مدح و تملق پادشاهان و بزرگان زمانه را در بر می گیرد باید در لا به لای نوشته ها واقعیت تاریخی و اجتماعی جامعه را در آن یافت. اما تاریخ باستان که بیشتر به استناد بر آثار باستانی ، اسناد و مدارک به دست آمده آن زمان است، آنچه باید و شاید اسناد و مدارکی   بدست نیامد یا پرداخته نشده است « متاسفانه آن گونه که شایسته است در مناطق گوناگون مازندران کاوش های باستان شناسی صورت نگرفته بسیاری از یادگارهای گذشنه ارزیابی نگردیده است.[1]» پس دست یافتن به یک تاریخ تا حدودی متقن کاری دشواراست .

حال پرداختن به قسمتی از ایران با ویژگی های تاریخی ، جغرافیایی خاص آن که روزگاری اگرمهد تمدن و فرهنگ نبود تاثیرات زیادی به تمدن و فرهنگ جوامع همجوار داشته، جای بسی تامل و بررسی است. « مازندران باستان در کنار تمدن های درخشان زمان خود قرار نداشت ، البته این نکته بیانگر عدم وجود ِ تمدن قابل توجه درآن نیست . [2]»  به هر صورت چه در زمینه زبان شناسی چه در زمینه فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و... به این خطه سرسبز که دهها بارنام آن در شاهنامه ذکر شده است. و منابع کهن از آن نکته ها درج کرده- اند؛ چندان به آن توجه نشد. سرزمینی که آب و هوای منحصر به فرد ، کشاورزی و دامداری غنی  و منابع زیر زمینی و روی زمینی ، جای بسی تامل و مداقه  نظر دارد و جای تحقیقات و پژوهش های عمیق و وسیع مازندران شناسی در ابعاد مختلف  یا مرکزی مستقل که فقط و فقط به مازندران شناسی بپردازد، خالی است.

با توجه به آثار به دست آمده در مازندران حاکی از آن است که قدمت این منطقه به پیش از ورود آریاییان به ایران می رسد.« برخی از دانشمندان بر این نطرند که کناره های مازندران موطن اولیه و مبدا تمدن بود که در طی سده ها به آن سوی البرز راه یافته و فلات ایران و نقاط مجاور آن را در شرق و غرب تحت تاثیر قرار داده است.[3]» نکته جالب توجه در این کتاب صحبت از تمدنی است که زن ها ساختند چرا که مرد ها به شکار می رفتند زن ها به کار کشاورزی و دامداری می پرداختند که یواش یواش صنعت هم وارد این عرصه شد و جالب تر از همه که زن سالاری مرسوم بودن و زن ها چند تا شوهر می کردند [4] کاملا ً عکس صده ها و دهه های گذشته و امروز . حال چه پیش آمده است که زن ها این قدر عقب نشینی کرده اند ازلحاظ جامعه شناسی به بحث و تحقیق مفصلی نیاز دارد .

به مرور زمان آریاییان وارد این منطقه شدند « تا برهمه ی دیوان و جادوگران و پریان و«کوی» ها و کرپن های ستم کار] چیره شود[ که دوسوم ازدیوان مازندران و دروغ پرستان ورن ( گیلان ) را برزمین افکند .» [5] نویسنده محترم توضیح ندادند که دیوان و دروغ- پرستان چه کسانی بودند. آیا نژاد و قوم خاصی بودند که براین منطقه تسلط داشتند یا اینکه نه آریائیان همه مردم بومی را دیو می گفتند .آقای نجف زاده بار فروش در مقدمه کتاب واژه نامه مازندرانی درباره دیوان این گونه نظر می دهد : «و نبرد با دیوان مازندران چیزی نیست مگر نبرد ایرانیان با سختی ها و شگفتی های دوین ها و مازهای کوهستان البرزیا « پتیشخوارگر» که بلند ترین و زورمند ترین آنان نیز دیو سپید یا دماوند سپید پوش بوده باشد.[6]»

 در اعتقادات عامیانه و بعضی از داستانهای سینه به سینه دیو موجودی با قد و قامت بلند شکل و هیبت آنچنانی اصولا ً ضد انسانها که در یکی از قصه های عامیانه وقتی دیوی را کشتند استخوان ساق او آنچنان بلندودرشت بودکه پلی روی رود خانه ای شد. آیا دیوان مثل هر موضوع و حادثه ای در طول تاریخ وقدمت زمان دستخوش تغییرات و حوادث روزگارگردیدند ؟!

نویسنده معتقد است که همه قومهای دریای کاسپین ( مازندران ) را کاسپیان می نامیدند و قومها و تمدنهای دیگر مستقیم و غیر مستقیم تمدن مازندران را تحت تاثیر قرار دادند . نکته قابل ذکر ارتباط سومری ها با مازندرانی هاست که به گفته نویسنده واژه های مشترک زیادی بین این دو قوم وجود دارد که از قوم سومری وارد زبان مازندرانی شده است . جدولی از این واژه ها آورده که قابل تامل است . از جمله واژه گل gal در سومری به معنی بزرگ و در مازندرانی گت gat را به معنی بزرگ آورده است در حالی که خود واژه گلgal  در مازندران به معنی موش است البته به معنی عام کلمه که باز خود موش اسم ها متفاوتی به خود می گیرد مثل داردمه dārdəmə gal ، عروسک گل ?arusak gal و... آوردن واژه ها به صورت جدول تقابلی قابل تامل است!

درباره آداب و رسوم در مازندران نکات ارزنده ای وجود دارد از جمله قوم هایی که مرده را می خوردند. یا آدمهایی بالای هفتاد سال را می کشتند و بعضی می خوردند که این کار را احترامی برای تامین حیات می دانستند. سگ پرستی و ستایش  و احترام برای اسب که نماد الهی داشت[7] امروزه هم احترام خاص برای سگ و اسب قائلند. اعتقاد عامیانه بر این است: اگر غذایی که می خواهید به گربه بدهید با صلوات و مهر بدهید اما برای سگ احتیاجی به صلوات و مهر نیست.                      

عامل چند خدایی هم مثل یونان باستان در این جا مرسوم بود. « خدای کشاورزی و چوپانی در آسمان جا داشت زیرا خدایان عامل موثر در زندگی به شمار می رفتند بنا براین پرستش خورشید، ستارگان و آتش و آب در مازندران باستان تعجبی ندارد[8]» امروز هم برای هر یک از موارد فوق احترام و اعتقاد خاصی وجود دارد مثلا خورشید و ماه را دو خواهر می دانند. یک روز خورشید از دست ماه عصبانی شد کشیده ای به صورتش  زد. بر اثر کشیده صورت ماه لک افتاد. لک یا سایه روی ماه بر اثر کشیده خورشید است. به خورشید و ماه قسم  می خورند. هیچ موقع به آن فحش و نا سزا نمی گویند. چرا که پاک و مقدس اند. برای هر انسان روی زمین یک ستاره در آسمان قائلند؛ یعنی این که هر انسان که روی زمین زندگی می کند یک ستاره هم در آسمان دارد. با مردن هر فرد ستاره او درآسمان می میرد. انسان هر چه قدر از نظر شخصیت اجتماعی والاتر باشد ستاره او بزرگتر است. آب را پاک و مهریه حضرت فاطمه می دانند و می گویند آلودگی را نمی پزیرد. آتش هم پاک و مقدس است و در چهار شنبه سوری از روی آتش می پرند و می گویند سرخی تو مال من و زردی من مال تو. در حقیقت یک نوع تطهیر و پاکی را از آتش طلب می کنند[9] باید رگه های دین زردتشت و ما قبل زردتشت را درآن یافت.

قوم های زیادی در مازندران باستان زندگی می کردند از جمله: هرکانیان، تپورها، آماردها، آناریها( غیر ایرانی) کادوس ها ، آلبانیان، کاسپیان ، اوتیان ، تپور، ماز و ... عده ای بر این اعتقاد ند که ماز نام قومی بود در مازندران اما درباره وجه تسمیه مازندران در بین عوام و تحصیل کرده دیدگاه های متفاوتی وجود دارد: 1- مازندران= ماز نام قومی بودند در کنار قوم های دیگر[10] 2- صادق کیا می گوید: گمان می رود مازندران از سه جز ساخته شده باشد: نخست مزmaz به معني بزرگ ، دوم ایندره indra نام يكي از پروردگاران آریاییان که در دین مزدیستی ازدیوها شمرده شده است، سوم پسوند « آن» که در ساختن جای بسیار به کار رفته است[11] .

3- مازندران: ماز: چین و شکنج را گویند؛ و نام کوهستان  واقع بین گیلان و جاجرم و مازیار پسر قارن اسپهبد طبرستان: مالک کوهستان ماز ، واقع بین جاجرم و گیلان[12]

4- ماز در زبان های ایرانی به چین و شکن گفته می شود و ماز اندر آن به جایگاهی که اندر آن چین و شکن و برجستگی های میان دشت مرکزی و تبرستان است[13].

5- مازندران به اعتقاد عامه: ماز یعنی مهازməhāz و مهاز یعنی زنبور عسل در آن

6- مازندران ، ماز: یعنی درخت موزی muzi (بلوط ) در آن، چون درخت بلوط از یک طرف تنه ای صاف و مرتب نداردبلکه قوز بر قوز است و از طرف دیگر درخت مادر در جنگل مازندران محسوب می شود.

مولف محترم درباره ریشه موسیقی مازندران نکات جالبی را مورد توجه قرار دادند که نشان دهنده قدمت موسیقی در مازندران است. مازندران هم مثل همه جای ایران دو نوع موسیقی در آن رواج دارد: 1- کوچه بازاری و عامیانه 2- اصیل و ناب.

« فارابی در تعریف ساز تنبور در کتاب کبیر آورده است که این ساز موسیقی از نزدیکترین ساز شبیه عود ( رود) و از سازهای شناخته شده است که در واقع همان ساز بربط کوسان مازندرانی بود،... » [14] اگر دقیقا تنبور همان ساز بربط باشد خوب نشان دهنده این است که موسیقی مازندران قدمت چند هزار ساله دارد.

نویسنده محترم نام خلیل طهماسبی را در کتاب آورده است[15] بدون اینکه درباره اش توضیح داده باشد یا در نمایه یادی از او کرده باشد. خلیل طهماسبی مردی حدود پنجاه ساله ، قامتی بلند و کشیده ، لاغر اندام، بی سواد، کالش ( کسی که دنبال گاو در مراتع و صحرا باشد) و از نوازندگان لله وا ( نوعی ساز محلی) بسیار فروتن و متواضع است در لله وا زدن بی نظیر می باشد با این که موسیقی را سینه به سینه فرا گرفت ولی با لله وا زدن آدم را محسور خویش می سازد. جا داشت که از این نیک مرد روزگار در کتاب که از هنر و دانش او استفاده شده است توضیح بیشتری می داد.

در پاورقی صفحه 89 که درباره زبان طبری بحث می کند. لازم است نکته ای را توضیح دهم. مولف محترم گفته ارژنگ هندی در سواد کوه و قائمشهر به عنوان ارجنگه سرای است. باید گفته شود در مازندران ما واج ( حرف ) « ژ» نداریم اگر هم واژه ای وارد این زبان شده است تبدیل به « ج» شد مثلا ژاپن به جاپن تبدیل گردید. تازه اگرجایی کاربرد داشته باشد  اولا واژه وارداتی است ثانیا بین با سوادها و تحصیل کرده ها که تحت تاثیر زبان فارسی قرار گرفته اند. محال است که فرد عوام و تحصیل نکرده از واج « ژ» استفاده نماید، برعکس حرف « ج» زیاد است همان طور که در زبان کردی حرف « ژ» کاربرد محسوسی دارد مثلا زن یا روزنامه به ترتیب ژِن- روژنامه می شود. مثالی که از ادبیات عامیانه زده است « ارجنگه پائه رِ دوش هایته» arĴang-e  pāə re dūš hāyte   مولف معنی کرده است: یعنی کسی که چوب دستی ارژنگی را- که به نظر می رسد قوی باید می بود، به دست گرفته و آماده کارزار است[16] .» نویسنده محترم در معنی واژه پائه از مازندرانی به فارسی دچار اشتباه گردید. پائه pa?e  به معنی چوبدستی نیست در کتاب پژوهشی در زبان تبری پائه یا پایه را این گونه توضیح می دهد: پائه pā?e تکه ای چوب به اندازه 5/1 تا 2 متر به قطر 7 تا 15 سانتیمتر از تنه درختان جدا و برای پرچین باغ ها به کار می رود ] = پایه[[17] در لغت نامه بزرگ تبری پایه را این گونه معنی کرد:« چوب عمودی پرچین[18]» وقتی دعوا شد یکی از پائه ها[19] را می کند و به سمت طرف مقابل نه به معنی چوبدستی. چوبدستی در مازندران به معنی دس چو dassə ču  است باید گفته شود این یک ضرب المثل است که  درهمان قائمشهر و سواد کوه کاربرد دارد.

به هر صورت کتاب تاریخ مازندران باستان حاوی اطلاعات بسیار مفید و ارزنده درباره مردم مازندران ، قوم ها و نژاد ها ، زبان ، موسیقی ، دلاوریها و جنگ ها ، اعتقادات و آیین- ها و... می باشد. که هر کدام از این موضوع ها احتیاج به تحقیق و پژوهش مفصل دارد.

اگر نام کتاب را مختصری از تاریخ مازندران باستان می گذاشت بهتر بود تا تاریخ مازندران باستان چرا که نا گفته و محل تردیهای زیادی در این کتاب موجود است.

 

نادعلی  فلاح

26/10/83     

 

    

 

 

 



1- واژه نامه مازندرانی ، محمد باقر نجف زاده بار فروش ( م . روجا ) نشر بلخ تهران چاپ نخست 1368 ص 26

2- تاریخ باستان مازندران ص 11

3- تاریخ باستان مازندران ص 16

4- تاریخ باستان مازندران ص 19و 20

1- تاریخ باستان مازندران ص 27

2- واژه نامه مازندرانی  همان منبع ص 5

3- تاریخ مازندران باستان ص 44-43

1- تاریخ مازندران باستان ص 45

2- برای  اطلاعات بیشتر رجوع شود به کتاب باورها و بازی های مردم آمل ،  علی اکبر مهجوریان،  فرهنگ خانه مازندران ساری 1374

3- برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به تاریخ مازندران باستان مبحث قوم ماز و مازندران به تاریخ و آیین

4- تاريخ مازندان باستان ص 49-50  پاورقی.

5- فرهنگ نامهای ایرانی،محمد عباسی، انتشارات بنیاد چاپ دوم تهران 1368 ص 148

1- واژه نامه مازندرانی ص51

2- تاريخ باستان ماؤنىران ص 73

3- تاریخ باستان مازندران ص76

1- تاریخ باستان مازندران ، پاورقی ص 89

- 2پژوهش در زبان تبری مازندرانی همراه  با علائم زبان شناسی و اشعاری از رضا فراتی. نصرالله هومند. آمل انتشارات طالب آملی چاپ دوم 1382 ص95

3- نرم افزار بزرگ تبری مدخل واژه پائه pa?e   و پایه paye

4- پائه یا پایه اختلاف  تلفظ در مناطق مختلف مازندران.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:18  توسط نادعلی فلاح  | 

مرغنه جنگی mərqənə  jangi (تخم مرغ جنگی):

یکی از سرگرمی ها و تفریح عید نوروز تخم مرغ جنگی است . بدین صورت که خانواده ها تخم مرغ ها را آب پز می کنند بعد با رنگ طبیعی یا مصنوعی آن را رنگ کرده و به بچه ها عیدی می دهند . بچه ها و بزرگترها دور هم جمع می شوند تخم مرغ ها را به هم می زنند بدین صورت که یک نفر تخم مرغ پخته رنگ شده را در مشت نگه می دارد نوک ان را نشان می دهد . طرف مقابل با یک تخم مرغ دیگر همان قسمت مشخص را ضربه بزند .

اگر نوک تخم مرغ بود  طرف مقابل باید با نوک تخم مرغ خود به آن ضربه بزند، اگر انتها بود با انتهای تخم مرغ خودش ضربه بزند. هر کس که تخم مرغ اش شکست بازنده است و باید بخم مرغش رابه طرف مقابل بدهد . در این کار بعضی ها هم کلک سواری می کردند با نوک انگشتان کمک می گرفتند تا تخم مرغ آنها نشکند تا بازنده نشوند.

 در گذشته تخم مرغ جنگی با شکوه هرچه تمامتر به خصوص در اولین روز عید انجام     می گرفت ولی امروزه یواش یواش کم رنگ شد و آن شور و حال گذشته را از دست داد . باید گفت مردم دیگر آن روحیه نشاط و انبساط خاطر گذشته را ندارند .

                                                  نادعلی فلاح

                                               پولادکلای نور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:36  توسط نادعلی فلاح  | 

گهواره سبزافرا ( زندگی و شعرسیمین بهبهانی )

تاٴلیف دکتراحمدابو محبوب

نشرثالث،تهران چاپ اول 82

اگرنقد را به طور کلی به دو قسمت حرفه ای وغیرحرفه ای یا سالم وغیرسالم تعبیرکنیم ، در جامعه ما نقدادبی حرفه ای به معنای واقعی خیلی کم اتفاق می افتد. « هنوز قسمتی از آنگونه عوامل واسباب که نقد ادبی عصرما را ازنیل به آنچه لازمهٴ نقدی سالم و قوی بازمی دارد، همچنان باقی است .»[1] آنهایی که خیلی بدبین اند معتقدند که ما نقد سالم نداریم چرا که نقاد ذوق واحساسات خودش را درنقد تاٴثیرمی دهد تا جایی که نقدش به انتقام جویی و بحث وجدل لفظی کشیده می شود . اما گاهی نقدها و گفته ها و نظریه هایی نوشته وشنیده می شود که هم امیدوار کننده است هم جالب وخواندنی .«اما توجهی که درطی این سالهابه نقد ادبی مبذول شده است تا حدی مایه ی امیدواریست.»[2]

« به نظر می رسد که ذهنیت بسیاری از منتقدان ما از تناقض ها ویک سویه نگری ها رهایی نیافته است این ها دو بحران نقد امروز ماست - اگر بتوانیم نام بحران بدهیم - ظاهرا ً این ها ناشی ازنداشتن تئوری درنقد ونیزتکیه بیش ازاندازه برذوق شخص است.»[3] 

کتاب « گهوارهٴ سبزافرا» زندگی وشعر سیمین بهبهانی بزرگ شاعر معاصرنوشته دکتراحمد ابومحبوب به تازگی نشرثالث چاپ ومنتشر کرد، از جمله نقدهایی درزمینه شعروادبیات است که نظرات و دیدگاههای جدیدی از دکتر چه درحوزهٴ شعرومسائل مختلفی که ادبیات را تحت تاٴثیر قرارمی دهد وچه در زمینه آثاربهبهانی مطرح گردید به یکی از نقدهای حرفه ای وعلمی مبدل ساخته است که خواننده را محسور خویش می کند.

کتاب از چهارده قسمت تشکیل شده است: درزندگی، زن ، نظریه غزل ،وزنهای سیمینی، تاٴثیر و تطبیق ،تلمیحات واشارات ،فرهنگ عامه ، سنت و کلیشه ، زبان،بیان وشکلهای خیال ،روایت ، نویسنده ومنتقد ادبی . غیرازاین چهارده قسمت ، قسمتهایی را به معرفی آثارسیمین براساس سال انتشاروگزینه اشعار و تصویرسیمین اختصاص می دهد . درپایان چهارده قسمت یادداشت هایی برآنها افزود.

در فصل اول کتاب «در زندگی» نویسنده خیلی ایجاز ودر عین حال کامل به زندگی سیمین پرداخت هرچند« شاید هیچ یک از شاعران معاصر به اندازه او از زندگیشان نگفته اند و شاید کمتر شاعری یافت شود که چون او بی ریا زندگی اش را آفتابی کرده باشد.» ص 13 به هر صورت بسیاری از ناگفته ها زندگی اش گفته شد.

در فصل دوم به مساله زن می پردازد .از جور و جفاهائی که زنان ایرانی به دلایل مختلف متحمل شدند و می شوند یاد می کند و تغییرو تحولی  که سیمین در طول زندگی یافت و به نوعی در شعرش اثرگذاشت بحث می کنــد به خصوص تغییر در اندیشه ها و عقاید:« با تحلیل هائی که از نگرش زن مدارانه سیمین داشتیم کاملأ هویداست که او یک فیمینیست لیبرال است و در اشعارش نیز همین گونه ظاهر می شود.»ص 63

شعرها و داستان های او که به نوعی با مشکلات و مصائب زنانه ارتباط پیدا می کند تحلیل می کند: «در شعر او از احیای دخترانه تا طغیان و بی عاطفی زنانه ،از خامی دخترانه تاپختگی مادرانه ،از اسارت تا آزادگی،از رنج تا رهائی،از خودگرائی تا جامعه گرائی و انسانگرائی و... حوزه گسترده ای دیده می شود که زوایا و پیچ و خم های عاطفی روح زن را به نمایش در می آوردو نگرش به مسایل انسان را از این دیدگاه روشن می سازد. » ص 76

خواندنی ترین و جالب ترین قسمت کتاب نظریه ی غزل است.نویسنده درباره قالب غزل بحث می کند و نظریات دیگران را در قالب غزل بیان می دارد.از آن جائی که محققان اعتقاد به آن دارند که غزل از قصیده انشعاب یافته است واکثرا ً به نگرش قالبی بودن غزل نظر دارند :«اما من چندان باور ندارم که شعر عاشقانه اصولا ً ناشی ازتغزل قصایدبوده وبعدها پدید آمده است. به گمان من شعر عاشقانه همیشه به نوعی وجود داشته است .» ص 95 ودر ادامه می گوید : اگر نظریه انشعاب وجدا شدن غزل از قصیده را بپذیریم ، تنها به عنوان یک قالب با محدودیت های ویژه آن شاید بتوانیــــم این نگرش را قبول کنیم :« یعنی یک قالب از قالب دیگرزاده شده است .اما از نظر محتوا نمی توانیم چنین نظری بدهیم. » ص 95

در عبارت بالا دو نکته مطرح است: اولا ً لفظ " شاید" نشان می دهداگر قبول کنیم با شک وتردید همراه است :«زیرا هیچ دلیلی برای اثبات این امر وجود ندارد؛ اما دلایل عقلی و نقلی بسیاری بر عکس آن نیز موجود است.»ص99

نکته دیگر درباره محتوا است آنچه اهمیت دارد محتوا و درونمایه شعر است نه شکل ظاهری آن.«همه ی مباحث عمده ای که پیرامون غزل می توان مطرح شود به طور فشرده بیان شد تا به این نتیجه برسیم که غزل بر اساس مفهوم اصیل واصلی اش باید شعر عاشقانه دانست ؛ درهر قالبی که می خواهد باشد.» ص99 با توجه به نظریه قاطع دکتر ابومحبوب درباره غزل باید گفت بسیاری از دو بیتی ها و مثنوی ها وقالب های دیگری که به نوعی مسائل عشق و عاشقی وهجران انسان می پردازد ،شعر عاشقانه است.در بسیاری از غزل که به این موضوعات نمی پردازند نمی تواند غزل باشد شاید بتوان نام دیگری برای آن گذاشت.

در پایان نظریه اش را این گونه تکمیل می کند.« بدین ترتیب باید غزل را هر گونه "شعر عاشقانه غیر روایی " به شمار آورد : شعر عاشقانه غیر داستانی. این تعریفی است که من از غزل دارم . اما اگر بخواهیم جدل را کنار بگزاریم و به سازش بگراییم می توانیم محتوا را تغزل بنامیم و قالب را غزل... تغزل یعنی غزل گویی.» ص99

شعر سیمین را این گونه تقسیم بندی می کنند :«پس سیمین به لحاظ نوع ادبی و درونمایه شاعری با سه وجهه :1- غزل( عاشقانه) 2- روایت(بیان ماجرا) 3- جدل( اجتماعی و سیاسی) . »  ص100

در تاریخ ادبیات ما دانشمندان و نقادان ادب جامعه سبک ها ی ادبی و قالب شعری را براساس عصر و دوره و شکل ظاهر تقسیم بندی کردند در حالیکه از نظر علمی و منطقی درست نیست. باید بر اساس موضوع و محتوا و اندیشه و تفکر تفکیک کردد. چه بسا غزلی داریم که اصلآ به مفهوم اصلی غزل بکار نرفته است و عکس قضیه هم صا دق است.

یکی از مباحث بحث برانگیز جامعه ما از نیما تا به امروز« وزن» است. عده ای وزن را به طور کلی مردود می دانند هر کس به سراغ وزن رفت به خصوص وزن سنتی(پیش از نیما) سنت گرا و عقب افتاده است و هر کس بدون وزن گفت مدرن و... می باشد. عده ای عکس این موضوع اعتقاد دارند و می اندیشند؛ هر کس شعر بدون وزن یا وزن نیما گفت او از ادبیات قدیم آگاهی ندارد،باسواد نیست و...در مقابل این دو نظریه که نوعی افراط و تفریط را می پیمایند نظریه ای است که شاعر باید فرزند زمان خودش باشد،حال در قالب سنتی یا قالب نیمایی :« فکر می کنیم که دیگر دوران تکرار مکررات - در هر قالب و شکلی که باشد –به سر رسیده است»[4]. «در هر صورت یکی این را می پسند و دیگری آن را» هر شعری که متعلق به زمان خودش باشد ، خواننده زمان خودش را نیز دارد .  ص 117

در مبحث وزن که نویسنده به وزن سیمینی هم تعبیر کرده است. وزن را یکی از ابعاد زیبا- شناسانه شعر مطرح می کند: « در یکی از جنبه های هنر شعر بحث زیبا شناسی آن است و یکی از ابعاد زیباشناسی نیز وزن و ریتم کلام است. »  ص 105

ایشان وزن را مثل تصویر و دیگر عناصر شعری یکی از امکاناتی می داند که شاعر می- تواند از آن سود ببرد.آنگاه به ویژگی های ریتمیک سیمین می پردازد که همه وزن های شاعر دارای دو ویژگی عمده است : «1- گرفتن یک پاره از یک کلام عادی 2- تکرار کمییت و کیفیت آن پاره .»  ص 109  برای این ویژگی ها بحث جالبی می کند که چگونه سیمین شاعر کلام شعریش را از یک کلام و جمله عادی و روزمره می گیرد و استفاده می کند : « چنین وزنی با همین ترکیب در گذشته ها درشعرسابقه نداشته است .» ص 111  ایشان درباره وزن و تفاوت وزن و موسیقی نظراتش را ارایه می دهد.

قسمت عمده این مبحث درباره وزنهایی است که سیمین از آن نا خودآگاه استفاده کرد یا به عبارتی ابداع کرد : « ازهرچه بگذریم ، چه با این شیوه موافق باشیم وچه مخالف دراین اصل که به هر حال یک عنصر سبکی برای سیمین است هیچ تغییـری حاصل نمی شود.» ص 116چرا که هیچ کس این وزن را بر سیمین تحمیل نکرده است بلکه ذاتی و طبیعی وزنها شکل گرفته اند و مهمترین اصل این است که بر خواننده تاٴثیراش را گذاشت و می گذارد . در ادامه این بحث به بحور عروضی می پردازند .به طور آماری به تمام کتابها و وزنهایی که مورد استفاده قرار گرفته داست و این وزنها می توانند در چه بحری جای گیرند مفصل شرح و بست می دهد جدولی ترتیب دادند گرایش شاعر به وزنهای خاصی را مشخص می کنند . جای نکته ای در این کتاب خالی است؛ شعرهایی که وزن جدید دارند یا تلفیقی هستند ، اگر نام شعر با وزن جدید را می آورد کتاب تکمیل تر می شد.

 موٴلف درباره بحور عروضی سیمین نظرش را این گونه بیان می کند :« اگر چه گفتیم سیمین مثلا ً این وزن را استخراج کرده یا ترکیب کرده و وزن را به دست آورده است و همه اینها دلالت بر تصنع در وزن ها دارد؛ اما چنین نمی پندارم .این پژوهش ها و بررسی ها ی مااز وزن است اما حقیقت این است که وزنها هیچ کدام آگاهانه به وجود نمی آیند؛ هر پاره از کلام را که تقطیع کنیم می توانیم به سادگی آن را در یک چهارچوب عروضی قرار دهیم و بسنجیم و نامی هم برای آن برگزینیم .»  ص163-162 . «درباره شاعران، به عقیده من هرگز نمی توان ادعای استخراج کرد.»  ص164  البته منظور نویسنده از شاعر،شاعر حقیقی است.منتقد در جواب عده ای که وزن را برای شاعر دست و پاگیر می داند می گوید : «این امر در شاعران حقیقی و ذاتی صورت نمی گیرد واغلب گریبان گیر شاعرانی است که با زور می خواهند شعر بگویند.»  ص 163 در ادامه می گوید : « هر چند بی وزنی نیز می تواند نشانه سرپوش گذاشتن بر ناتوانی ها باشد .»  ص 164-163

بالاخره وزن را یکی از نشانه های سبکی سیمین می داند:« روی هم رفتـــه این ویژگی سیمین ،یکی از مهمترین شاخص ها و خصایص سبک شناسی او است و شاید بتوان آن را نوعی ریتم ارکائیک متمایل به عصر حاضر و سخن امروز – پس از نیما – دانست . »   ص 166

سیمین بهبهانی هم در مقدمه کتاب خطی زسرعت و از آتش می گوید :« هرگز به قصد قبلی وزنی ترتیب نداده ام تا بر مبنای آن کاری انجام دهم .[5]» و در پایان همین کتاب " 145 " وزن را آورده است که بعضی قبلا ًسابقه داشته و بعضی ها نداشتند همچنین دو وزنی دیگر آوردند که شماره نگذاشتند با این وجود می گوید :« ابداع  وزن از نظر من ، یک کشف است ، نه یک آفرینش .»[6]  

در فصل تاٴثیر و تطبیق خیلی موشکافانه و دقیق بررسی می کند و تاٴثیر و تقلیدی که سیمین در شعرشان داشتند با ذکر شعر و شاعر بیان می کند: « با همه اینها در اقتباس ها و تاٴثیر- های سیمین نشانه تقلید صرف دیده نمی شد .»  ص 203

در فصل تلمیحات علاوه بر اینکه به طورایجــازوکامل درباره تلمیح و کارکرد آن صحبت می نماید ابتدا تلمیحات سیمین را دسته بندی کرده ، آنگاه درباره آن تلمیحات توضیح مبسوطی می دهند .یکی از قسمت های جالب و خواندنی کتاب همین قسمت است که نویسنده برای هر تلمیح شرح کامل و خواندنی می دهد در ضمن علاوه بر آیاتی که در شعر استفاده شده است ،بیان می شود بلکه ترجمه آیـــه هم آورده می شود . در یک عبارت تمام حرفهای نا گفته را گفته اند.« در واقع هر حادثه شاخص اجتماعی و سیاسی به گونه ای در شعر سیمین بازتاب دارد و به وضوح خود را نشان می دهد و به صورت سندی ادبی برای آیندگان باقی خواهد ماند.»  ص 263  ایشان تلمیح را یکی از ویژگی ها ی سبکی و عامل غنای تصویری شعر سیمین می داند که او را به سمت تمثیل  ونماد سوق می دهد .

در قسمت  فرهنگ عامیانه مثل تلمیحات به توضیح کاربرد این عناصر در شعر و طبقه بندی آن می پردازد. اعتقاد عامیانه ای که سیمین از آن استفاده کرده است برای هر کدام شرح جالب توجهی می دهند . ایشان کارکرد فرهنگ عامیانه را نه تنها منفی نمی داند بلکه مثبت ارزیابی می کنند که در آن مایه های جامعه شناسانه و مردم شناسی هم وجود دارد.

سنت و کلیشه هم قسمتی از کتاب است که مطالب جالب و خواندنی دارد در هر قالبی و روشی که شعر گفته شود: « برای نو بودن ، مهم این است که دریافت و اندیشه ی نو و معاصر وجود داشته باشد.»  ص 313  موٴلف سیمین را یک غزلسرا می داند البته با ویژگی های امروزی بودنش و اندیشه و دریافت امروزی اش . اما کاربرد قدیمی در شعرش کم نیست . آنگاه به تقسیم بندی کاربرد قدیمی بیان می پردازد : «1- در حوزه واژگان  2- در زمینه نحو3- در استعارات و ترکیبات 4- در قلمرو دریافت و احساس .»  ص 315 -314 . توضیح می دهند که بیشتر کاربرد قدیمی واژگان و نحو و ... در اشعار اولیه اش موجود می باشد هرچه با تجربه تر می شود از آن فاصله بیشتر می گیرد.

در جواب کسانی که سیمین را کهنه گرا یا پلی میان کهنه و نو می دانند ، می گوید :« ... من سیمین را شاعری می بینم تحول ویژه خودش را داشته و مرحله به مرحله دگرگون شده و شکل یافته است . » ص 331

در قسمت زبان نویسنده از بحث زبان شناسی وارد مقوله هنر می شود که چگونه زبان از کلام عادی و حرف وارد شعر می شود و بار عاطفی می گیرد. حال این قسمت زبان مربوط به ادیبات می گردد:« یکی از کارکردها و نقش های زبان ، نقش ادبی آن است.» ص 337 کارکرد ادبی زبان در سه سطح مورد بررسی قرار می گیرد :1- سطح گزینش واژگان 2-توازن 3- تخیل.

در سطح واژگان ضمن آوردن مثال شعری چگونه قرارگرفتن واژگان در کنار هم وبار عاطفی هر واژه در جای خودش بحث مبسوطی عنوان گردید. بسیاری ازواژگانی را که شاعر در شعرش خلق کرده است به عنوان نمونه آورده می شود .مگر نه اینکه شاعر حق دارد در زبان شعریش خلاق واژه باشد همان طورکه خلاق معانی است.

نکاتی که درباره واژگان وآنگاه معنای مجازی واژگان می کنند جالب توجه است وچگونگی وارد شدن شاعر از معنای اصلی به معنای مجازی که ریشه در ناخودآگاه شاعر دارد و همچنین کارکرد ها جدید وتازه اش شرح داده شد .

در توازن :« می توان توازن را تکرار یک الگو دانست .» ص346 در حقیقت این تکرار کلام را از حالت عادی خارج می کند و به سمت وزن سوق می دهد این تکرار می تواند : 1- تکرار الگوی هجایی 2- تکرار آوایی 3- تکرار واژه 4- تکرار نحوی باشد : « اصولا ً شعر سیمین هر چه بیشتر متکی بر تقارن و توازن ها است بدین وسیله کلام خود را از نثر ساده وعادی دور می کنند .» ص354

درباره تخیل و کارکردها یش فصل مجزا را انتخاب می کند که خیلی جالب توجه درباره تخیل و عاطفه بحث می کند . وشعر را مورد موشکافی قرار می دهد . چون سیمین به روایت متمایل است اتکای تخیل وی بر محور عمودی است . نویسنده کتاب روایت را جزء تخیل شاعر می داند« در واقع روایت نیز یکی از انواع صور خیال است ؛... اگر چه برخی روایت را جزوصور خیال نمی شمارند اما من چنین نمی پندارم.»ص360 اینجا موٴلف نظر قاطع خود را با واژه من بیان می دارد .

در یک جدول آماری ، بسامد کاربرد صور خیال شعر سیمین را در تک تک کتاب هایش مورد کنکاش قرار می دهد .که یکی از قسمت جالب توجه کتاب است.که گرایش شاعر در صور خیال مورد بررسی قرارمی گیرد : « در مجموعه آثار او اصولا ً طنزجایگاه ویژهای ندارد.» ص362

در جدول شماره دو آمار در صدی موارد جدول یک را عنوان می نماید که تغییرات گرایش های سیمین در سیر تاریخی آثارش نشان می دهد. بعد نمادهای شعر سیمین را نشان می دهد کولی،زهره ،ایلخانان ، افرا و بودا .که کولی خود سیمین است البته اینها  نمادهایی هستند که عمومیت بیشتری دارند .

به هر حال عده ای که می گویند شعر سیمین چندان صور خیال ندارد دکتر ابومحبوب دیدگاهش عکس این قضیه است .«در یک کلام " القای حس " محرک وبر انگیزنده تخیل در خواننده است .من این " القای حس" را " تطابق عاطفی" تعبیرکردم چرا که در صورت این تطابق حس می تواند القا شود . شاعران بسیاری هستند که ازاین  شگرد سود می برند و سیمین نیز در بسیاری از اشعارش همین گونه عمل می کند .» ص372

فصل روایت،مبحث دیگریست که به طور مستقل بررسی شد و مثل همه مباحث با تعمق و        مداقه نظر است . از شعر حرفی سیمین به معنا گرایی تعبیر می کند :« در شعر سیمین غلبه با معناگرایی است. » ص 378 آنگاه درباره روایت و روایی بحث می کند که هر دو زاده خیال شاعر یا نویسنده است به عبارتی شاعر یا نویسنده آنها را خلق می کند که زبان شاعر به سمت سادگی سوق پیدا می کند .

«روایت در شعر سیمین به دو گونه خود را نشان می دهد. 1- بیان یک حادثه 2- بیان یک گفتگو.» ص 381 ایشان تک تک شعر روایی سیمین را در کل آثارش به تفکیـــــک بیان می کند . با یک معنی سیر صعودی و نزولی شعر روایی را در شعرهایش نشان می دهد . که در ابتدای شعر و شاعری گرایش به روایی زیاد است ،در آثار میانی اش کمتر است و در آثارآخری او رو به فزونی گذاشته است .

شعر روایی سیمین به دو دوره تقسیم می شود : « 1- دوره رمانتیسم 2- دوره رئالیسم با تمایلات سمبولیستی .» ص387 درباره هر کدام نظر کاملی را ارایه می کنند . تغییر و تحولاتی که شاعر از نظر فکری و مضمونی در شعرش پدید آمده است بیان می دارد .

ما در ادیبات دو سیمین داریم . یکی شاعر بزرگ دیگری نویسنده بزرگ . هر دو هم در  نزد اهل و ادب شناخته شده اند. اگر بگویی سیمین بلافاصله می گویند: سیمین بهبهانی یا سیمین دانشور، آن دیگربستگی به گرایش آن خواننده به شعر یا به نثر دارد . ا ولین را شاعر می دانند دومی را نویسنده . کمتر کسی یا با کمی تردید باید بگویم کسی سیمین بهبهانی را نویسنده یا حتی منتقد ادبی نمی شناسد .

دو فصل آخر کتاب به موضوعاتی پرداخته شد که برای خواننده تازگی دارد . چرا که سیمین بیشتر با شاعری شهرت دارد .

نکته اصلی در قسمت نویسنده آن است که مولف نظرش را این گونه بیان می کند :« وقتی می گوییم « نویسنده » مقصود کسی است که چیزی از خودش را در نوشته اش گذاشته باشد؛ کسی که ادبیات منثور بیافریند، داستان بنویسد.» ص 399

گفته بالا عین این نظریه ای است که عده ای عقیده دارند.«  ادیب کسی است آفرینده اثر ادبی می باشد . یعنی ؛یا شاعر باشد یا نویسنده .» مثلا ً کسی که نقد می نویسد ادیب نیست .

در فصل نویسنده ، ایشان داستانهای سییمین را تک تک عنوان می کند و چند سطری درباره آن توضیح می دهد وحلاجی اش می کند . ومعتقد است :( آثار نثر سیمین ، اغلب نوعی اتوبیوگرافی است ، با زبان ادبی ،وی حتی مایه ی اغلب داستان هایش را نیز از زندگی شخصی خود می گیرد . به جراٴت می توانم بگویم بیشترینه اشخاص داستانی او پروتو تایپ هستند و همگی نمونه های بیرونی دارند و...) ص 400

در مجموعه نوشته های سیمین را ضعیف ارزیابی می کند اما زبان : زبان در داستانهای او ساده و روان و اغلب متمایل به محاوره است . و از قواعد جاری و عادی گفتار پیروی می کند ؛ گفتار ساده .» ص 413

وقتی می گویم نوشته های سیمین را ضعیف ارزیابی می کند ؛ اولا ًمنظورم از نوشته ها از نظر داستانی است ثانیاً برداشت شخصی من است از تحلیل هایی که نویسنده کتاب بیان فرمودند .

نویسنده کتاب زبان داستان های سیمین را در موارد زیر بررسی می کند1- زبان نقل قول 2- زبان کل روایت 3- زبان توضیحات 4- زبان خاطرات ص 415

موٴلف فصلی را به عنوان منتقد ادبی اختصاص می دهد و نقدهایی که سیمین انجام داد بررسی می کند « به هر حال وی پس از طرح شعر کم تصویر و بخشی در تصویر کنایی ، این نتیجه را می گیرد که هیچ اصلی بر شعر نمی تواند حاکمیت مطلق و بی منازع داشته باشد . این نکته مهمی است که برخی از منتقدان هنوز بدان نرسیده اند و تلاش دارند برای شعر و ادبیات تکلیف معین کنند .» ص 430

در نقد ادبی دکتر ابو محبوب به دو نکته در نقدی که به آثار دیگران داشت اشاره می کند به ویژه اخلاقی : « 1- رعایت ادب و احترام  2- نکته یابی .»

درباره نکته یابی او می گوید :«وی از جمله منتقداتی است که برداشت شخصی خود را تعمیم نمی دهد و شیوه داوری او واقعگرایانه است ...» ص 435

«شیوه نقد او آمیزه ای از دانش و ذوق است نظریات ، ذوقی او اغلب زیبا و ظریف و هو- شمندانه می نماید .» ص 436

گهواره سبز افرا کتابی است خواندنی ، پر از نکات جالب و موشکافانه واقعا ً از خواندن آن هم لذت بردم و هم نکته ها  آموختم و این کتاب را به همه دانشجویانی که می خواهند به نوعی نقد را بشناسند و داوری درست را یاد بگیرند توصیه می کنم .

ذکر یک دونکته لازم وضروری می نماید:

1- قبلا ً درباره وزن گفتیم نیاز به تذکر مجدد نیست اما در قسمت نویسنده دکتر ابو محبوب نظریاتش را درباره تک تک داستان های سیمین بیان کردند ولی فکر می کنم بهتر بود علاوه به نظریات گفته شده یکی از داستانی- هایی که از نظرفرم و شکل داستانی می پسندند و یکی را هم نمی پسندید توضیح بشتر می دادند یا با هم مقایسه می کردند با نقد دقیق و موشکافانه اش بیشتر خوانده را محسور خویش می ساخت .

2- ای کاش بحثی درباره شعر نیمایی سیمین باز می کرد و درباره آن نظر می داد . تا خواننده از این کتاب که واقعا ً از جمله نقدهای خوب شعر معاصر است بهره دو چندان می برد ،هر چند در جایی هم اشاره ای گذرا کردند .

ما اگر نقد را تشخیص سره از نا سره بدانیم به قول دکتر زرین کوب :« شناخت ارزش و بهای آثار ادبی و شرح و تفسیر آن به نحوی که معلوم شود نیک و بد آن اثار چیست و منشاٴ آنها کدام است .»[7] الحق که منتقد ما چه خوب از عهده چنین کاری سترک بر آمده است دست مریزاد.                                                                       نادعلی فلاح- خرداد83

       

 

  



2و1- نقدادبی تالیف دکترزرین کوب،انتشارات امیرکبیر تهران 1361 چاپ سوم جلد اول – مقدمه چاپ دوم

 

3-دکتر احمد ابومحبوب- گهواره سبزافرا،نشرثالث تهران 1382 چاپ اول ص 165

1- بهبهانی. سیمین- رستاخیز(مجموعه شعر) انتشارات زوار تهران ،1370 چاپ سوم ص6

1و2-بهبهانی ، سیمین – خطی ز سرعت و از آتش – کتاب فروشی زوار ، چاپ اول آذر ماه 1360 ص 2و1 مقدمه کتاب

 

1- زرین کوب- عبدالحسن نقد ادبی جلد اول -  موسسه انتشارات امیر کبیر تهران چاپ سوم 1361 ص 5

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط نادعلی فلاح  | 

مارمه (    mârmə     ) یامادرمه ( mâdermə)

     بعضی می گویند: کلمه ی مارمه از دو قسمت مار=مادر و مه=ماه ؛یعنی مادر ماه تشکیل گردیده است که اولین روز هر ماه را مادر ماه می گویند. "در آلاشت وسمااز روستاهای مازندران در روزهای اول هر ماه مراسمی است که در آلاشت "مارمه" ودر سما "مارما "نامیده می شود.یعنی ماه در ماه (دکتر هنری ص87)گروهی نظرشان بر این است مارمه ؛یعنی ماه در ماه ،آخر یک ماه وآغاز ماه دیگر.ماه مهربانی هم نظر یست؛ یعنی آغاز هر ماه با آئین خاص مهربانی ،محبت ،صلح و   صفا شروع می شود.آقای نصرالله هومند پژوهشگرفرهنگ مردم نظر دیگری دارد:مارمه ؛یعنی آئین ماه در آمدن، آغاز ماه نو یا آئین نو شدن ماه(برجی)که هر ماه با نماز مخصوصی در نزدایرانیان کهن جشن گرفته می شد.

     به طور کلی دو گونه مارمه داریم: یکی اول هر ماه تبری (ماه زمینی) که به ماه مارمه موسوم است و به ندرت اول ماه عربی (ماه آسمانی)انجام می گیرد که اندک اندک از رونق افتاد تا جایی که در روستا ها و آبادی های دور دست و کوهستان ها ی دور از شهر نشینی  پیر زنان وسالخوردگان چنین می کنند.امروزه در بین میان سالان وجوانان ماه مارمه صورت  نمی پذیرد. در مجموع دوازده ماه تبری را مارمه می کنند.

    در تشکون از روستا های تنکابن «رسم است روز اول هر ماه به فردی که قدمش برای خانوار سازگار است اجازه می دهند با دسته ای از برگ سبز وارد خانه شود،معتقدند اگر این کار صورت پذیرد در آن ماه اتفاقات بدی متوجه آن خانواده نمی شود.»(تنکا، ص57)  

     «در بعضی از طوایف این شهر[آمل]مرسوم است که الاغی را تزئین کرده بعداز تحویل سال برای شگون ومیمنت وارد خانه ها می نمایند.

     این نکته را باید متذکر شد که مردمان این شهرو حومه در اول هر ماهی (مادرمه)یعنی قدم خیر می گیرند.به این معنی که در اول هر ماه باستانی که بین مردم به ماه گبری مشهور است.یک نفر از میان فامیل به نام این که قدمش میمون است انتخاب [می کنند.]ودراول صبح روز اول هر ماه باید به کلیه ی خانه ها و اتاق هاقدم بگذارد تا دیگران بتوانند بعد از او وارد حیاط و اتاق ها شوند.شخصی که مادرمه می کند باید برگ سبز و قرآنی  در دست داشته باشد که پس از ورود در خانه  آن برگ را روی تاقچه نهاده یا به میخ در یا دیوار آویزان نماید.در کلیه ی ماه های قمری که به ماه آسمانی معروف است.همین عمل انجام می گیرد.به ویژه روز اول نوروز نیز این عمل برای یک سال اجرا می شود.»(صمصام الدین علامه صص111،112)

    دوم سال مارمه : هرساله با شور واشتیاق و شکوه هر چه تمامتر در اولین روز عید انجام می پذیرد. چند روز مانده به عید وتحویل سال جدید خانواده ها استخاره می زنند چه کسی خانه وکاشانه ی آن ها را مارمه کند.معمولا کسی را انتخاب می کنند که اولا دارای خصوصیات نیک انسانی از جمله :راست کردار،خوشرو،خوش نام وبالاخره دارای کردار نیک ، گفتار نیک وپندار نیک باشد.ثانیا قرعه فال به نام او بیفتد؛یعنی وقتی استخاره به نام او زدند،خوب بیاید.به هر صورت آن کسی که در اولین روزماه به خانه می آید باید خوش قدم وخوش شگون باشد.

      وقتی  مارمه کننده مشخص شد .چند دقیقه مانده به تحویل سال وارد حیاط خانه می شود تا سینی را که در آن وسایلی چون سبزه (همیشک=گیاه همیشه سبز که معمولا داخل جنگل جایی که بیشتر صخره ای است می روید)،آیینه ،قرآن کریم،چند سکه،کاسه ی آب وماهی زنده یا ماهی دودی که از قبل خانم خانه آماده کرده است، بر داشته وارد خانه گردد.با پای راست وارد خانه می شود،زیرا پای چپ شگون ندارد.لازم به ذکراست خانواده هایی که همیشک تهییه ننمودند ،به جای آن از برگ سبزدرختی مثل نارنج یا پرتقال و...یا شکوفه ی درخت استفاده می نمایند.

      داخل همه ی اتاق ها رفته ،ابتدا در گوشه ی اتاق ها آب ریخته بعد یک شاخه ی سبز آن جا می گذارد.آنگاه به انبارها وآغل ها ومطبخ که در حیاط منزل تعبیه شده است ،می رود و مارمه می کند.اگر مارمه کننده برای چند خانوار انتخاب گردد،خانواده ها صبر می کنند تا مارمه کننده  به نوبت همه ی خانه ها را مارمه کند.  

    «کسی که خوش قدم است هرساله برای مارمه می آید،اگر به دلایلی نتواند آن سال مارمه کند ،کس دیگری را به حکم استخاره انتخاب می کنند تا با جانشینی موقت او انجام وظیفه کند.این فرد از لباس و وسایل شخص غایب(مارمه کننده ی اصلی)مثل پیراهن ،کت،کفش،زیر پیراهنی و...رابرداشته ،آن ها را با دست به جلوقرار می دهد و خودش پشت سر این وسایل حرکت می کند ودرخاه ها مارمه انجام می دهد.»(مهجوریان نماری، صص17-18)

   لازم به یاد آوری است چند روز مانده به عید بازار همیشک آمل شلوغ می شود .افراد به جنگل رفته با جمع آوری همیشک به بازار آورده ،به صورت دسته های کوچک به مردم عرضه می کنند ومی فروشند.

    چند دقیقه به تحویل سال سر پرست خانواربه حیاط خانه رفته ،تبر برداشته به طور نمادین هیزم را خرد می کند وبار اسب می نماید.در بعضی جاها آقایان یا خانم ها به آغل حیوانات رفته  گاو را می دوشند و کارهای آن جا را انجام می دهند.این کار تا زمانی که سال نو نشده، ادامه می دهند و معتقدند آن سال ،سال پر درآمد و پر خیر و برکت برای آن ها خواهد بود.

    تا زمانی که مارمه انجام نگرفت ؛یعنی عمل نو شدن  ماه یا سال انجام نگیرد ،کسی حق ورود به خانه را ندارد واگر کسی از خانه خارج شود آن قدر باید بیرون از خانه بماند تا مارمه کننده بیاید مارمه اش را انجام بدهد،آنگاه بتواند وارد خانه بشود.

   شخص اولی که مارمه را انجام می دهد پیش مارمه گویند.به دنبال پیش مارمه شخص دیگری وارد خانه می شود که به په (pe)مارمه معروف است.په مارمه وسایلی مثل آب وآیینه و...به همراه ندارد.بعضی خانواده ها آن قدر به په مارمه معتقدند که تا په مارمه  نیاید کسی حق ورود وخروج از خانه را ندارد.وقتی که مارمه انجام گرفت مارمه کننده (به مارمه موسوم است)با اعضای خانواده روبوسی می کند بعد عیدی اش را می گیرد.     عیدی        می تواند          پول ،پارچه،دستمال،تخم مرغ رنگ شده ی پخته و...باشد. به کسی که سال مارمه را انجام می داد سال مج(sâl məj)هم می گویند.

   به این دلیل استخاره می زنند تافرد خوش یمنی راانتخاب نمایند وسال پیش رو سالی پر خیر وبرکت وخوش یمنی باشد.به اصطلاح آمد داشته باشد.اگرآن  سال  حوادث بدی برای خانواده پیش بیاید در صددعوض کردن سال مج بر می آیند.«...مازندرانیان (بیشتر مردمان آمل)روز اول هر ماه را مارمه روز و روز دوم رامائیده (mâ?edə)وروز سوم تا ششم را با پیشوند بنه(bənə)به صورت بنه سه بنه چهار و...بیان می کنند و مابقی روزها رابه صورت عدد 7،8،9،...الی سی می شمارندو روز سی ام را،ماه سر وآخربنه نیز می نامند.»(ذبیحی ، ص17)

     «در« آلاشت»کسی(  پسری که برایشان خوش یمن است و اول هر ماه به خانه شان می آید )را که در روزهای نوروز واول ماه(مارمه=مادرماه)به خانه می آید شهین می گویند.شهین نان وسیب وقرآن به خانه می آورد واین چنین تبریک می گوید:«عید نو موارک»(عید نو مبارک).بعد با اهل خانه روبوسی می کند.بزرگ خانواده او را در کنار سفره ی نوروزی    می نشاندو به او عسل وشیرینی وحلوا و عیدی می دهد.در "تلاوک"و"سماء"و دیگر مناطق مازندران،مردم یکی از همسایه ها یا منسوبان خود را خوش شگون می خوانندو او را "سال مج"می نامند.او اولین کسی است که بعد از تحویل سال به خانه می آید وکوزه ای پر از آب به دست دارد ،مقداری آب در حیاط خانه می پاشدوسال نو را به همه تبریک می گوید.» (دکتر هنری ص191)

   " آلاشتی ها اولین روز پتک(پنجه اندر گاه)راپتک مارمه می گویند."(دکترهنری ص87)

«اولین روز تبری "مارمه"محسوب می شود در قدیم مادر بزرگ ها آن قدر به این سنت پای بند بودند که برای آکاهی مهمانان از مارمه،چوبی را به صورت اریب بر چارچوب در خانه می گذاشتند.بعد از شکستن مارمه توسط "مارمه لینک" (کسی که خوش قدم بوده ویاشایسته ی شکستن مارمه باشد) یا" خش په" (خوش پا) خیالشان آسوده می شد.و کسی از دوستان یا اقوام می توانست وارد خانه بشود.»(فریده یوسفی ص47)

   «روز اول هر ماه را مارمه روز ( ruz mârmə)می گویند.»(طاهباز ص64)

           «از جمله مراسم بسیارزیبایی که در حلول سال نو اجرا می گردد مراسم سال مج(jəle mâs)می باشدکه به شرح ذیل می باشد:

          ابتدا نام چند کودک یا نوجوان خانواده را انتخاب و با استخاره از قرآن مجید هر یک که خوب آمد به عنوان سال مج انتخاب می گردد.این کودک یا نو جوان به محض تحویل سال نوبا سینی محتوای کلام الله مجید،سبزه،شیرینی،و یک ظرف پر آب قبل از دیگران وارد خانه می شود وباظرف آبی که در دست دارد آن را در گوشه ی اطاق ها می ریزد و به این ترتیب سالی پر بار و پر برکت برای خانواده به ارمغان می آورد.معمولا به کسی که به عنوان سال مج انتخاب می شود تخم مرغ رنگ کرده (سرخه مرغنه sərxə  murqana)وهدیه های دیگرداده می شود.لازم به یاد آوری است که هر خانواده یک نفر را به عنوان سال مج انتخاب می کند.گاهی ممکن است یک سال مج برای چند خانواده انتخاب گردد.»(جهانگیری ص103)

       «برای انجام مارمه ...صاحب خانه صبح زود بر خاسته وسایل مارمه را داخل سینی که عبارتند از: کلام الله مجید،شاخه ای سبز،تخم مرغ رنگ کرده،کوزه ای آب،نان ودر برخی جای ها سیب آماده کرده بر در خانه  می گذارندوخود به خواندن نماز و قرآن پرداخته ،طلب خیر و برکت برای خانواده اش می کند.

       صاحب خانه عموما شخص سید ویا پسری را که از قبل آمدنش مشخص شد(خش پهxəŝə pe=خوش قدم)تعیین می کند وآن شخص صبح زود با قرآن و شاخه ی سبز آماده شده سعی می شود شاخه مزبره (məzbarə )باشدبه همراه دیگر وسایل با پای راست وذکر مهر (بسم الله گفتن)وارد تک تک اطاق ها می گردد وبا بوسه بر قرآن برگ سبز را روی آن قرار می دهد ودر انتها مقداری آب در گوشه ای از منزل می ریزد.در پایان تخم مرغ ،نان وسیبی را به عنوان پاداش دریافت می کند...این رسم در دوران ساسانیان در اولین روز فروردین با ورود موبد موبدان(خوش قدم)به حضور شاه انجام می شد.»(ذبیحی صص70،71 )

  « روز نخست این پنج روز آئین کهن مارمه که نشانه مبارکی ومیمنت است باجدیت بیشتری نسبت به ماه های دیگر صورت می گیرد .کما این که در بین زردشتیان این ایام هنگام تولد انسان وجشن گهنبار ششم بوده و سرود مقدس گات ها در آن خوانده می شود.»(ذبیحی ص70)

        آب وآیینه نشانه پاکی، صداقت ، پاک کنندگی و روشنایی است وماهی روزی، خیر و برکت ،سبزه نشانه ی رویش و سرسبزی و نو شدگی طبیعت و جهان و زندگی می باشد.

      "در این آیین آب نماد پاکی وپاک کنندگی و روشنی ،توسط فرد خوش قدم ،بلافاصله بعد از تحویل سال بر درگاه منزل یا بر روی افراد ریخته می شود.ابوریحان در آثارالباقیه در این مورد می نویسد:"این روز به "هروذا" که فرشته ی آب است تعلق دارد.وبه همین خاطر در این روز سپیده دم از خواب بر می خیزندو در آب حوض یا قنات خود را می شویند.وگاهی نیز آب جاری را برخود از راه تبرک  ودفع آفات می ریزند.

         باید گفت آب پاشی یا مارمه شاید ریشه در این اندیشه داشته باشد که چون تن ها ودرخانه ها ،در زمستان به دود وخاکستر آلوده می شود،مردم ابتدا با خانه تکانی و غبار روبی و بعد با پاشیدن آب بر روی خود و یا در گوشه ی خانه ها ،آن رادر یک عمل نمادین پاکیزه می کنند وبر پالایش آن گواهی می دهند."(شیون نوری ص4)

            

منابع

1- یوسفی، فریده ، فرهنگ وآداب ورسوم سوادکوه،ساری،نشر شلفین،چاپ دوم،1380،ص47

2- نوری، شیون، نوروز و نورزانه، ،هفته نامه ی سوردار،سال اول شماره هجدهم 1382 ص4

3- مهجوریان نماری ،علی اکبر، باورها وبازی های مردم مازندران ،آمل، انتشارات دانشگاه شمال، 1384 صص18-17

4- ذبیحی، علی، مقاله ی پتک و شیشک در گاهشماری مردمان مازندران،.فصلنامه ی فرهنگ مردم،سماره 17،بهار85،

5- دکتر هنری، مرتضی ، نورزگان،        گفتارهاو      سرودهایی       درآیین های نوروزی،تهران،سازمان میراث فرهنگی و گردشگری،1385

6- علامه، صمصام الدین،یادگار فرهنگ آمل، ،تهران،چاپ تابان،تیرماه 1338

7- جهانگیری،علی اصغر ،کندلوس،تهران،موسسه ی فرهنگی جهانگیری،چاپ اول ،بهار1367

8-سیروس ،طاهباز، یوش ،تهران،نشر معاصر،چاپ دوم ،زمستان 1362

9-تنکا،کتاب اول،به کوشش علی خلخالی و عزیزاله رسولی،تنکابن ،دانشگاه آزاد اسلامی،چاپ اول یاییز 1372

   با تشکر از علی ذبیحی پژوهشگر فرهنگ مردم به خاطر یاد آوری ها و نکته های ارزنده.

                                               

 

 

 

                                                                           نادعلی فلاح

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 2:2  توسط نادعلی فلاح  | 

                افسانه ها ،عدم محدودیت ها

افراط و تفریط ، ندانم کاری ، رشد تک بعدی و ناقص معضلی است که دامنگیر جامعه شده ، اگر به بحث و موضوعی توجه خاصی مبذول گردد بحث ها و موضوع های دیگر به سادگی و ساده انگاری از کنارش رد می شود یا این که به کلی فراموش می گردد در حالی که نباید چنین باشد. زمانی می توانیم به پیشرفت جامعه دل ببندیم و امیدوار باشیم که درهمه ی   زمینه ها و موضوع ها توجه کنیم ، کار کنیم. در نهایت با تحقیق و تفحص ، شناخت کافی و وافی داشته باشیم.

وقتی داشتم درباره فرهنگ عامه به خصوص افسانه ها با یکی از دوستان خوب و دانشمندم صحبت می کردم، البته ایشان مطالعات و تفحصات بسیار جالبی درباره قرآن و قرآن شناسی دارند وبا دید باز به اسلام وجامعه بشری می نگرد، می گفت: رسالت امروز ما بیداری مردم و آگاهاندن آنها به دین راستین ، عدالت و جامعه سالم بشری است ، دیگر موضوع فرع است یا به عبارتی لزومی ندارد وقتی جامعه بشری تشنه آگاهی است ما آن را رها کرده به موضوعاتی ازاین قبیل ( دانش عامه) بپردازیم. در جوابش گفتم:« ما تا مردم و جامعه مان را خوب نشناسیم چگونه می توانیم رسالت آگاهاندن راخوب به انجام برسانیم؟ آیا هرگز به چنین هدفی خواهیم رسید؟! به قول استناد انجوی شیرازی: اما غربیان و خارجیان که از سیصد چهارصد سال پیش با کشور ما سر و کارپیدا کردند و خواستند ما را به درستی و خوب  بشناسند می دانستند که قصه ها و آداب و معتقدات یک ملت معرف روحیات وسجایا و خلق و خوی آن ملت است در راه گرداوری و تدوین و ترجمه ی قصه های ایرانی گامهای موثری برداشتند[1]

به راستی که آنها خیلی خوب و بهتر از خودمان ما را شناختند و الحق هم موفق بودند، خوب توانستند انگشت بر نقطه ضعف ما بگذارند و بهره ببرند.

پس ابتدا تحقیق و پژوهش و به همراه آن شناخت و آگاهی از جامعه و مردم یک جامعه ضروری و لازم است تا بتوانیم برنامه ریزی کوتاه مدت و دراز مدت داشته باشیم. اگر غربیان موفق شدند مهمترین دلیلش آن است که خوب شناختند ودرست عمل کردند؛ با برنامه.

ما نه تنها در مسائل فرهنگی تک بعدی و یک جانبه حرکت می کنیم ویک طرفه به قاضی می رویم بلکه در دیگر مسائل از جمله اقتصادی ، سیاسی ، دینی ، و ... تک بعدی عمل می کنیم و می خواهیم رشد کنیم ولی ... به عنوان مثال در یک برهه از زمان فقط به سیاست و آزادی پرداختیم و در برهه دیگر به اقتصاد و ... در حالیکه در هیچ یک از موارد ذکر شده آنچه باید و شاید رشد و آگاهی نداشتیم بعد از مدتی سر خورده شکست می خوریم و به جای اول بر می گردیم . آیا بهتر نیست رشد چند بعدی و همه جانبه اما اندک اندک و دائمی داشته باشیم ؟!

یکی از کارهای فرهنگی و مردم شناسی شناخت قصه ها، افسانه ها، حکایت ها و داستانهای

بومی، مثل ها ، دو بیتی ها ، آداب و رسوم و ... می باشد آن کسی که پا در این راه گذاشت و هر چند اندک قدمی برداشت می داند که با چه مشقت و دردسرهایی رو به روست.

به هر حال وظیفه هر ایرانی و ایران دوست بر این است که خود را بشناسد و شناخت خود میسر نمی شود مگر شناخت گذشتگان و نوع زندگی آنها و... و آنچه امروز در آنیم.

آری شناخت گذشتگان میسر نمی شود مگر تحقیق و پژوهش در فرهنگ بومی یا دانش عامه به معنی وسیع کلمه. شاید عده ای بگویند گذشته گرایی و توجه آنچنانی به آنها نمودن و افتخار کردن چه فایده ؟! چه سودی به حال جامعه امروزی و فردای ما دارد؟ چه معضلی را حل می کند ؟! باید در جواب آن دسته از افراد گفت : شناخت گذشتگان نه به منظور افتخار کردن و به به! و چه چه! گفتن ، بلکه شناخت خویشتن و دیگران و از تجربیات و کارها و ثمرات و حتی سهل انگاری و ندانم کاری آنها پلی ساختن برای فردای روشن تر. فقط با زبان افتخار کردن و غرق در فرهنگ دیگران شدن نه تنها سودی ندارد بلکه وابستگی جامعه را دو چندان می کند.

اما قصه:

آیا افسانه ها اختصاصی اند ؛ به قوم و قبیله و منطقه ی خاصی تعلق دارند؟

آیا صرف این که افسانه ها رنگ و بوی بومی به خودشان می گیرند باید آنها را انتصاب به یک قوم و قبیله ی خاص بدانیم؟

نمی توان چندان دقیق و موشکافانه گفت که اصل قصه از كجاست. هر چند قصه ها رنگ و شکل بومی و محلی به خود گرفتند. « مهمترین عاملی که باعث این توجه می شد. مشابهت های فراوان مضمون و ساختار اين قصه ها از میان ملل مختلف بود. به خصوص که از دامنه ی این شباهت ها از قاره اروپا و فرهنگ هند اروپایی فراتر رفت و قصه های آفریقایی و سرخپوستان آمریکا و دیگر اقوام را نیز در بر می گرفت[2]

به هر صورت بسیاری از افسانه ها و حکایت حد و مرز محدود دارند مثل افسانه بوذرجمهر که در محدوده ایران دور می زند یا داستان امیر و گوهر، طالب و زهره[3] و... دامنه آن محدود و محدودتر شد مخصوص منطقه مازندران و باز تا حدودی به شهر و منطقه خاصی بر می گردد. اما نمی توان برای بسیاری از افسانه ها حد ومرز مشخصی متصور شد. در جاهای ایران و جهان نمونه هایی با تفاوت های اندکی یافت می شود به عنوان مثال: قصه شنگول ومنگول حبه انگور در یک روستای کجور به سه صورت روایت می شود در یک روایت بز دوتا بچه دارد و در روایت دیگر سه تا و در روایت آخری چهار تا بچه. البته با تفاوت های اندکی نقل و قول می گردد. همین افسانه در کشورهای اروپایی و آسیایی و... به گونه ها دیگری روایت می شود. در یک افسانه ژاپنی یا چینی بز هفت تا بچه دارد[4].

شاید مهاجرت ها، مسافرت ها، افسانه ها را در همه جا پخش و ماندگار کرد و هنوز در مناطق روستایی و شهری نقل وقول می گردد. « نخستین تلاش ها با این توضیح همراه بود که مهاجرت ها و مسافرت های اقوام و افراد مختلف باعث اشاعه این قصه در سراسر جهان شد[5].» باید گفت که مازندران  منطقه مهاجرت پذیر بود و هست چه در گذشته به صورت تبعیدها به خاطر صعب العبور بودن و چه امروز به صورت مسافرت ها و مهاجرت ها به خاطر خوش آب و هوا بودن.

به هر حال شباهت ها یا افتراق ها یا حتی اسمی که قصه ها  با حودش حمل می کنند یا بدون اسم اند، اتفاقاتی که داستان در چین و ما چین می افتد و بعضی هم لا مکان اند. همه این ها دلیل بر این نیست که افسانه ها بومی نباشد یا صد در صد بومی باشد. قصه ها می تواند از آن همه جا باشد و هیچ جا نباشد. یعنی از آن همه جا هست و هیچ جا نیست. فقط تفاوت ها در قسمتی از افسانه ها هویدا ست- مثلا داستان سرنوشت یا پیشانی نوشت به روایت ها مختلف با نتیجه گیری یکسان بیان می شود! فقط حوادث داستان تفاوت اندکی با هم دارند. در مناطق جنگلی با شکار و حیوانات وحشی و اهلی همراه است؛ با درخت و طبیعت می آمیزند و در مناطق کوهستان به گونه ای و در مناطق جلگه و دشت به شکل دیگر بالاخره در کویر با رو ساخت متفاوت. نتیجه یکی است و آن هم سرنوشت محتوم اتفاق می افتد. و از دست بشر کاری ساخته نیست. « شباهت های حیرت انگیز این قصه ها ... شباهت هایی که نه تنها مضمون و محتوا بلکه قالب و فرم ، شخصیت ها و رویدادها را نیز در بر می گرفت. در واقع به محض آنکه رنگ و لعاب بومی و محلی این قصه ها کنار زده می شد. همه آنچه باقی می ماند به حدی شبیه یکدیگر بوده که گویی از مرکز واحدی به همگان ابلاغ شده است[6]» . فقط حکایت های تاریخی است که مربوط به زمان و عصر خاص می باشد گاهی وقت شخصیت های تاریخی با افسانه ها در آمیخت و با شاخ و برگ گرفتن آن رواج پیدا کرد. شاه عباس صفوی از آن دسته شخصیت تاریخی است که در مازندران داستان های زیادی از او روایت می شود. بیشتر او را به صورت درویش نشان می دهد که در میان مردم رفت وآمد می کند. کارهای خارقالعاده انجام می دهد که به صورت اسطوره در آمد. حوادث گوناگونی که هیچ ارتباطی با او ندارد سینه به سینه نقل وقول میگردد. «شاه عباس در افسانه های مازندرانی، انسانی هوشمند و دانا ، اما پیچیده و توصیف شده است که در لباس درویشی به این سو و آن سو می رود. تا از اسرار کشور و مردم آگاه شود. و این نگاه ریشه در تاریخ اجتماعی مازندران دارد»[7]. آنچه از شاه عباس نقل می شود. آنچنان با افسانه ها و حوادث غیر طبیعی آمیخته گشت که اگر نام شاه عباس از آن حذف شود و یک شخصیت افسانه ای غیر تاریخی جایگزین آن شود هیچ گونه خللی در آن وارد نمی گردد. ضمنا در بسیاری از این افسانه ها به طور ضمنی پرده از فساد داخلی و درباریان برداشته می شود و بسیاری از رمزها گشوده می گردد.

این حوادث غیر طبیعی ، خارق العاده و عجیب و غریب به بعضی از داستان های شاهنامه و افسانه ها و اسطوره ها ی دیگر مشتبه می شود. به هر صورت این گونه قصه ها نمی تواند حکایت های تاریخی باشد باید با دیده شک و تردید به ان نگریست.

البته حکایت های تاریخی وجود دارد که می تواند به برهه ی خاصی اختصاص داشته باشد  مثلا داستانی که از رضا شاه حکایت می شود در همه جای ایران با تفاوتهایی نقل می گردد. روزی از روزها رضا شاه وارد پادگان نظامی شد- سربازان به اعتراض بر خاستند و گفتند: چرا جیره غذا یی مان کم است. او سربازان را به صف کرد. گلوله ای از برف را به دست اولین سرباز داد تا دست به دست به آخرین نفر برسد. وقتی به آخرین نفر رسید گلوله برف کوچک شد. گفت: به اندازه کافی برایتان جیره می فرستم. تا به دست شما برسد مقدار آن کاسته می شود. همین حکایت در جنوب ایران به جای برف یخ آورده شد شاید هم به خاطر نبودن برف[8].

این حکایت از لحاظ مردم شناسی ، فرهنگی و... قابل بحث است کاری با آن نداریم. ولی نمی توان افسانه ها و قصه های پریان ، دیو و ... را گفت از کجاست و ریشه در کجا دارد. ممکن است یکی از شخصیت ها در جایی خیلی منفور باشد یا یک شخصیت در همه جا و مکان حضور داشته باشد در جای دیگر چنین نباشد. باز این بر می گردد به محیط جغرافیایی، آداب و رسوم، فرهنگ ، شغل و درآمد و ... به هر صورت نمی توان در هیچ زمینه ای رای و نظر قطعی صادر کرد وگفت : چون دیو ها شخصیت ضد انسانی و منفورند مختص مازندران اند. چون حیوانات در افسانه های مازندرانی کمتر جای دارد و رنگ و لعاب کمتری دارد مختص این منطقه نیست به نظرم چنین حرفی نمی تواند چندان علمی و قابل پذیرش باشد.

داستان ها براساس آداب و رسوم ، آب و هوا ، زبان ، فرهنگ ، محیط جغرافیایی ، نوع شغل و کارودرآمد، فقر و رفاه و ... تغییر شکل یافته چه بسا آمیخته شدن چند افسانه با همدیگر شکل و رنگ دیگری گرفت. همچنین با پیشرفت علوم و تکنولوژی بسیاری از اصطلاحات جدید از جمله مدرسه ، خودکار، ماشین و... وارد قصه ها شدند0«بعضی از افسانه ها قدیمی اند اما در گذر از سده و هزاره با عناصر جدید آمیختگی پیدا کردند[9]

دلیل این آمیختگی از یک طرف تکنولوژی و وسایل ارتباط جمعی واز طرف دیگر با سواد شدن مردم تا جایی که بسیاری از راویان قصه ها آدمهای باسواد و مطلع و اهل کتابند. از طرفی نمی توان برای افسانه ها زمان تعیین کرد. مگر اینکه بگوئیم با توجه به شرایط و زمانه تا حدودی با خواسته های مردم انطباق پیدا کردند. « از کهن ترین ایام از هنگامی که مادر و مادربزرگ یا پیر سالخورده ای در جهان بود افسانه ها و مثل بوده است ، عمر افسانه ها و قصه ها عامیانه به اندازه عمر آدمی است[10]».

اما قصه ها چگونه ماندگار شدند و بعداز چندین سده و هزاره ، نسل به نسل به ما رسیده است و راز ماندگاری آن چیست می توان بحث جالب توجه ای باشد. «درگذشته اعتقاد عمومی آن بود که قصه های قومی به تنهایی بسیارپرمایه و پرمعنا و ساخته شعور جمعی در یک فرهنگ خاص اند و همه ی آنها خود به خود از نسلی به نسل دیگر رسیده اند . در حالیکه شواهد بسیاری گواه می دهند که الزاماً چنین نیست . به احتمال قریب به یقین بسیاری از قصه ها از آن رو باقی مانده است که فردی هوشمند وجود داشته یا دارد که آنها را بارها و بارها با زیبایی و مهارت بیان می کند. آن قصه هایی که دیگر با هنرمندی و سبک در خور بیان نمی شود. به سبب عدم علاقه شنوندگان از میان می رود[11]». به هر صورت اگر چه راویان قصه ها و افسانه ها آدمهای بی سواد بودند اما درزمان و عصر خویش افرادی با شعور جمعی ، آگاه ، هوشمند بودند که با قصه گویی افسانه ها را رونق و رواج دادند. امروزه آنچه در خور توجه است. جامعه تجدد خواه با ارتباط جمعی به معنای وسیع کلمه از جمله رادیو، تلویزیون ، ماهواره ، اینترنت و... که جای قصه ها را پر کرده است. چیزی نخواهد گذشت که قصه ها فراموش شوند. امروزه راویان خوب قصه های ما بسیاری از قصه های سینه به سینه را فراموش كرد ند چرا که دیگر کار برد برای آنها ندارد تا تکرار شود و محفوظ بماند. راوی در حین نقل قصه می گوید : اینجا را فراموس کردم. یا اینکه این قصه خیلی زیاد بود من همین قدر یادم ماند و ...

به هر حال قصه ها بیان کننده اوضاع و احوال اجتماعی زمانه اند. اوضاع و احوال  وتاریخ اجتماعی همه جای ایران نباید با هم تفاوت ملموس و محسوسی داشته باشند که بخواهند قصه ای جداگانه و کاملا بومی و محلی طلب کند و اختصاصی گردد. بسیاری از قصه های شاهنامه در بین مردم به گونه ای خاص رواج دارد که تفاوت زیادی با هم دارند. در یک قصه محلی داستان سیاووش و فرنگیس به شکل دیگر با شعر محلی آمیخته گشت حتی مکانی که سیاووش زندانی شد سرش را بریدند تا جایی که دو نیروی طرفدارفرنگیس وضد فرنگیس با هم در گیر شدند و کشت و کشتار راه افتاد یا جنگ فرنگیس و باقر شاه شاید همین قصه  در جای دیگر ایران با تفاوت هایی و.جود داشته باشد. در مجموع ما در این قصه ها ، داستان ها ، حکایت هایی از زندگی اجتماعی ، آداب و رسوم، فرهنگ و... یک ملت را به وضوح می یابیم. و از لحاظ مردم شناسی در خور تامل و تعمیق اند. که آیا این همه کلک ، حیله در داستان ها به فرهنگ گذشته و ریشه دار ما بر می گردد یا در چند سده اخیر وارد شده است؟« و اگر بپذیریم که بسیاری از اوسانه های کهن کم رنگ شده ی اساطیرند و یا هم زمانی به آن نشان  می دهند ارج و قدر اوسانه به سبب شکل های چند گانه ای روایی و نقلی و پیام هایی که گویی از جوهر خیر و شر کنش آور جدا شده پیش از پیش بر آفتاب خواهد افتاد[12]

بر هر حال افسانه ها قابل درنگ اند و دارای مایه های تربیتی ، فرهنگی ، حتی اسطور شناسی و ... در خور تامل اند.

 

نادعلی فلاح

آذر 1383  



1-  گل به صنوبر چه کرد- گرداوری و تالیف انجوی شیرازی تهران امیر کبیر 82 ص 21

1- قصه های مردم فارس- گرد آورنده : حسین آزاده بازنویسی و ویرایش مخبر- تهران نشر مرکز چاپ اول 1380

1- امیر و گوهر: امیر پازواری شاعر معروف مازندرانی است که داستان عشق او به گوهر معروف است.

طالب و زهره: طالب آملی شاعر معروف سبک هندی که داستان عشق او به زهره زبان زد است.

2- شنگول ومنگول به روایت شاگا هیراتا. مترجم بیژن نامجو تهران کتاب های بنفشه انتشارات وریانی چاپ یازدهم 1383.

3- قصه های مردم فارس – گردآورنده : حسین آزاده بازنویسی و ویرایش عباس مخبر- تهران نشر مرکز چاپ اول1380 ص 2

1- قصه های مردم فارس – گردآورنده : حسین آزاده بازنویسی و ویرایش عباس مخبر تهران نشر مرکز چاپ اول 1380 ص8-7

2- افسانه های مردم مازندران ، اسدالله عمادی – ساری امتشارات شلفین چاپ اول 1382 ص 12

1-  اشاره به جنوب ایران  دوست دانشمندم آقای محمد جعفری ( فتواتی) متذکر شده اند.

2- افسانه های مردم مازندران ، اسدالله عمادی ساری انتشارات شلفین چاپ اول 1382 ص12

3- افسانه ها ، نمایشنامه ها و بازیهای کردی ، علی اشرف درویشان جلد اول تهران نشر روز 1366 چاپ اول ص17

1- دنیای قصه گویی نوشته آن پلووسکی ترجمه محمد ابراهیم اقلیدی تهران انتشارات سروش چاپ اول 1364 ص19

2- اوسنه خواب و درنگی تحلیلی و نظری در آنها- محسن میهن دوست – تهران نشر مرکز 1380 چاپ اول ص7

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 16:31  توسط نادعلی فلاح  | 

تير ما سيز شو ( )آیین ها وباورها

                                                            نادعلی فلاح

تير ما ، ماه چهارم از ماهاي باستاني تبري برابر با آبان ماه هجري شمسي مي باشد «تير ما  ماه چهارم از ماههاي باستاني تبري، در اين ماه، جو، گندم، وعدس و ديگر چيزها تقسيم كنند».[1]

شب سيزدهم اين ماه يعني غروب دوازدهم به لال‌شو ،لالك شو، ابااباشو[2] و...»معروف است .افراد به صورت گروهي دم در خانه مردم رفته در حالي كه يك شيش   يا تركه بلند در دست دارند. ابا ابا يا ابه ابه مي‌كنند و از صاحب خانه‌ها هدايايي دريافت مي‌كنند كه به صورت تبرك است. اين شب داري تقدس خاصي بين اهالي مازندران مي باشد، پيشينه اي طولاني دارد. افرادي كه دم در خانه‌ها مي‌روند و لال بازي مي‌كنند از احترام فوق العاده‌اي برخوردارند.

تير ماه را آخر پاييز يا مطلق پاييز وخزان مي‌دانند چرا كه در مازندران آخرين ماه هر فصل فارسي جزء فصل يعدي قرار مي‌گيرد. عامه مردم اعتقاد دارند كه اسفند ماه جزء بهار است و خرداد تابستان ، شهريور پاييز و آذر هم تابستان . تير ماه تبري كه برابر با آبان است آخرين ماه فصل پاييز قرار مي‌گيرد: «تير ماه معني مطلق آن فصل يا خزان است ، امير معزي گفته است :

كنون كه خور به ترازو رسيد و آمد تير     شدند راست شب و روز چون ترازو وتير» [3]

«روز سيزدهم تير ماه باشد. در زمان يكي از ملوك عجم چند سال باران نباريد. در اين روز خواص و عوام گرد آمده دعا كردند، همان موقع باران آمد. بدان سبب مردم شادي و نشاط كردند. آب به يكديگر ريختند و از آن روز اين رسم بر جا مانده است.» [4]

تير ماه مازندراني كه اوج بارش باران است با اين نام بي مناسب نيست .«تير ماه نام آن منسوب به تير يا تيشتر، ستاره بارن است .تير ماه باستاني تبري همزمان از اعتدال پاييزي است »

تير يا تيشتر ايزد باران با ديو خشكسالي در جنگ است. پشت هشتم اوستا اختصاص به آن دارد. «وي نيروي نيكوكاري است كه در نبردي گيهاني با اپوشه (اپوش) ديو خشكسالي كه تباه كننده زندگي است درگير مي‌شود. تيشتر «ستاره تابان و شكوهمند»، نخستين ستاره و اصل همه‌ي آب‌ها و سرچشمه‌ي باران و باروري است.»[5]

نبرد بين اين دو نيرو يا دو خدا جالب توجه است. ابتدا اپوشه برتيشتر غلبه مي‌كند ولي   از اهورا مزدا كمك مي‌طلبد و پيروز مي‌شود: «تيشتر به شكل اسب زيباي سفيد زرين گوشي، با ساز و برگ، به درياي گيهاني فرو رفت در آن جا با ديو اپوش كه به شكل اسب سياهي بود و با گوش و دم سپاه خود ظاهري ترسناك گذاشت، روبه‌رو شد.  رو در رو سه شبانه روز با هم جنگيدند. امّا اپوش نيرومندتر از كار به درآمد و تيشتر با «غم و اندوه» به سوي اهوره مزدا فرياد برآورد كه ناتواني او از آن است كه مردمان نيايش‌ها و قرباني‌هاي شايسته‌اي بدو تقديم نكرده‌اند. آن‌گاه اهوره مزدا خود براي تيشتر قرباني كرد تا نيروي ده اسب، ده شتر، ده گاو نر، ده كوه و ده رود در او دميده شد. بار ديگر تيشتر و اپوش رو در روي هم قرار گرفتند. اما اين بار تيشتر كه نيروي قرباني بدو قوت بخشيده بود از كارزار پيروز به درآمد و آب‌ها توانستند بي‌مانع به مزارع و چراگاه‌ها جاري ‌شوند.» [6]

تيشتر باران‌زا وقتي پيروز شد آب همه جا را فرا گرفت آب مايع حيات است آيا بدون آب مي‌توان زندگي كرد؟! پس بايد آن را پاس داشت و احترام گذاشت به همين خاطر قرباني انجام مي‌گيرد در چنين موقعي جشن برپا مي‌شود. همه‌ي ستاره تيشتر را مي‌ستايند. «تيشتر ستاره شكوهمند را مي‌ستايم كه آب‌هاي ايستان و روان و چشمه و جويبار و برف و باران ] همه[ اويند.»[7]

« ... تيشتر به درياي فراخكرت مي‌رود، دريا را به جوش مي‌آورد، آن را متلاطم مي‌سازد و امواج را به سوي ساحل مي‌راند، آن چنان كه نه فقط كناره‌هاي دريا بلكه مركز دريا به جوش مي‌آيد، آن گاه بخار از دريا به سوي ارتفاعات كوه هند، كه در ميان درياي فراخكرت قرار دارد، برمي‌خيزد و به جلو مي‌رود، ابر و مه ايجاد مي‌كند و باد جنوب را از همان راهي كه هَوَم دهندة ستويس، عبور كرده دنبال مي‌كند، باد نيرومند مزدا مه را به جلو مي‌راند و باران و تگرگ به روستاها، به مزارع و به هفت كشور جهان فرو مي‌ريزد. [8]

ما مي‌بينيم در چنين روزي آرش كمانگير بارها كردن تير مي‌خواهد مرز ايران و توران را مشخص كند. اگر بسياري از اين باورها و اسطوري‌ها را نماد و نشانه بگيريم. كه چنين هم است، تير آرش نمي‌تواند نماد بلاگردان و بدبختي و تباهي باشد براي جامعه‌ي ابتدايي آن زمان، بلا و بدبختي كه دامنگير وطن شد با تير آن‌ را دوركرده ‌باشد و‌ آن‌گاه خودش در چنين روزي قرباني شده باشد. مگر نه اين كه اهور مزدا قرباني كرد تا تيشتر نيرو گرفت بر «اپوش»  ديو خشكسالي پيروز شد به هر صورت در چنين روزي در مازندران جشن گرفته مي‌شود با تركه با شيش بر در و ديوار و خانه و درخت مي‌زنند تا بركت و زايايي زياد گردد.

اگر تركه را نماد تير آرش بگيريم كه عده‌اي هم‌چنين اعتقادي دارند باز نشان دهنده زايايي و باروري است و از بين برنده پليدي و ناباروي است كه با ديو خشكسالي در ارتباط است.

در اوستا آمده است.«تيشتر ستاره شكوهمند را مي‌ستايم كه شتابان و چالاك به سوي دريا «فراخ كرت» تازد بسان تير پرّان «آرش» تيرانداز، بهترين تيرانداز ايراني ـ كه از كوه «ائبرئوخشوت» به سوي كوه خوانَونَت بينداخت.

آن گاه آفريدگار «اهورا مزدا» ] نيروئي شگرف[ بدان ] تير «آرش»[ بخشيد و آب و گياه و «مهر» دارندة دشتهاي فراخ ـ گرداگرد ] خويش[ راهي براي او آماده ساختند. [9]

«به هر صورت آرش نماد قرباني در راه خداي تير يا تيشتر مي‌تواند باشد و جشني كه تير ماه مازندراني در دل پاييز انجام مي‌گيرد نشانه‌ي غلبه خداي باران بر خداي خشكسالي است و چنين شباهتهايي در فرهنگ و‌آيين‌هاي ديگر سرزمين هم وجود دارد. [10]

مردمان تبري در چنين شبي چشن باشكوهي مي‌گيرند، خيرات مي‌كنند. هدايا مي‌دهند وشبي پرمعنا و پر رمزوراز سمبليك است. «سيزدهمين ماه از ماه تير تير روز نام دارد. ايرانيان باستان در اين روز جشني باشكوه به نام (تير جشن) برگزار مي‌كردند. بازمانده اين جشن به نام تيرماه سيزده شو – شب سيزدهم تير ماه – در ميان كوه نشينان لارجان و ديلمان و...نگاه داشته شد.

توجه «در تير روز از ماه فروردين تير ،جشن گرفته مي شود كه معروف به سيزده فروردين است.تطبيق اين دو قابل توجه است».[11]

اين شب و مراسم آن تاريخچه مهم و سرنوشت سازي براي وطن دارد، نشان دهنده دلاوريها و فداكاريهاي مردان اين مرزوبوم  و از خود گذشتگي پهلواناني است كه در راه وطن جان خودشان را در طبق اخلاص گذاشته‌اند و هر گونه شك ودودلي را براي پاسداري و پاسداشت اين مرز وبوم به دل راه ندادند.

آري آرش كمانگير پهلواني بود كه در اين راه جانش را فدا كرد. به همين خاطر در چنين شبي به نام آرش كمانگير مردم جشن مي‌گيرند و تا پاسي از شب بيدار مي‌مانند.

ابوريحان بيروني در آثار الباقيه آورده است:«كه افراسياب جون كشور ايران غلبه كرد و منوچهر را در طبرستان در محاصره گرفت . منوچهر از افراسياب خواهش كرد (؟) كه از كشور ايران به اندازه پرتاب يك تير درخور به او بدهد و يكي از فرشتگان كه نام او اسفنديار بود حاضر شد و منوچهر را امر كرد و تير و كمان بگيرد به اندازه اي كه به سازنده هاي آنان نشان داد. چنانكه در كتاب اوستا ذكر شد «آرش) را كه مردي با ديانت بود حاضر كردند گفت:«تو بايد اين تير وكمان را بگيري و پرتاب كني » و آرش برخاست و برهنه شد و گفت:«اي پادشاه و اي مردم، بدن مرا ببينيد كه از هر زخمي و جراحتي و علتي سالم است و من يقين دارم كه چون با اين كمان اين  تير را بيندازم پاره پاره خواهم شد و خود را تلف خواهم نمود . ولي من خود را فداي شما كردم. سپس برهنه شد. به قوت و نيرويي كه خداوند به او داده بود كمان را تا بنا گوش خود كشيد و خود پار ه پاره شد و خداوند باد را امر كرد كه تير او را از كوه رويان بر دارد و به افصاي خراسان كه ميان فرغانه و تبرستان است پرتاب كند و اين تير در موقع فرود آمدن به درخت گردوي بزرگي گرفت و كه در جهان از بزرگي مانند نداشت....و منوچهر و افراسياب به همين مقدار در زمين با هم صلح كردند و اين قضيه در چنين روزي بود و مردم آن را عيد گرفتند .

«....منوچهر و ايرانيان را در اين حصار كار سخت و دشوار شده بود به قسمتي كه ديگر به آرد كردن گندم و پختن نان نمي‌رسيدند. زيرا طول مي‌كشيد و گندم و ميوه هاي كال كه هنوز نرسيده بود مي‌پختند و بدين جهت پختن ميوه و گندم در اين روز رسم شد. و برخي گفته‌اند كه روز پرتاب كردن تير اين روز بوده كه روز تير مي‌باشد كه تيرگان كوچك است و روز چهاردهم آن شش روز است كه تيرگان بزرگتر باشد در اين روز خبر آورند كه تير يك جا افتاده و در اين روز مردم آلات طبخ و تنورها را مي شكنند زيرا در اين روز بوده كه افراسياب رهايي يافتند و هريك به كار خود مشغول شدند»[12]

در باره داستان آرش كمانگير اغلب مردم مازندراني بر اين اعتقادند كه اين شخص مازندراني بوده و خودش را در راه وطن فدا كرده است .اما مكاني را او تير را پرتاب كرده است نظريات متفاوتي دارند. عده‌اي كوه دماوند را مدنظر دارند. عده‌اي هم مكاني به نام پامال بيشه  در جاده چمستان نور آن طرف رودخانه آلشرود .در چنين نقطه‌اي آرش تيرش را از چله كمان رها كرد .همچنين اعتقادي به شكست ايرانيان در برابر تورانيان و افراسياب ندارند ومي گويند : فقط تعيين مرز ايران و توران بوده است و عده‌اي مي‌گويند ايران پيروز شد.

آري آرش در چنين زماني (تير ماه سيزده شو) به بلندترين نقطه ايران، دماوند بام ايران و با تمام قوا تيري را رها كرد تا مرز ايران و توران را مشخص گردد. تير در يكي از نقاط توران زمين فرود مي‌آيد كه نزديك سرزمين چين بود. زيرا ايران آن موقع وسعت زيادي داشت ودر منطقه چنين درختي روييد و براي مردم همان منطقه آن درخت مقدس مي‌باشد و هر ساله در همان مكان مراسمي اجرا مي‌گردد به همين خاطر اهالي مردم مازندران غروب روز دوازدهم تير ماه تيري به در خانه‌ها رفته و با شيش يا تركه بلند

كه نوك آن كيسه يا دستمال بسته شده كيسه يا دستمال را از طريق دريچه اتاق يا سوراخ پشت بام يا در ورودي منزل وارد خانه مي‌كنند ومي‌گويند:

لال بمو لال مار بمو  (لال آمد مادر لال آمد )

پار بورده امسال بمو           (پارسال رفت و امسال آمد)

و چه گهره مشت بوو            (بچه توي گهواره بزرگ شود)

سنخ[13] دونه مشت بوو        (صندوق پر از برنج شود

و......

صاحب خانه خوراكي هايي مثل گردو، كشمش؛ انار،گندم،پول سكه اي و......داخل دستمال مي‌گذارد و به آنها مي دهد يا بعضي توي حياط مي‌گذارند تا لال‌ها بردارند و بعد مي‌گفتند به همه جاي خانه شيش يا تركه بزند. چون تركه تبرك بود و باعث خير و بركت. همچنين درختهايي كه كم ميوه يا اصلاً ميوه نمي دادند با تركه مي زدند تا ميوه بدهد «شيش نمادي از تير كمان اوست ‍]آرش] [14]

مردم خوراكي هايي مثل آجيل هاپريشت[15] يا هاپيشت  يا هابيشت خوراك مخصوص شب تيرماه سيزده را مي خورند و تا پا سي از شب بيدار مي مانند و جشن مي‌گرفتند.

نزد مردم ميخ‌ساز رسم بر اين است كه در اين شب، پس از غروب آفتاب سيزده نوع تنقلات صرف شود. گندم، شاهدانه، بادونه، تخم‌مرغ رنگ شده، نخود و كشمش از جمله اين تنقلات است. ضمناً پسربچه‌ها صورت خود را مي‌پوشانند و به در خانه‌ها مي‌روند وكيسه‌اي كه سر آن را با نخي بسته‌اند به داخل خانه‌ها مي‌اندازند. صاحب‌خانه خوردني در كيسه آن‌ها مي‌اندازد.[16]

در روستاي مهر كتي  يا مار كتي آمل با اسب يا خر به در خانه مردم مي‌رفتند و با تركه بلند به در خانه‌ها مي‌زدند و شعر مي‌خواندند و صاحب خانه هم خرجين اسب و خر را با وسايلي از قبيل: برنج، توت خشك، پارچه و غيره پر مي‌كردند. « مردم بر اين باورند كه اين شب تنها شبي است كه اسب چشمهايش را مي‌بندد و به اصطلاح مي‌خوابد.»[17] سيزده جور غذا و ميوه تهيه مي كردند و دور هم جمع مي‌شدند و مي‌خورند. معمولاً غذاها و ميوه‌هايي تهيه مي‌كردند كه در اين فصل كم بود. ميوه‌هاي از قبيل :ازگل، نارنگي، هندوانه، خربزه، به و...غذاهايي مثل كباب مرغ ،غاز ،اردك بوقلمون، ماهي وقيمه بادمجان و... فاميل‌ها هر كدام ميوه اي خريده و به منزل بزرگترها مثل پدر بزرگ و مادر بزرگ و يا بزرگ طايفه مي‌رفتند و جشن مي‌گرفتند و به زبان محلي شعر مي‌خواندند سيزده جور غذا را ميل مي‌كردند و شادي مي‌نمودند.

« در اين شب معتقدند كه بايست سيزده نوع تنقلات بعد از شام صرف شود مهمترين آن‌ها عبارت است از : انار، تخمه، مركبات، گندم برشته با گردو، كشمش، خربزه، مخصوصاً هندوانه ، باقلايي كه چند شب در آب نمك خيسانده باشند بنام شورپسته و غيره صرف مي‌نمايند. و بعد از صرف آن‌ها تا نصف شب به گرفتن فال از ديوان حافظ خود را سرگرم مي‌دارند. اين قسمت به قدري معمول و مورد علاقه آنان است كه بيشتر پيرزنان اغلب غزليات خواجه را از بردارند و افسانه زيادي از حافظ مي‌گويند. [18]

عقيده بر اين است كه حضرت علي در اين شب به دنيا آمده است .در شب ني ها به صدا در مي آيند .بهترين ني را مي توان در چنين شبي به دست آورد كه هفت بند دارد و به ني هفت بند يا لله واي[19] هفت بند معروف است .

اگر در همان لحظه اي كه حضرت علي به دنيا آمد، آب رودخانه را بردارند آب تبديل به شمش طلا مي شود.«مردم سواد كوه بر اين باورند كه در شب سيزده يك لحظه همه آب‌هاي جهان راكد مي‌شود، اگر كسي شايستگي آن را بيابد كه آن لحظه را درك كند هر شئي كه در آب بيندازد طلا خواهد شد. [20]

درباره به دنيا آمدن حضرت علي رضا خراني از شاعراني كه شعر او سينه به سينه در بين مردم رواج دارد.از روستا خرات محله كجور مي باشد گفت:

 رضا بوته مه جان مدعا بموئه 

تيره ماه سيزده علي دنيا بموئه

رضا گفت مدعي من آمد         تيره ماه سيزده علي به دنيا آمد .

ختم پيغمبر مبارك با بموئه

خلعت علي عرش اعلا بموئه

پيامبر براي تبريك آمد            هديه براي حضرت علي از عرش اعلا آمد

یاامیر پازواری شاعر شوریده مازندرانی می گوید:

تیرماسیزه شو خجیره tir mā sizə ŝu xəjirə))

(شب تیر ما سیزده شب زیبا وخوبی است.)

دوس لبون شروت او خجیره dus  labun  ŝarvat  ?u  xəjirə))

(شهد شیرین لبان دلبر نوشیدنی وزیباست)

کمون بلفه وچش سیو خجیره kamun  bəlfə  ?u  čəŝ  siu  xəjirə))

(ابروی کمانی وسیاهی چشم معشوق زیباست.)

عید شو با یار سینه سو خجیره?idə  ŝu  bā  yār  sinə  su  xəjirə))

(درشب عیدسینه به سینه با یار زیباست.)

نیما یوشیج پدر شعر نو چه بسیار جالب این سنت حسنه ودیرینه را به نظم وتصویر کشیده است:

تیر ما سیزه شو بیه من چو بِِئیرم. tir  mā  sizə  ŝu  bayə(?u)mən  ču )

 ba?irəm)

(شب تیر ماه سیزده شد من چوب(برکت وبخت گشایی)را به دست کیرم.)

لال از زبون شه چش خو بئیرم. lāl   az  zəbun  ŝe  čəŝe  xu  ba?irəm))

(خاموش وساکت خواب از چشمانم رخت بر بندد.)

بئیم کیجای ور و تو بئیرم. b?im   kijā ye  vay ?u   tu   ba?irəm))

(بیایم کنار دختر و اورا به رقص بگیرم.)

دسمال هادم و هرو برو بئیرم. dasmāl  hādəm  ?u  həru bəru ba?irəm))

(دستمال بدهم وخوراکی بگیرم.)

            بر گرفته از کتاب یوش اثر طاهباز

در منطقه ی بلده به خصوص یوش وحوالی آن مرسوم است،در شب تیر ما سیزه شو دو سه نفر جوان شباهنگام در حالی که دردست یکی از آن ها (شیش )ترکه نازک اما بلند به طول چند متر می باشد ،وارد منازل مردم شده،یکی از آن ها اشعاری در وصف ومدح مولا علی(ع) می خواند وآن فردی که چوب در دست دارد،گاهی به صورت خود جوش و گاهی هم به خواهش وتقاضای خانم خانه چوب برکت وبخت گشایی را آرام بر سر اهالی خانه مخصوصا دختران دم بخت می زنند.(از افاضات دوست شاعر ونقادم شیون نوری.)

در روستاي كوس رز آمل طبق معمول به لال ها هدايا مي دهند. آن خانواده هايي كه فقير بودند و تهي دست به جاي وسايل توي دستمال يا كيسه خاك مي‌ريختند و بعد به بيرون مي‌انداختند چرا كه بچه‌ها (لال‌ها)حق ورود به خانه را نداشتند. طريقه انداختن يا با چوپ يا تركه بود ويا اينكه توي حياط خانه مي‌گذاشتند.

در روستاي گُل محله يا گِل محله سر و رويشان را مي پوشاندند و با يك تركه بلند نوك آن را كيسه يا پلاستيك وصل مي كردند و به دم در خانه ها رفته تا صاحب خانه وسايلي مثل شيريني ، ميوه و....را داخل كيسه بريزد در بعضي از جاها هم پول مي‌ريخته‌اند، معمولاً افرادي پول مي دادند كه در خانه ميوه نداشتند .در ضمن اين شعر را هم مي خواندند.

تيره ماه سيزده شو علي دنيا بمو  (شب تير ماه علي به دنيا آمد )

پيامبر مبارك با بمو                                         (پيامبر براي تبريك آمد)

قرآن از عرش اعلا بمو                   (قرآن مجيد از عرس اعلا آمد )

صلوات برسين صاحب زمون بمو      

(صلوات بفرستيد صاحب زمان آمد )

دين وبركت مازندرون بمو              (دين و بركت مازندران آمد )

با خوردن تنقلات،ازگل، وهندوانه و... تا پاسي از شب بيدار مي‌ماند. مردم بر اين باورند كه رونق و فراواني و خوشبختي در طول سال به سراغ خانواده خواهد آمد.

 «در روز قبل از اين شب نيز، با تبر بر درختهايي كه ميوه نمي‌دهند حمله كرده وقصد قطع كردن آنها را در ظاهر مي كنند وكسي جلو مي آيد و به عنوان وساطت مانع از قطع آن درخت ها مي شود و قول مي دهد كه در سال آينده – سالي كه در راه است – اين درخت‌ها ميوه مي‌دهند و براين باورند كه درخت ها، با اين كار داردي ثمر خواهند شد.

همچنين در اين روز دختراني كه شوهر نكرده و درخانه مانده‌اند بوسيله پدران و يا مادران و برادران كشان كشان از خانه بيرون رانده مي شوند و در ظاهر باز يك نفر بعنوان ضامن جلو مي آيد و قول مي دهد كه اين دختر امسال شوهر مي كند و تقاضا مي كند كه او را از خانه بيرون نكنند و بر اين باور ند كه با اين كار اين دختر در طول سالي كه در راه است ازدواج خواهد نمود.»[21]

«دسته ديگر بنام لال‌شيش زن «چوب بي‌صدا» اين دسته در اين شب وظيفه دارند كه زن نازا را ناگهان و بي‌صدا و آرام به باد كتك بگيرند و ديگري كه ناظر اين عمل است براي ضمانت جلو مي‌آيد و مي‌گويد بس است. همين امسال اگر اين زن باردار نشد شما سال ديگر حق داريد با چوب او را تنبيه كنيد.»[22]

در اين شب علاوه بر خوردن تنقلات و ميوه‌جات و انواع غذاها ، فال گرفتن و تعريف كردن داستانهاي قديمي و خواندن شعرهاي محلي و آواز مثل كتولي ، اميري ،نجما و طالبا (داستانهاي طالب آملي و زهره معشوقه اوست) و....بزرگترها با شكستن گردو و دون كردن انار فال مي‌گرفتند. و از اين طريق شانس اطرافيان و بچه‌هايشان را امتحان مي كردند.

«دوشيزگاني كه در خانه مانده‌اند سعي مي‌كنند در اين شب آن‌ها را به خانه نزديكان بفرستد و در خانه نمانند تا با اين عمل سپيد بخت شوند. در اين بخث بساط حلواپزي و صرف تنقلات برپا مي‌شود و تا سپيده دم بيدار مي‌مانند و كهنسالان داستان‌هاي شيرين و سرگرم كننده از هر مقوله براي خردسالان و ساير ين بيان مي‌نمايند و از ديوان حافظ فال مي‌گيرند و سعي مي‌كنند، سر بساط حتماً هندوانه باشد.

در منطقه چلاو آمل با سنجاق فال مي‌گيرند بدين صورت : يك نفر كه معمولاً از خانم‌هاست مسئول مي‌شود روي دامن خود يا يك پارچه‌اي كه روي دامن خود مي‌گذارد و سنجاق يا سوزني را در دست خود دارد مي‌نشيند و همه جمع مي‌شوند و يك نفر تبري[23] مي‌خواند.

خانم همزمان كه سنجاق را در پارچه فرو مي‌كند (مي‌زند) البته اين عمل معروف به «سنجاق دچينن»[24] است آواز خوان تبري مي‌خواند و بعد از خواندن هر دو بيتي يا هر بند كه با علي علي جان مولا علي جان پايان مي‌يابد سنجاق چين مي‌گويد نيت براي چه كسي است آن فرد مورد نظر با توجه به اشعاري كه خوانده شد متوجه مي‌شود فال او خوب بود يا بد.

بعد از كه گفت فال از آن چه كسي است سنجاق را بيرون مي‌آورد دوباره به محض شروع خواندن تبري سنجاق را به پارچه مي‌زند اين كار براي تك تك حاضرين انجام مي‌شود كه معمولاً حاضرين از افراد خانواده‌اند ، پدر و مادر ، فرزندان و نوه‌ها و اگر مهماني هم باشد براي او هم فال مي‌گيرند.

ناگفته نماند فردي كه نيت مي‌كند ترتيب خاصي را براي حاضرين رعايت نمي‌كند آن لحظه هر كس به نظرش آمد به نيت همان فرد سنجاق را مي‌چيند. [25]

«... در موقع غروب آفتاب زن‌ها چادر به سر كرده به عنوان فالگوش سر چهارراه مي‌ايستند و مخصوصاً بسياري به اين عمل عقيده‌مندند اگر حرف بدي از رهگذر بشنوند آن را وحي منزل دانسته طوري متأسف مي‌شوند كه نمي‌توان حدي بر آن قائل شد.

بچه‌هاي گذر ساقة جورابي را (اغلب پشمي) به نخ درازي مي‌بندند و بي‌خبر وارد خانه همسايه‌ها مي‌شوند و آن را داخل اطاق پرت مي‌كنند چون صاحب‌خانه آشنا به اين معمول است با خوشحالي آن را پذيرفته و به قدر قوه‌ي خود پول، خوراكي توي جوراب ريخته و سپس به خارج مي‌گذارد. صاحب جوراب آن را برمي‌دارد و همين عمل در ساير خانه‌ها انجام مي‌دهد. [26]

غرس نهال را در اين شب ميمون و مبارك مي دانند ومعتقدند كه درخت ريشه بر زمين زده پا برجا شده و حاصلات زيادي خواهد داد.»[27]

    در روستاي پولاد كلاي نور واطرافش، غروب روز دوازدهم تير ماه مازندراني  وقتي هوا گرگ وميش مي گردد جوانان و نوجوانان گروه گروه با در دشت شيش يا تركه بلند به دم در خانه ها رفته وارد حياط مي شدند و ابا ابا كرده با لال‌بازي تركه را به ايوان ،در خانه ها و بام‌ها مي زدند تا صاحب خانه به آنها چيزهايي مثل پرتقال، نارنگي، ازگل، پول سكه‌اي، تيج[28] يا همرو و شيريني‌هاي محلي، وليك، (زالزالك محلي) و... بستگي به وسع خانواده‌ها بدهد. كدبانوي خانواده به بام منزل رفته به بهانه اين كه مي‌خواهد وسايلي را از بام به پايين بياورد هنگام برگشت به لال مي‌گفت با تركه او را بزنند و گاهي وقت مي‌گفت بيشتر و محكمتر بزنيد و اين را نشانه خير و بركت و روزي مي‌دانستند و معتقد بودند با اين كار سال آينده خداوند با آن‌ها روزي بيشتر خواهد داد. با خوش‌رويي هر چه تمامتر لال‌ها را پذيراني مي‌كردند اين مراسم در جاهاي مختلف فرق مي‌كند. در اسكي محله آمل نوك تركه را كيسه يا دستمال مي‌بستند تا صاحب خانه وسايلي مثل گردو،گندم و وليك (زالزالك محلي )، خرمالو، انار، پرتقال، كماج[29] در آن بريزد.

در روستاي نج از توابع بلده نور دو نفر لباس مخصوص مي پوشيدند به خانه ثروتمندان مي‌رفتند و با ادا و اصول و بازي‌ها از آن‌ها پول و شيريني مي‌گرفتند كه به بازي لال و لال مار مي‌گفتند. اين كه بچه ها دستكش پشمي كه نخ بلند داشت ار طريق پنجره يا دريچه پشت بام وارد خانه مي كردند و صاحب خانه هم در دستكش گندم برشته كه به آن‌ها هاويشت   مي‌گفتند به همراه آن شيريني،كشمش،گردو و.... مي‌ريختند و به آنها مي‌دادند. آن‌هايي كه مريض داشتند كترا زني[30] يا قاشق زني مي‌كردند بدين صورت كه به خانه هفت محمد مي‌رفتند كترا (قاشق بزرگ چوبي ) را از لاي در به داخل خانه هدايت مي‌كردند بعد در راه محكم مي‌بستند. صاحب خانه هر چه در دست داشت توي كترا مي‌ريخت و به آن‌ها مي‌داد و مي‌گفت: هر حاجتي داري بر آورده گردد. اين فرد به صورت ناشناس بود و اعتقاد داشتند كه حاجت آنها بر آورده مي‌شود و مريضي آنها خوب مي‌شود.

  در قديم شب‌ها افراد در آسياب مي‌خوابيدندواز خداوند طلب و خواهش مي‌كردند تا در چنين شبي به آنها پول،گاو،گوسفند و....دهد. در سالهاي خيلي دور شخصي در آسياب خوابيده بود و از خداوند طلب چيزي كرد. خداوند به خواسته‌اش جواب مثبت داد وگفت هر چه مي‌خواهي بگو.آن شخص هول شد و به جاي اينكه بگويد پول يا گاو و گوسفند گفت: چنگوم[31] و رسن صبح كه بيدار شد همه جا را پر از چنگوم و رسن بود.

خوردن شب چره[32] و ميوه و شيريني از رسوم ديگر روستاي نج بود از جمله شب چره كلاكنس[33] بود.

در روستاي نياك آمل به جاي اينكه كيسه داخل اتاق بياندازد جوراب را توي اتاق مي‌انداختند صاحب خانه داخل آن را وسايل پر كرده و بعد توي حياط مي‌انداخت تا لال‌ها برش دارند.

   در روستای ورازده ی نور مراسم تیر ما سیزه شو به دو شکل انجام می یافت:اول این که بزغاله ای را با دستمال وارد حیاط می کردند.معمولاخانواده ها توی دستمال وسایلی چون نخود،کشمش و...ومیوه های همان فصل؛کنس،پرتقال،لیمو،نارنگی و...ریخته،به آن فرد می دادند.بعضی ها هم به شوخی واز روی تفنن به گردن یا شاخ بزغاله دستمال را آویزان می کردند،بعد از حیاط بیرونش می کردند یا تحویل صاحبش می دادند.دوم این که افراد به دم در خانه ها می رفتند،در حالی که در دستشان شیش (ترکه )بود و به نوک شیش هم دستمال بسته بود،آن را واردخانه افرادمی نمودند،آنگاه" لال شیش زن" آن قدر صبر می کردتا داخل دستمال وسایل مورد نظر را بریزند.

    در روستای تاکر بلده ی نور از قبل تنقلاتی چون گندم برشته یا بو داده ،گردو...میوه هایی مثل سیب و...وشیرینی را آماده می کردند.در حالی که در خانه ها باز بود وجلوی خانه هم تاریک؛آمادگی داشتند تا بچه ها بیایندوکیسه کوچکی را داخل خانه بیندازندوبعد صاحب خانه کیسه را پر از وسایل بکند.بچه ها به موقع می آمدند و مراسم را انجام می دادند ،صاحب خانه کیسه را از وسایل پر می کرد وبه بیرون می انداخت.هریک ازبچه ها کیسه را برداشته ،داخل کیسه ی بزرگتری خالی می کردند وهمین طور به خانه های دیگر می رفتند.

   روش دیگر" لال مار"بود..یک نفر با پارچه صورت خود را می پوشانید،یک نفر از پشت او را راهنمایی می کرد،او شیشی که به همراه داشت تکانش می داد و به زبان محلی می گفت :«لال مار بیمو. تیر ما سیزه شوبیمو.بلا وبدی دور بوشه.شادی و خنه بیه.» سوال شود؟؟؟؟؟؟؟

      افراد به او پول خرد می دادند اگر کسی نمی داد با شیش اورا می زد تا پول بدهد.بعد از این مراسم همه ی اعضا ی خانواده و فامیل ها به خانه یک نفر می رفتند که سواد داشت و می توانست فال حافظ بگیرد.یا این که آن شخص مورد نظر را به خانه خود دعوت می کردند.آن ها تا دو سه ی شب دور هم می نشستند ومی گفتند و می خندیدندوغم یک ساله را فراموش می کردند.

   در بلده ی نور بچه برای این که صاحب خانه را متوجه حضور خود نمایند،بازدن سنگ به در و دیوار و تولید صدا ،صاحب خانه  ضمن متوجه شدن "لال شیش زن"به آن ها شیرینی و میوه وتنقلات می دادند، بعضی ها هم پول پیشکش می کردند.

    در روتای تجنک آمل اهل خانواده و فامیل ها به خصوص بچه ها و نوه ها به خانه پدر بزرگ و مادر بزرگ رفته و هرکدام به اندازه وسع و توان خود چیزی خریده، می آوردند.مثلا یک نفر هندوانه خریده ،یک نفرخربزه ،دیگری تنقلات و آجیل وگردو،بعضی هم "کنس"و...می آوردند.با هم می نشستند و ضمن گفتن خاطره و قصه و سرگذشت شب خوشی را پشت سر می گذاشتند.

     از نکات جالب توجه آن شب، فال گردو است.بدین صورت که در یک ظرف پر از گردو کرده وسط می گذاشتند.حاضرین هرکدام گردویی بر داشته ،آن را می شکسنند.هرکس گردوی سالم تر و پر مغز تری نصیب اش می شد،شانس او بیشتر بود.و هر کس هم گردویش خراب و بی مغزتر بود شانس خوبی نداشت و بخت و اقبال با او یار نبود.

   در روستای کردکتی بچه ها بعد از شام ،حدودا نه الی ده شب با "شیش"به در خانه ها می رفتند،به در و ایوان منزل می کوبیدند ومی کفتند:«صحاب خنه امه دسرره هده!»صاحب خانه هم چیز هایی مثل گردو،تخم مرغ،سیب،نان کوهی(رز نون)،پسته،فندق،فرمونی(خرمالو)پرتقال،هندوانه و...؛یعنی آن چه دم دست داشت از خوراکی ها و تنقلات به آن ها می داد تا بروند،این گروه به خانه همه ی اهالی می رفتند ووسایل دریافت می کردند وبه خانه بر می گشتند وبا اقوام وفامیل ها می نشستند و میل می کردند.

    در روستای حسین آباد این شب به"تیر ما سیزه شو یا لال زنه شو"معروف است.افراد صورت خود را پوشانده،با "شیش"به در خانه ها رفته، با لال بازی از صاحب خانه چیز هایی در خواست می کردند.صاحب خانه هم بلافاصله از خانه بیرون آمده،وسایلی مانند:نارنگی،نان کوهی،انار، سیب،تنقلات و...داخل کیسه می ریخت.آن ها وسایل را برداشته همین طورهمه اهالی را سر زده ،به خانه برگشته و وسایل را به عنوان دسر صرف می کردند ودر عین حال فال گردو می گرفتند و شانس خویش را آزمایش می کردند.

   اهالی روستای رفیع آباد و شفیع آباد آمل را تولد حضرت علی می دانند.واین شعر را می خوانند:تیرماسیزه شو علی دنیا بمو      ختم مرسلین مبارک با بمو

غروب هنگام بچه ها به دم در خانه اهالی رفته در حالی که نوک شیش را کیسه بسته،به در می کوبیدندوبا صدای خوش امیری و نجما و...می خواندنداهل خانه در کیسه ی آنها پول ریخته و همبن طور به خانه های دیگر سر زده،در پایان مراسم پول را بین خود تقسیم می کردند.

    در این شب خانواده ها با پختن غذاهای محلی مثل: مرغ خانگی، خروس،غازو...طبخ می کردند،همراه با برنج مرغوب میل می کردند و دسر هایی چون:کنس،پرتقال،انگور،خربزه،گردو و...صرف می کردند وبا فال گردوشانس خود را امتحان می کردند ؛بدین صورت هرکس کردویش پوک وکم مغزبود نشان از کم روزی بودنش بود.یا به اصطلاح محلی :«کم روزی هسی!» واگر گردویش پر مغز بود به اصطلاح :«خش روزی هسه!»خانواده هایی که باسواد دربین آن ها بود،فال حافظ می گرفتند.و طبق اطلاعاتی که از افراد داشت،برایشان تفسیر می کرد.

    مردم روستای عبدالله آباد(عبدالآباد)به این شب لال شیش زن می گویند.بچه ها با شیش که نوک آن دستمال بسته شده، از اول محل شروع می کنندبه در خانه ها می روند،شیش را به در زده،صاحب خانه در را باز می کند.آن ها شیش را داخل خانه برده وتکان می دادند،و صاحب خانه برای آن ها وسایلی مانند:گردو،هندوانه،شیرینی،پسته و...می ریخت و این عمل را تا پایان روستا ادامه می دادند.آن هایی که چیزی نداشتند،داخل کیسه هم   چیزی نمی ریختند وبچه ها از این کار سخت ناراحت می شدند.خانواده هایی که وسایل توی کیسه می ریختند بچه ها بسیار خوشحال می شدند.از آن طرف خانواده ها با آماده کردن شام و تنقلات و میوه های متنوع  همه را دور هم جمع می کردند وتا پاسی از شب   می نشستند ولذت می بردند.                                                                                                                                                                                                                                        در روستای زاغده ی آمل مثل بسیاری از جاها بچه ها مراسم را اجرا می کردندوخانواده     هم غذاهای محلی وسیزده گونه میوه تنقلات مثل:هندوانه،سیب،انار،لیمو،نارنگی وآجیل:گردو،تخمه،شیرینی،پسته ومهمتر از همه پشتی زیک(مغز گردو یا کنجد و عسل)و... را آماده می کردند.تا پاسی از شب می نشستند وفال حافظ می گرفتند.

     در گرجی محله و پایین بازار آمل عده ای از کودکان و نوجوانانبرای گرفتن خوراک و پول با در دست داشتن شیش یا نی (لله)که نوک آن کیسه ای کوچک می بستند،آن رابا کفتن کلمات وخواندن شعر محلی از لای در یا پنجره به داخل اتاق می فرستادند وصاحب خانه هم توی کیسه میوه وتنقلات و شیرینی می ریخت.افرادی که این کار را انجام می دادند از طبقه ی پایین وکم درآمد جامعه بودند.با این عمل یک شب از سال را با خاطر خوش و به یاد ماندنی پشت سر می گذاشتند.این کار خود نوعی کمک به مستمندان و بیچارگان بود.

     در عین حال  فامیل ها و آشنایان واعضای خانواده دور هم جمع می شدند وضمن صرف عذاهای محلی و تنقلاتی مثل پسته،سنجد(پستونه)،تخمه،کشمش ونان محلی کنجد زده و...بزرگ تر ها با خواندن شعر های محلی ،ضربالمثل ها و معما وقصه ها و سرگذشت هاو... تا پاسی از شب مشغول بودند.

«پيشينيان با فرا رسيدن تير ماه و جشن در تير ماه سيزه شو به تهيه خوراك و خورش و شيريني و ميوه پرداخته و شامگاه به گرمابه رفته و جامه‌ي نو مي‌پوشيدند. به مهماني رفته و يا سور مي دادند. همچنين خانواده‌هاي قديمي غروب روز دوازده تيرماه به گورستان‌ها و زيارتگاه‌ها رفته و نيز به ياد گذشته‌گان خويش به خيرات و صدقات به مستمندان كمك مي‌كنند. [34]

به هر صورت : «... شب سيزده را بايد يك مقطع تاريخي در فرهنگ مردم اين منطقه دانست زيرا مردم براي انجام كاري مهم و حتي تعيين تاريخ سفرهاي زيارتي اين شب را مبدأ زماني قرار مي‌دادند. براي مثال، اگر مي‌خواستند تاريخ خواستگاري يا عروسي و يا رفتن به پابوسي امام رضا (ع) و ... را مشخص كنند مي‌گفتند بعد از تيره ماه سيزده يا قبل از عيد ماه بيس شش و يا بعد از درو و قبل از نشاء و ... ترانه‌هايي به گويش مازندراني كه سينه به سينه تا امروز حفظ شده مويد اين امر است بعنوان نونه دو بيتي زير را مي‌آورم.

سه پنج پونزده بهييه ته نمويي           (سه پنج روز پانزده روز شد تو نيامدي)

تيرماه سيزده بيّه ته نمويي      

(و سيزده تيرماه شد و تو نيامدي)

مره وعده هدايي سر خرمن           

(به من وعده دادي كه هنگام خرمن بيايي)

خرمن كر بزه بيّه ته نمويي [35]   

(خرمن كوبيده شد و تو نيامدي)

خانم فريده يوسفي در كتاب فرهنگ و آداب و رسوم سوادكوه مي‌گويد:

«همان طور كه گفته شد شيش نمادي از تير و كمان آرش است كه پس از او مردي پاك نهاد به نام لال به تبرك به خانه‌هاي مردم مي‌برد.»

«... بعضي از سنت‌ها كمافي سابق اجرا مي‌شود يكي از آن‌ها همان «شيش زدن» لال و انداختن اين تركه متبرك در پشت بام خانه‌ها و نگهداري آن تا سال بعد مي‌باشد، همچنين پذيرايي صاحب خانه از «لال» تقريباً همانند گذشته است.

در قديم مرد ميان سال و خوش‌نامي به صفات پسنديده و وارث پدرانش در اين امر بود. عصر روز دوازدهم تيرماه به حمام رفته غسل سكوت مي‌نمودند اين سكوت به نشانه خويشتن داري و مقاومت در برابر هوا و اميال شيطاني بود.

بهترين لباس خود را مي‌پوشيد، موهايش را مرتب مي‌كرد و صورتش را اصلاح مي‌نمود همانند شب عيد نوروز كلاه نمودي بر سري مي‌گذاشت و از همان موقع روزه‌ي سكوت مي‌گرفت و تا پايان سكوتش كه صبح روز بعد بود فقط نمازش را به جاي آورده و با خالق خود سخن مي‌گفت.

بعد از نماز و صرف شام در همان ساعت اوليه شب به اتفاق حداقل دو تن از هم طرازان خود به عنوان «شيش دار» «تركه‌دار» ، «كيسه‌دار» در آبادي به راه مي‌افتاد. جلوي هر خانه كه مي‌رسيدند همراهان او با صدايي بلند بلند شعر زير را مي‌خواندند در واقع خبر از رسيدن لال مي‌دادند:

لال‌ انه لال انه                   (لال مي‌آيد، لال مي‌آيد)

پيسه گنّده[36] خوار انه  (كسي كه پيسه كنده مي‌خورد مي‌آيد)

سرخان [37]سوار انه         (سوار اسب سفيد مي‌آيد)

سال اتا وار انه                  (سالي يكبار مي‌آيد)

مه مار برار انه                       (برادر مادرم مي‌آيد)

چو خا پشلوار[38] انه     (در حاليكه كت و شلوار پشمي به تن دارد مي‌آيد)

لال چك گلي نوه                (الهي پاي لال نشكند)

امه رسوايي نوه         (و موجب رسوايي ما نشود)

تندرستي و دلخشي

] صاحب خانه[ تندرست باشد و دل خوش.

فراووني فراووني      

فراواني باشد فراواني باشد.

صاحب خانه بيرون مي‌آيد و با خوشرويي لال را به داخل دعوت مي‌كرد «شيش‌دار» «كيسه‌دار» اغلب بيرون خانه مي‌ماندند. لال يك تركه برمي‌داشت و به محض اينكه داخل خانه مي‌شد بزرگ و كوچك با تركه‌ي متبرك خود مي‌نواخت.

مردم‌ آنقدر به اين تركه اعتقاد داشتند كه از لال خواهش مي‌كردند با اين تركه به درختان بي‌حاصل و كم‌حاصل ضربه‌اي بزند تا سال ديگر پربار شوند.

بعد از اين كار لال چوب را همان جا مي‌انداخت و آرام چون مهماني محترم در خانه مي‌نشست. كدبانوي خانه مجمه‌اي كه از قبل به همين منظور مهيا كرده بود نزد لال مي‌آورد و محتويات آن را در كيسه‌ي كيسه‌دار قرار مي‌داد و محتويات مجمه عبارت بود از چند عدد پيسه گنده و پشت زيك[39] نان محلي و گردو.

بعضي از افراد شوخ‌طبع خانواده براي امتحان مقاومت لال بذله‌گويي مي‌كردند تا بلكه لال را بخندانند و يا سخني مي‌گفتند كه لال مجبور به پاسخ‌گويي شود. البته اگر موفق به شكست سكوت لال مي‌شدند آن وقت لال از گرفتن هديه به خانه محروم مي‌شد. اما كمتر كسي موفق به شكستن مقاومت لال مي‌شد.

از نكات قابل توجه اين بود كه برخلاف امروز همين يك لال به همه اهالي سر مي‌زد (البته در هر روستايي)، در انتها اين گروه به منزل يكي از اعضاء و يا يك محل عمومي مثل تكيه يا مسجد مي‌رفتند و اصطلاح غنايم را بين خودشان تقسيم مي‌كردند و هر كس سهم خود را به منزل مي‌برد. ناگفته نماند كه در همه اين موارد لال همچنان ساكت بود.

گاهي اوقات هداياي مردم آنقدر زياد بود كه بعد از بردن به خانه‌ها بين اقوام و دوستان تقسيم مي‌كردند. [40]

بايد گفته شود امروز اين رسم يعني لال‌شو يا اباشو آنچه بايد و شايد با شكوه برگزار نمي‌شود در شهرها امروز برگزار نمي‌گردد و در روستاها كه برگزار مي‌گردد و آن شكوه و عظمت گذشته‌اش را ندارد.

«متاسفانه امروزه، جوانان و نوجوانان، نادانسته اين آئين مقدس را تا حدودي تحريف نموده و‌آن را از جايگاه اصلي‌اش دور كرده‌اند ...

در سال‌هاي اخير جوانان با سياه كردن دست و صورت خود و با قرار دادن ماسكي مضحك بر چهره ميدان‌دار «لال‌شو» هستند.

به آئين تعريف‌شده‌‌اي كه ما امروز در سواد كوه شاهد آن هستيم، بايد به قشون كشي‌ لال‌هاي رنگارنگ و كوچك و بزرگ اشاره كرد كه در كوچه و خيابان به راه مي‌افتند و بين آن‌ها لال «كيسه‌دار»[41] «شيش‌دار»[42] مشخص كردند. [43]

                                هداياي نامزدي

در مازندران دختراني كه به صورت نامزد در خانه پدري هستند و هنوز عروسي نكردند به خانه شوهر نيامدند به مناسبت‌هاي مختلف از طرف خانواده داماد هداياي دريافت مي‌كنند. اين هدايا با توجه به موقعيت خانواده، شغل ، درآمد، و وسع مالي متفاوت است. يك شب مانده به تيره ماه‌ سيزه شو خانواده داماد يك سري وسايل را آماده مي‌كنند و به خانواده عروس به رسم يادبود مي‌برند كه نشان دهند احترام، صفا، صميميت، صلح و دوستي بين خانواده‌هاست.

هدايايي از قبيل : پارچه، لباس، كفش، ميوه، شيريني، حلوا، كله‌قند، ماهي دودي، سبزيجات، تنقلات و يك قطعه طلا و ... مي‌باشد.

«به اين ترتيب كه: از طرف خانواده‌هاي داماد يك روز قبل از شب تيره‌ماه سيزه شو علاوه بر سور و سات شب سيزده كه عبارت از پيسه گنده، نان خانگي و پشت زيك و ميوه و شيريني و حلوا، يك قواره پارچه براي عروس خانم مي‌فرستند. البته بنا به موقعيت اقتصادي و خانوادگي داماد اين هدايا متفاوت است اما هرچه هست چاشني آن صفا و صميميت و يكرنگي است و از هر چه بخل و ريا به دور»[44]

«در حال حاضر نيز در موقع غروب دوازدهم تيرماه براي دختراني كه نامزد دارند در اين شب هدايايي از خانه داماد فرستاده مي‌شود.» [45]

در ضمن در بعضي از روستاي اطراف آمل و نور،خانواده‌هاي عروس هم براي داماد هدايايي از قبيل كفش، يا لباس و ... مي‌برند. اين سنت هنوز هم ادامه دارد و خانواده‌ها در چنين زمان هايي براي همديگر هدايايي به رسم احترام و يادبود مي‌برند.

نادعلي فلاح

بهمن 84

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     



[1] - گاه‌شماري باستاني مردمان مازندران و گيلان. نصرالله هومن، آمل، 1375، ص 64.

[2] - شبي كه لال‌ها دم در خانه اهالي مي‌روند.

[3] - همان منبع ، ص 64.

[4] - كندلوس، مهندس علي‌اصغر جهانگيري، تهران، موسسه فرهنگي جهانگيري ، چاپ اول، 67 ، ص 186.

[5] - شناخت اساطير ايران . جان هيتلر. ترجمه ژاله آموزگار، احمد تفضلي ، تهران، نشر چشمه، چاپ نهم، 1384 ، ص 37-36.

[6] -  همان منبع، ص 37.

[7] - اوستا، نگارش جليل دولتخواه، از گزارش استاد ابراهيم پور داوود، تهران، مرواريد، 1366 كرده يازدهم (41)، ص 185.

[8] - اساطير ايراني، آلبرت جوزف كارنوي ، مترجم احمد طباطبايي تهران شركت انتشارات علمي فرهنگي چاپ اول 1383 ص 13.

[9] - اوستا، پشت‌ها كردة چهارم بند 6 و 7 ، ص 175.

[10] - مقاله دست نوشته دكتر احمد ابومحبوب. با تشكر از استاد محبوب كه دست نوشته را در اختيارم قرار داد.

[11] - گاه شماري باستاني مردمان مازندران و گيلان. همان منبع،ص 64.

[12] - آثار الباقيه، ص 278- التفهيم ص 254 به نقل از كتاب گاهشماري باستاني مردمان مازندران و گيلان ، صص 66-65.

[13] - سنخ نوعي صندوق چوبي بزرگ بود كه داخل آن را برنج مي‌ريخته بعضي‌ها هم لباس و خرت و پرت‌هاي ديگري مي‌ريختند.

[14] - فرهنگ و آداب و رسوم سوادكوه، فريده يوسفي شلفين، ساري 1382 ، چاپ دوم ، ص 54.

[15] - هاپريشت يا هاپيشت: به گندم برشته شده مي‌گويند ولي آن را با كشمش و مغز گردو قاطي مي‌كردند و مي‌خوردند. هاپريشت تلفظي است از اهالي نمارستاق آمل.

[16] - كندلوس، همان منبع، صص 187-186.

[17] - فرهنگ و‌آداب و رسوم سواد كوه، همان منبع ، ص 59.

[18] - يادگار فرهنگ آمل ، صمصام‌الدين علامه ، تهران، چاپ تابان، تير 1338.

[19] - لله‌وا  نوعي ني كه موسيقي محلي با آن مي‌نوازند.

[20] - فرهنگ و آداب و رسوم سواد كوه، همان منبع، ص 59.

[21] - باورها و بازي‌هاي مردم مازندران، علي اكبر مهجوريان نماري، نشر شمال، آمل ، چاپ اول، 1384 ص 14-13.

[22] - يادگار فرهنگ آمل ، همان منبع ، ص 110.

[23] - tabri نوعي آواز محلي كه بيشتر در مدح حضرت علي (ع) مي‌باشد.

[24] -   يك اصطلاح است سنجاق زدن يا سنجاق را به پارچه فرو كردن.

[25] -  با تشكر از علي ذبيحي پژوهشگر فرهنگ مردم كه اطلاعات منطقه چلاو را در اختيارم گذاشت.

[26] -  يادگار فرهنگ آمل ، همان منبع ، ص 110.

[27] - نگرش جغرافيايي بر آمل، مجيد لونجي، آمل ، چاپ اول، 1381 ، ص 93.

[28] - hamru يا tij نوعي كلابي وحشي و خيلي ريز است و بيشتر در جنگل‌ مي‌رويد و همرو درشت است و در باغ‌ها مي‌رويد به اندازه    گردو است.

[29] - نوع شيريني محلي است كه با آرد گندم، شكر، تخم مرغ در شير درست مي‌شود.

[30] - كترا   نوعي قاشق چوبي. در گذشته كه قاشق‌هاي امروزي نبود و مردم با قاشق چوبي غذا مي‌خوردند امروزه هم بعضي از چوپان‌ها و گالش‌ها با قاشق چوبي غذا مي‌خوردند كه به آن كچه  مي‌گويند. كترا بزرگتر از كچه بود. كه با آن غذا را مي‌كشيدند.

[31] - چنگوم يا چنگم Čângum يا cangam ميخ طويله يا خانه كه از جنش چوب بود.

[32] -  شب‌چره

[33] -   از گل وحشي كه توي كوزه‌هاي مي‌پروند و مي‌خورند.

[34] - گاهشماري باستاني مردم گيلان و مازندران، همان منبع ، ص 65-64.

[35] - فرهنگ و آداب و رسوم مردم سوادكوه، همان منبع ، ص 60-59.

[36] - پيشه كنده كوفته است كه مركب از برنج پخته، كنجد، شكر (عسل يا شير خرمالو) و مغز گردو خرد شده

[37] - سرخان  اسب سفيد، در آمل به اسبي كه رنگ قهوه‌اي روشن دارد سرخان   مي‌گويند.

[38] - چوخاپش شلوار  كت و شلواري در قديم كه پارچه‌ي آن به روش‌هاي سنتي و با استفاده از پشم تهيه مي‌شد.

[39] - پشت زيك  حلواي كنجد

[40] - فرهنگ و آداب و رسوم سواد كوه، همان منبع، ص 56-57-58.

[41] - كيسه‌دار: كسي كه وسيله اهدايي مردم را جمع مي‌كند.

[42] - شيش‌دار: كسي كه تركه‌ها را با خود حمل مي‌كند.

[43] -  فرهنگ و‌آداب و رسوم سوادكوه، ص 55-56.

[44] - فرهنگ و آداب و رسوم سوادكوه ، ص 59.

[45] - نگرشي بر جغرافيايي بر آمل، مجيد لونجي،  همان منبع، ص 93.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:50  توسط نادعلی فلاح  | 

نرزما بيس شش1

 

تقديم به روح همسرم زينب شبان دبیر شیمی دبیرستان های آمل كه هميشه يار و ياورم بود.

 

 

به طور كلي دو نوروز ماه داريم يكي فارسي-شمسي- كه اسفند ماه را گويند.در بسياري از جا ها ايران از جمله كرمان به اسفند ماه كه سر آغاز بهار است نوروز ماه مي گويند."نورز ماه(نوروز ماه )آخرين ماه از سال تبري است (به مفهوم اسفند ماه شمسي هجري)نوروز ماه به معني ماه نوروز نيست بلكه ماهي است كه نوروز باستان و سرسال نو در پي آن خواهد آمد.به حساب قديم ماهي است كه گياهان پس از سرماي زمستان سبز و بالنده مي- شوند.نوروز را مردمان ديلمان اسفندازمذماه مي نامند.آنان فروردين (فردينه ماه تبري)را نوروز ماه مي -نامند.مردمان ديلمان در زمان ساسانيان به سبب بر پايي جشن هاي نوروزي عامه و خاصه نام ماه فروردين را نوروز ماه تغيير دادند.(2)

ديگري نرز ما يا نوروز ماه تبري است كه برابر با تير ماه تبري است البته با چند روز اختلاف ."نوروز ماه باستاني تبري ...هر سال از سوم تير ماه مطابق سالشماري شمسي هجري آغاز مي شود."(3)

در نرزماه بيس شش هر ساله مردم مازندران  جشن با شكوهي بر پا مي كردند كه برابر است با بيست و هشتم تير ماه تبري ."روز بيست و ششم نوروز را مردم سواد كوه و بندپي  عيد ماه بيس شش . ?ayd mǎh bisә  ši š

..مي نامند .(4)

حكومت نمادين و تمثيلي ضحاك مار دوش هزار ساله عاقبت در چنين روزي به دست فريدون كياني از تخت به زير كسيده مي شود.داستان از اين قرار است:وقتي دو مار با دسيسه ي ابليس بر شانه هاي ضحاك روييد.خوراك او مغز جوانان گرديد .پدر فريدون "آتبين"به دست ضحاك كشته مي شود و مغز او خوراك مارها گشت .ضحاك در پي خواب و تعبير آن به دنبال فريدون مي گشت تا نابودش كند.فرانك مادر فريدون از ترس اين كه بچه اش -نشانه كياني بر پيشاني دارد-كشته گردد او را پيش نگهبان مرغزار برد تا پاسباني اش كنند.

روان گشت  ودل خسته از روزگار                                                همي رفت گريان سوي مرغزار

كجا نامور گاو پر مايه بود                                                           كه روشنده بر تنش پيرايه بود (5)

تا از شير گاو او پرورش يابد."چون پدر او را تيمار داري كن و از شير اين گاو پرورشش بده .نگهبان بيشه به خوشرويي پذيرفت و پيمان سپرد كه او را چون كودك خويش بپرورد."(6)اما ضحاك در جستجوي فريدون تا او را بيابد و بيم زوال حكومتش را از بين ببرد .حال جستجو ادامه داشت به نزديك مرغزار رسيد.مادر از ترس كشته شدن فرزندش پيش نگهبان مرغزار رفت و بچه اش را از او گرفت "بايد براي نجات فرزندم كه از جان شيرين گرامي ترش مي دارم .سرزمين اين بيدادگر را رها كنم و به دامنه البرز پناه ببرم"(7)بدين ترتيب او را به دامنه البرز كوه برد.هر چند آن نگهبان اولي به دست عوامل ضحاك خونخوار كشته شد.ولي مادر او را به دست پيرمردي سپرد .تا آينده اين سرزمين به دست او رقم بخورد.آري چنين هم شد."وقتي فريدون شانزده ساله شد از كوه به زير آمد.به خدمت مادر شتافت.(8 )

چو بگذشت بر آفريدون دو هشت           از البرز كوه اندر آمد به دشت

بر ماد ر پژوهيد وگفت                          كه بگشا بر من نهان از نهفت

بگو مر مرا تا كه بودم پدر                       كيم من بتخم از كدامين گهر(9)

مادر مجراي زندگي را برايش تعريف كرد "فريدون با شنيدن گفتار مادر سخت پيچان و جوشان شد."(10)در نتيجه به فگر براندازي حكومت برآمد.به كمك كاوه ي آهنگر جنگ در گرفت.اولين قيام و انقلاب ايران به وقوع پيوست.ضحاك از تخت به زيز كشده شد.در البرز كوه به بند كشيده گرديد و زنداني شد."صحاك در حالي كه به بند بسته بودند بر پشت اسب افكندند و به خواري بردند.بدين گونه فريدون و سپاهيانش به شيرخوان رسيدند.شاه دگر بار آهنگ كردكه سر ضحاك بد گوهر را به گرز گران بكوبد.همان گه خجسته سروش آهسته در گوشش خواند كه:او را به كوه دماوند بر و آن جا در بند كن و فريدون فرمان برد.ضحاك تازي نژاد بد گوهر به كوه دماوند برد و در غاري كه بنش پيدا نبود با ميخ هاي بزرگ سخت در بند كرد."(11)

از او نام ضحاك چو خاك شد                                                                 جهان از بد او همه در خاك شد

گسسته شد از خويش و پيوند او                                           بمانده بكوه اندرون بند او

به كوه اندرون جاي تنگش گزيد                                         نگه كرد غاري بنش نا پديد

بياورد مسمار هاي گران                                                         بجاي كه مغزش نبود اندران(12)

اين گونه شد كه هنوز در البرز كوه به بند است و هر روز به عذاب الهي گرفتارتر."در ناندل(13) چاهي است به

نام چاه ضحاك .ضحاك ماردوش در آن چاه با غل و زنجير به بند كشيده شد. او هر شب غل وزنجير بسته به پايش راليس مي زند تا پاره اش كند و رهايي يابد. اين كار او تا صبح ادامه مي يابد و غل و زنجير به باريكي     مويي مي رسد.صبح با آمدن آهنگر به محل كارش  اولين پتكي كه بر سندان مي كوبد مي گويد "لعنت بر ضحاك ماردوش"با گفتن چنين جمله اي و كوبيدن پتك بر سندان  غل و زنجير كلفت تر و كلفت تر مي شودتا غروب كه دوباره به حالت اول بر گردد.غروب هنگام كار ضحاك شروع مي شود.اين دور تسلسل هزاران سال ادامه دارد."(14)

در كتاب فرهنگ و آداب و رسوم سواد كوه آمده است:"زماني كه پدر فريدون "آتبين"توسط جلادان ضحاك كشته شد.فرانك مادر فريدون او را به مر تعي در دامنه اميدوار كوه برد.بعد ار پيروزي فريدون بر ضحاك و به زنجير كشيدن او در كوه دماوند جان تازه اي در كالبد حيات دميده شد و جشن و پايكوبي بر پا شد."(15)

در شب بيس شش نرز ما در كوه هاي اطراف دماوند از جمله روستاي نواي لاريجان انتهاي گوهن guhәn (  (گون) را با طناب يا زنجير (بيشتر با زنجير تا نسوزد)مي بستند.بعد آتش مي زدند.دور سر شان مي چرخاندند.آنقدر مي چرخاندندتا گون كاملا بسوزد.اين نماد آن است كه در چنين روزي ضحاك ماردوش  به دست فريدون كياني در البرز كوه به بند كشيده شد.آتش زدن گون و دور سر چرخاندن آن از اين قرار بود:وقتي كه ضحاك به بند كشيده شد و شكست او حتمي گرديد مردم هم از ظلم و ستم و بي عدالتي و نا بكاري اوخلاصي يافتند.بر بالاي بام ايران يعني  دماوند كوه رفته گون را آتش زدند تا از اين طريق به مردم اعلام كنندكه ضحاك ماردوش شگست خورد و خرد جمعي بر ظلم و ستم پيروز گشت و انقلاب به نتيجه رسيد.در حقيقت نماد به بند كشيدن ضحاك و پيروزي ايرانيان و غلبه عدالت و آزادي بر ستم و ضد مردمي است.(16)

به همين خاطر هر ساله در مازندران در چنين روزي جشن بر پا مي كنند."مردم سواد كوه از دير باز به ياد جوانان و كشته شدگان دوران حكومت ضحاك بر درسر خانه ها و دركوشه و كنار حياط خانه و بر ستون هاو ايوانشان مشعل (سو چو)روشن مي نمودند و با رفتن بر سر مزار عزيزانشان و با روشن نمودن شمع ياد و

خاطره ي آنان را زنده مي كردند.افرادي به ياد دارندكه در زمان خردسالي همراه والدينشان در روز عيد ماه بيس شش به مزار مردگان خود مي رفتند وبا روشن نمودن شمع يا سوچو ضحاك را لعنت مي كردند."(17)

مردم روستاي تينه (  )لاريجان آمل بر اين باورند كه ما از تبار فريدون هستيم ونام روستاي تينه از آتبين و فريدون                            مي باشد چراكه آتبين و اقوامش اين روستا را آباد كردند در نتيجه به نام"تينه"فريدون شهرت یافت tinә.

آري دو ماه از عمر فريدون مي گذشت كه ستاره شناسان به ضحاك كه در اوج قدرت بود  خبر دادند كه قاتل تو شخصي به نام فريدون مي باشد.در لاريجان شايع شد كه ماموران ضحاك در جستجوي طفلي به نام فريدون هستند  وقتي كه آتبين خبر يافت به همسرش دستور داد كه كودك را به جنوب تينه كه دامنه شمالي قله مي باشد ببرد چرا كه دو خانواده               درتمام روزهاي بهار و تابستان براي چراي گوسفند در آن جا به سر مي برند .آن جا داراي آب و هواي مطبوع  امنيت كامل  از طرفي چراگاهي سر سبز و خرم مي باشد و ارتباط حسنه اي بين آنها وخانواده آتبين بر قرار است.همچنين ماموران ضحاك به آن طرف ها نمي روند و آن ها هم محرم و رازدار خوبي هستند.و فرزند را در پناه خودشان حفظ خواهد كرد.سحرگاه پس از عبور از راه هاي سخت و دشوار بچه را به مقصد رساندند.اما از بد حادثه زنان آن حانواده ها كسي تازه زايمان ننموده بود تا شير كودك را تامين كند.فقط يك گاو زاييده بود.به دستور پيرمرد ايل كودك را به نزديك گاو بردند و پستان گاو را به دهانش گذاشتند.تا اندك اندك عادت به مكيدن كند.كم كم فريدون عادت كرد و هم زمان هم فردي گاو را تيمار مي كرد.گاو هم فريدون را مي ليسيد.به دستور پيرمرد ايل يك پستان گاو را نمي دوشيدند و مخصوص فريدون بود.آري چنين شد كه در اين هواي آزاد و مفرح كودك رشد يافت و به تمرين و ورزش پرداخت.فريدون سوار همان گاوي مي شد كه شيرش را مي خورد.گاو هم عادت كرده بود كه فقط فريدون سوارش بشودوبس.                                                                    فريدون كه بزرگ تر و بزرگ تر شد به ياري كاوه آهنگر و خانواده هايي كه مغز بچه ها يشان خوراك دو مار ضحاك گرديد.براو شوريدند و شگستش دادند.

زماني كه قيام آغاز شد جوانان روستا پيمان بستند به محض اين كه ضحاك دستگير شد.به قله مرتفع كوه رفته وبه علامت پيروزي گون را به ريسمان بسته  آتش بزنند.دور سر بچرخانندتا اين گونه مژده دستگيري ضحاك را به

مردم ايران بدهند.تا بيست پنج سال پيش اين جشن آتش "بيست شش نوروزماه در لاريجان انجام مي گرفت ولي چند سالي است كه منسوخ گرديد.                                             kәrf

در نيم فرسنگي تينه در جهت مغرب روستايي به نام "كرف"(   )وجود دارد در اين روستا  جايي به نام  ضحاك چال معروف است چرا كه مردم معتقدندضحاك را در" كرف" زنداني كردند ومحل زنداني او به ضحاك چال معروف است.در ضمن مرتعي كه فريدون در آن جا پرورش يافت به تخت فريدون تخت (تخت                     فريدون)شهرت دارد.(18)

در روستاي خوش نشين گزناسرا و روستاي پولادكلا          واطرافش ضمن رفتن به زيارتگاه هاو مزار از دست رفتگان دور تادور حانه را با شمع روشن مي كردند .البته شمع هايي كه خودشان با موم وپارچه با نخ درست مي كردند آنگاه روي ديوار منزل نصب مي كردند.

در قائمشهر و اطرافش چنين روز را عيد مردگان مي گويند.به همين خاطر غروب اين روز بر سر مزار مردگان و از دست رفتگان رفته و با خواندن فاتحه و دعا  خيرات مي كنند.بدين طريق ياد و خاطره از دست رفتگا نشان را عزيز مي دارند."علاوه بر روشن كردن شمع شير برنج طبخ نموده وبه نيت مردگانشان بين اهالي پخش مي كنند."(19)

در گذشته مردم آمل و اطرافش به امامزاده عبدالله مي رفتند وزيارت مي كردند.بچه ها و نوجوانان هر ساله انتظار چنين روزي را مي كشيدند تا به امامزاده عبدالله رفته و از بازار آن جا ضمن خريد وسايل و تنقلات تفريح نمايند.

به هر صورت اين روز داراي رسم و رسوم خاص خود مي باشد.در روستاي اسكي محله ي آمل در چنين روزي برنجي كه تازه به دست آمده است، پخته با اردك يا غاز و خروس و ماهي و...خورش درست كرده هر كدام از برنج و خورش راجداگانه داخل سيني گذاشته و به خانه ي همسايه ها مي دهند.چرا كه برنج تازه يا  به اصطلاح "نو دونه"( )را همسايه به عنوان تبرك بايد بخورد.                                               Nu dunә

در روستاي كوس رز آمل اعتقاد دارندكه در چنين روزي جيرجيرك ها به صدا درمي آيند.آن دسته از گاوهاي كه  عادت

sәmur داشتند  تابستان ها به ييلاق بروند به اصطلاح بيماري "سمور" (20   )مبتلا مي شوند.-

كساني كه مي خواهند در چنين ماهي زمين شان را نشاي بكنند.مردم مي گويند :

نرزما نشه هرگز ننشه(nәrzәmǎ   nәše hargәz nanәše

يعني كسي كه مي خواهد در نورز ماه  مازندراني زمين را نشا كند همان بهتر است كه نشا نكند.زيرا محصول خوبي درو نخواهد كرد و به زحمت آن نمي ارزد.

در بعضي از روستاهاي آمل از جمله هلومسر،شاه محله،گل محله و ...ضمن رفتن به مزار و خواندن فاتحه ،غذا طبخ نموده پخش مي كنند.به امام زاده مي روندونذرها را ادا مي نمايند.دام وطيور را به مراتع و چراگاه سر سبز مي برندتا از علف هاي تازه و بلند استفاده نمايند.دام ها را ييلاق و يشلاق مي كنند.                                  ‌‍

در دابوي آمل اين روز را جشن دروي برنج مي نامند.به همين خاطر اولين محصول بدست آمده ي برنج را پخته به مزار مردگان مي برند وخيرات مي نمايند.                                                                                  xәšәvǎš

در روستاي خوش نشين"خش واش"(              )آمل مردي سراپاي خود را پوشانده طوري كه فقط چشم و بيني اش معلوم باشدبه لباسش زنگوله آويزان مي كنندو به دستياري فرد ديگر به خانه مردم مي روند .ضمن رقص وپايكوبي زنگوله هارا به صدا در مي آورد و اشعار مي خواند ومردم را به وجد مي آورد.

در روستاي مهر كتي (مار كتي ) آمل همسايه ها جمع شده شير آش (                    )(شير برنج )درست مي كنند و مي خورند.

 

šir ?ǎš

‌‌"در چنين روزي شاه فريدون كياني با مردم لارجان و ديگر ايرانيان،ضحاك مار دوش را در بن دماوند كوه،در چاهي در تخت فريدون انداخت و به نوروز بار دادو ودر ميان ايران كه انجمن كرده بود ند،فريدون كلاه پادشاهي(كياني)بر سر نهاد و آنچه را كه در خزانه ضحاك  گرفته بود،ميان انجمن و مردم ستمديده دهش كرد.مردم لارجان از آن زمان تابه اكنون به يادگارو يادمان آن روزگار آتش افروخته و جشن مي گيرند،عامه ي مردم روستايي(اهالي جلگه ،جنگل و كوهستان)با فرا رسيدن شب نورزماه 26به هنگام غروب به زيارتگاه ها،امامزاده ها و گورستان ها رفته و با قرائت فاتحه وخيرات و صدقات به خانه بر گشته به شادماني و سور مي پردازد،برخي برابر باور پيشينيان ،پيش از شامگاه به گرمابه رفته و پس از شستشوي جامه پاك و نو مي پوشند و به هنگام نماز شام  قرآن مي خوانند و به ياد گذشتگان خويش فاتحه مي فرستند.(21)

"امروزه هم در همه جاي سواد كوه از چند روز قبل از "عيد بيس شش"مقدمات ماسم مخصوصاين روز راتدارك مي بينند.

از روز قبل به اشكال مختلف نان مي پزند،غذاي مفصلي طبخ مي كنند و با فراهم نمودن شيريني،ميوه و ساير مخلفات،از صبح زود راهي امام زاده ها و مزار مردگان خود مي شوند و تا عصر همان جا مي مانند  و   فاتحه مي خوانند و خيرات مي كنند.در بعضي از روستاها ماسنند كچيد زيراب و...رسم بر اين است كه عصر روز بيس شش زنان به خانه بر مي گردند و چند تن از مردان قوم به نمايندگي  از طرف ديگران براي سركشي به شالي زارها مي روند و نويد سر كشيدن ساقه ي برنج را براي اهالي مي آورند.مردم بعد از شنيدن اين خبر خوش در يك جا جمع مي شوند و به جشن و شادماني مي پردازند كه به "جشن شالي "معروف است"(22)

يكي از زسم هاي قديمي كه هنوز در بعضي از شهرهاي مازندران رواج دارد،كشتي گرفتن است."از سالخوردهاي كه پيش تر ،كارش چوپاني و سرگالشي بود از نماز چال جويا شدم ،گفت:نماز چال در كوه نوا ،در" آزو" قرار دارد.وقتي كه كو چك بودم،جوانان آن زمان در غروب روز نورزماه 26 به نماز چال و اطراف آن جا رفته،آتش روشن مي كردند و كشتي مي گرفتند و آواز تبري،طالب و دشتي مي خواندند.(23)

"در بسياري از نواحي و مناطق سواد كوه در اين روز مسابقه كشتي لوچو بر گزار مي شود.براي مثال معمولا در روستاي منگل (              mangәl   )كشتي از بيست وپنجم شروع مي شود.و فينال آن روز در بيست و ششم   برگزار مي گردد.اما معروفترين نقطه اي كه كشتي عيد ماه بيس شش در آن بر گزار مي شود،امام زاده حسن است .اين محل از نظر جغرافيايي مرز بين سواد كوه و بند پي است.از نكات جالب توجه كشتي امام زاده حسن اين است كه هچيگاه كشتي گيران خودي با هم مبارز نمي كنند بلكه مسابقه بين كشتي گيران سواد كوه و كشتي گيران بند پي برگزار مي گردد و جايزه برنده هم معمولا گوسفند است.(24)

در بعضي از مناطق مثل سواد كوه داراي بازار عيد بيس شش مي باشد."يكي از ويژگي ها و اختصاصات معروف اين روز بازار پر رونق آن است كه تا به امروز در سوادكوه ،نه تنها از رونق نيفتاد بلكه هر سال پر بارتر و پر رونق تر از سال پيش برگزار مي شود.

در زمان هاي بسيار دور اين بازار در ناحيه ي خوارخون(                 )بر گزار مي شد و معروف به خوار خون بازار بود.

Xǎr xun

روستائيان در اين بازار اجناس و مصنوعات خود را عرضه كرده ميحتاج سالانه خود را ابتياع مي كردند.(25)

امروزه ديگر بازار "خوار خون "وجود ندارد و از خوار خون آباد آن روزگاران ناحيه ي جنگلي باقي مانده است.اما بازار بيس شش همچنان پر رونق است و همه ي مردم سوادكوه و حتي مردم شهر هاي همجوار در اين روز در "عبدالحق بازار"كه در حريم حضرت عبداتحق ريراب بر پا مي شود،شركت مي كنند.اكر چه نوع كالا هايي كه عرضه مي شود با آنچه درقديم بود تفاوت دارد و بسياري از كالاهاي تجملي و لوكس  ويترين ها به بساط فروشندگان حريم عبدالحق انتقال مي يابداما با همه ي اين حرفها اين بازار رنگ و بوي خاص مردمي خود راحفظ نموده و بسيار شلوغ و پر رفت و آمد مي باشد."(26)

به هر صورت نا گفته نماند كه امروزه اين آداب و رسوم مثل گذشته با شكوه برگزار نمي گردد ومثل همه جا دستخوش يگ سري حوادث و فرهنگ هاي  وارداتي شد تا جايي كه در اطراف دماوند كه به طور سمبليك گون را آتش مي زدند وبا احترام خاصي اجرا مي گشت،امروزه جوانان و نو جوانان با يك سري ادا و اصول و حركات زشت و نا پسند كه اصلا منشا بومي و فرهنگ خودي ندارد،اجرا مي شود .نا گفته نماند اين جشن بستگي به منطقه ي مازندران –كوهستاني بودن و جلگه اي بودن – متفاوت است.

 

هدايا براي نامزدي

 

در چنين روزي خانواده هايي كه فرزندشان به عنوان نامزد روزگار سپري مي كنند وآنگاه به خانه ي بخت نرفته -اند.خانواده داماد از قبل هدايايي مثل :گفش،لباس،شيريني،نان هاي محلي،ماهي،غاز،مرغ،بوقلمون،طلا جات،كله -قند،برنج،ميوه و...را آماده كرده و به خانه ي عروس مي برند.در آن جا به شادي سرور مي پردازند.

در بعضي از روستا ها خانواده عروس هم هدايايي مثل كفس،لباس،كله قند،مرغ و...براي داماد مي برند."در اين

شب از سوي خانواده زوما          (داماد)و آروس               (عروس)براي يكديگر هديه و صله فرستاده مي

?ǎrus                    zumǎ

شود.اين رسم و آيين در ميان خانواده هاي قديمي همچنان مرسوم است "(27)مقدار و نوع هديه بستگي به وسع خانواده ،شغل و محيط زندگي آنها دارد.

 

 

 

 

 

1-بيس شش نرزما bissә šәš  nәrzәmǎس                                 

 

)نرزمابيس شش(              nәrzә mǎh bissә šәš

)نوروز ماه بيس شش(     ) در جاهاي مختلف تلفظ هاي گوناگون دارد nuruz mǎh bissә šә š.

2-گاهشماري باستاني مردم مزندران وگيلان و پژوهشي در بنيان گاهشماري هاي ايراني همراه با تقويم باستاني  تبري-ديلمي ،نصرالله هومند،آمل ،چاپ نخست 1375ص66

3-همان ،صص67-66

4-فرهنگ و آداب و رسوم سواد كوه،فريده يوسفي،نشر شلفين،ساري،چاپ دوم ،1382 ،ص150

5-شاهنامه ي فردوسي به تصحيح ژول مول،انتشارات وآموزش انقلاب اسلامي(شركت سهامي)تهران،چاپ چهارم 1369 ،جلد اول ص  40

8-7-6-ز گفتار دهقان...شاهنامه ي فردوسي به نظم و نثر،نگارش اقبال اقبال يغمايي،انتشارات توس ،تهران،چاپ اول1367   صص27-26

9-شاهنامه ي فردوسي، همان ،ص42

10- ز گفتار دهقان ...،همان،ص28

11-همان،صص37-36

12-شاهنامه ي فردوسي،همان،ص57

13-ناندل(     )يا نونل (          )روستايي است ييلاقي از توابع دلارستاق لاريجان آمل اطراف كوه دماوند.nunal

14-اوسنه هاي مازني ،به كوشش نگارنده،نشر وارش وا،آمل،چاپ اول1382

15-فرهنگ و آداب و رسوم سواد كوه،همان،ص150

16-همان ،ص152

17-به نقل از آقاي حسين صفايي،دبير جغرافياي دبيرستان هاي آمل

18-هفته نامه ي امواج خزر ،آمل،شماره42، سال دوم ،محمد حجازي ،با تلخيص

20-نوعي بيماري كه عامه ي مردم اعتقاد دارند زماني كه توس (       )(گل ياسمن)شكوفه داد،گاوها   بي حال و به حلت خمار در مي آيند .گاهي وقت منجر به مرگ مي گردد.tus

21-گاهشماري باستاني مردمان مازندران و...همان،ص6

22-فرهنگ و آداب و رسومسواد كوه،همان،ص153.

23-گاهشماري باستاني مردمان مازندران و گيلان....ص68.

24-فرهنگ و آداب و رسوم سوادكوه،همان،صص155

                                                                                                                 25-همان-156

                                                                                                                 26-همان-159

27-گاهشماري باستاني مردمان مازندران و گيلان...همان .ص67

 

 

 

 

 

 

نادعلي فلاح

بهمن84

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:47  توسط نادعلی فلاح  | 

گل محمد كليدر در

آيينه حسنك وزير

زندگي داستاني است پر فراز و نشيب. تودر تو، سركش و وحشي، رام و مطيع. آنچه انسانها مي خواهند يا مطابق ميل است يا اصلاٌ و مطلقاٌ به آرزوهاي انسان روي خوشي نشان نخواهد داد. به قول شاعر آلماني خانم مارگوت  بيكل: از بختياري ماست/ شايد/ آنچه مي خواهيم/ يا بدست نمي آيد/ يا از دست مي گريزد.[1]

بالاخره زندگي عين انسان است و انسان عين زندگي. داستان زندگي قهرمانان آن انسانهايند با خلق و خوي متفاوت چون حسنك وزير و گل محمد كلميشي. خواسته و ناخواسته تن به كارهايي مي دهند و نقش آفريني مي كنند،برسراصول و عقايدشان جان در طبق اخلاص مي گذارند و سرنوشتي رقم مي- زنند كه شايد به زعم بعضي ها چندان سنجيده نباشد.

             *** وجوه اشتراك دو داستان***

داستان حسنك وزير بيهقي و كليدردولت آبادي در عين تفاوتهاي زياد وجوه مشتركي دارند كه نظرم را به خويش معطوف ساخت چرا كه از يك طرف نويسنده هر دو داستان از يك منطقه وآب و هوا سودجسته؛يعني خراسان، داراي سبك مخصوص به خود كه در اين سياق داراي اصطلاحات وكنايات خاص خودش همراه با يك سري آداب و فرهنگ رادر خويش منعكس مي سازند منتها هر يك در قرني وزماني متفاوت و با فاصله زماني بسيار زياد.

بيهقي نويسنده داستان حسنك وزير- كه داستانيست واقعي تاريخي- آن چنان جذاب وزيبا نگاشته است كه هر خواننده آگاه وصاحب ذوقي را مجذوب خويش مي سازد. دولت آبادي هم كليدر را بر اساس ماجرايي كه در دوران كودكي اش رخ داده است بيان مي كندكه قهرمان اصلي ونقش آفرينش گل محمد كلميشي است. هر دو قهرمان  به وسيله حكومت ودارو دسته اش نابود مي گردند. نثر هر دو كتاب مطنطن وزيبا. داراي آهنگ و موسيقي خاص خود. داراي توصيفات جالب توجه تا جايي كه بعضي از قسمتهاي هر دو داستان به شعر نزديك مي شود. داراي اصطلاحات و كنايات زمانه خودش، زباني و فخيم  و استوار.

             *** وجوه اشتراك دو قهرمان ***

1-حسنك وزير مردي است با سواد از طبقه بزرگان و اشراف  وزير دربار، درستكار و دوست داشتني، استوار بر عقايدش و پاك سرشت و بي باك.

گل محمد مردي است بي سواد از طبقه پايين جامعه اما شجاع و جسور، جوانمرد و دلير، پاك سرشت و بي اعتنا و بي باك نسبت به آدمهاي دورنگ.

2-به زعم بنده هم دو قهرمان ناخواسته وارد ماجرا شدند وقتي هم كه ثقل ماجرا قرار گرفتند مثل آدمهاي مفلس و بي اراده عقب نشيني نكردند بر سر عقايد و ايمانشان و آنچه به زعم خودشان درست مي پنداشتند، پافشاري كردند.

آنچه بيشتر از همه در اين دو داستان جلب توجه مي كند جسارت و بي باكي حسنك و گل محمد مي باشد. حسنك تا واپسين لحظات زندگي اش در برابر بوسهل زوزني مي ايستد.  نيش سخنش را نثارش مي كند وقتي دشنام و توهين بوسهل را مي شنود، مي گويد: «سگ ندانم كه بوده است. خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت جهانيان دانند... اگر امروز اجل رسيد كس نتوانست دانست كه برادر كشند يا جز دار كه بزرگ تر از حسين بن علي (ع) ني ام ودر ادامه مي گويد: «اين خواجه كه مرا اين مي گويد مرا شعر گفته است و بر در سراي من ايستاده است. (بيهقي 227) در زمان صدارت ووزارتش كشمكش بين سلطان مسعود ومحمود زياد مي شود و حسنك كه طرف سلطان محمود را مي گيرد بي باكانه به سلطان مسعود پيغام مي دهد. «اميرت را بگوي كه من آن چه مي كنم، به فرمان خداوند خود مي كنم اگر وقتي تخت ملك به تو رسد حسنك را بر دار كن... حسنك عاقبت تهور و تعدي خود كشيد. ( بيهقي ص227)

گل محمد با همه پيشنهادهايي كه به او مي شود تا جان سالم به در ببرد، تسليم نمي شود مرگ رنگين را بر زندگاني ننگين ترجيح مي دهد. درهمه جا براي حفظ آبرو و حيثت خودش مبارزه مي كندتا جايي كه جسارت او رشك برانگيز مي شود و مورد تحسين دوست و دشمن قرار مي گيرد. در برابر دشمنان سر تسليم فرود نمي آورد. جوانمرد ظهور مي يابد و انتقامش را از اربابان ودارودسته ي حكومت وظالمان مي گيرد و تسليم نمي شود: «ما در جنگي داريم قدم مي گذاريم كه عاقبتش معلوم است. گمان مكن ما... ديوانه هستيم... عاقليم ... راهي را شروع كرده ايم كه بايد تا پايانش برويم... بايد به منزل برسانيم. (كليدر ص 2434)

«... نه برادر خود را نباخته ام. كار من اول با ناچاري سرگرفت، بعد از آن با غرور دنباله گرفت، چند گاهيست كه باعقل حلاجي اش  مي كنم. و در آخر هم خيال دارم با عشق تمامش كنم.» ( كليدر ص 2435)

3-حسنك مي داند كه سرنوشتش با حرفهايش رقم خورده است و دربرابر دشمنان عجز و لابه نمي كند وتسليم سرنوشت نمي شود. گل محمد  هم مي فهمد كه چه تسليم بشود و چه نشود، كشته مي شود. چرا كه وجود او مثل حسنك براي عده اي مضر است. در نتيجه تسليم نمي شود بلكه مي گويد: «نه تسليم ونه مرگ»؛ يعني مبارزه و ايستادگي دربرابر دشمنان جامعه و خلق.

4-هر  دو نفرآنها آنچنان بي باكند وجسور كه مورد حسد دشمنان قرار مي گيرند و غبطه دوستان. افرادي مثل فربخش، سيد شرضا تربتي، جهن خان و... از سرسختي و جسارت گل محمد نه تنها به ستوه مي آيند بلكه حسوديشان مي شود و دشمنان حسنك هم از بي باكي و جسارت حسنك كاسه چشمشان مي خواهد بتركد، افرادي مثل بوسهل زوزني.

اما دوستان نه تنها نسبت به آنها دلسوزي مي كنند بلكه غبطه مي خورند كه مردان شجاعي چون آنها سرتسليم در برابر ظلم و بي عدالتي نمي آورند و مردانه مبارزه مي كنند و عاقبت دل دشمنان را به درد مي آورند. و با كارهايشان نه تنها نيست ونابود نمي شوند بلكه دشمنان قسم خورده شان را رسوا مي سازند.

5-براي نابودي حسنك چون چاره اي ندارند او را تهمت قرمطي مي زنند وبه بهانه خلعت گرفتن از خليفه فاطمي او را به ميز محاكمه مي كشانند. و بر مركب چوبين سوارش مي كنند در حاليكه بهانه چيز ديگريست، تحقيريست كه سلطان مسعود و بوسهل زوزني و دارودسته اش از جانب او ديدند: «نيكو نتوانم دانست اين مقدار شنوده ام كه يك روز به سراي حسنك شده (منظور بوسهل) به روزگار و وزارتش پياده و به دراعه، پرده داري كه بر وي استخفاف كرده بود و وي را بينداخته» (بيهقي ص229.) بوسهل هم قسم مي خورد كه او را به چوبه دار بكشاند و موفق هم مي شود.

براي نابودي گل محمد او را تهمت مي زنند كه سرجنگ با دولت داري: «اين معنا را در كردارت مي خوانم كه با دولت سرجنگ داري، اين جور روا ميداري!» گل محمد بدون ترس و واهمه در جوابش مي گويد: «پس، دست خود پنهان پوشيده نمي خواست و نمي توانست بدارد.» از اين رو بي پروا مي گويد:

«اگر حكومت با من سرجنگ داشته باشد!» (كليدر ص2028)

گل محمد هم مثل حسنك اطرافيان حكومت و اربابان را مي رنجاند. اربابهايي مثل نجف ارباب سنگردي، خرسفي ارباب و...

6-حسنك وزير تسليم سرنوشت مي شود يك نوع جبر بركارها مسئولي شده هيچ عجز و لابه اي نمي كند تا او را ببخشد. بلكه هر چه تقدير است همان خواهد شد: «اگر امروز اجل رسيده است كس باز نتوانست داشت كه بردار كشند يا جز دار» ( بيهقي ص232)

در كار گل محمد هم يك نوع سرنوشت محتوم رقم مي خورد. وقتي كه قاصد از طرف سيدشرضا تربتي مي آيد پيش گل محمد مي رود خان محمد از برادرش مي پرسد كه چه مي خواهند: چيست آن حرف آخر؟ گل محمد مي گويد: «تسليم يا مرگ» بعد بارويي گشاده به برادرش مي گويد: دوتا كاسه زهر پيش دست تو مي گذارند و مي گويند: آزادي كه هر كدام دلت مي خواهد ور داري و سر بكشي، خوب... تو چكار مي كني؟ يكي از آن كاسه را ور مي داري  و سرمي كشي.» (كليدر ص 2261 ) چه بخواهيم و چه نخواهيم اين سرنوشت مرگ به سراغمان خواهد آمد، هرچند ما نه تسليم را مي خو اهيم و نه مرگ را. هر چند گل محمد در آخر تسليم سرنوشت مي شود. «.... هر كاري كرده ام و هر كاري كه خيال داشتم بكنم همه اش براي زندگاني بوده. به عشق زندگاني بوده... كار من اول به ناچاري سرگرفت  بعد از آن با غرور دنباله يافت چند گاهي است كه باعقل حلاجي اش مي كنم و در اين منزل آخر هم خيال دارم با عشق تمامش كنم... هر جواني پيري اي دارد و هر پيري مرگي دارد. درخت بار آور هم تمام فصلهاي سال را نمي تواند سبز بماند.» (كليدر ص 2435.)

    7-حسنك وزير وقتي مي داند به پايان خط رسيده است آنچه بيشتر از همه ذهن اش را مشغول مي كند زن وفرزند و خانواده است: «دل از جان برداشته ام از عيال و فرزند انديشه بايد داشت...» ( بيهقي ص233)

گل محمد هم وقتي مي داند كه سرنوشت او با مرگ گره خورده است به فكر اطرافيان و زن و فرزندش مي افتد به همين خاطر جنگ مرا به كوه مي كشاند: «جنگ را به كوه مي كشانيم حيدر! اينجا يا هر آبادي ديگر درگير نمي شويم نمي خواهيم كه دماغ تنابنده اي در اين جنگ خوني شود» (كليدر ص2433)

حتي به مارال سفارش مي كند وقتي مأموران دولتي آمدند جاي مرا به آنها نشان بده. (كليدر ص2422)

8-زماني كه حكم اعدام حسنك امضا مي گردد تمام اموالش را مصادره مي كنند و با سند و قباله به نام دولت ثبت مي گردد: «دو قباله نوشته بودند. همه ي اسباب و ضياع  حسنك را به جمله از جهت سلطان و يك يك ضياع را نام بر وي خواندند و اقرار كرد به فروختن آن به طوع ورغبت و آن سيم كه معين كرده بودند بستد و آن كسان گواهي بنوشتند. و حاكم سجل كرد و مجلس و ديگر قضات نيز...» (بيهقي ص233)

گل محمد با اينكه به كوه ميزند زن و فرزندش را به اسارت مي برند و اموالش را غارت مي كنند: «گله را بر زدند و بردند آي ... مسلمانان؛ گله را بر زدند و بردند. با پوزه هاي بسته وچشمهاي باز ... هجوم آوردند. ما را كوبيدند و گله را بر زدند و بردند...» (كليدر ص2519 )

بلقيس مادر گل محمد هم پيش بيني كرده بود كه آنها براي غارت اموالشان خواهند آمد. (كليدر 2456)

9-دشمن اصلي حسنك وزير شاه مسعود غزنوي بود و  بوسهل زوزني دو دشمن آشكار و بي پروا. چنانكه بيهقي درباره حالات و رفتار بوسهل مي گويد: «اين بوسهل مردي امامزاده و محتشم و فاضل و اديب بود اما شرارت و زعارتي در طبع وي موكد شده... و با آن شرارت دلسوزي نداشت...»  (بيهقي،ص226)

رفتار بوسهل با حسنك را اين گونه وصف مي كند: «چون امير مسعود... از هرات قصد بلخ كرد علي رايض حسنك را بي بند مي برد و استخفاف مي كرد و تشفي و تعصب و انتقام مي بود. هر چند شنوده ام از علي... از هر چه بوسهل مثال  داده از كردار زشت در باب اين مرد از ده يكي كرده آمدي و بسيار محابا رفتي» (بيهقي،ص227)

هر چند حسنك در زمان صدارتش دل امير مسعود را آزارده بود: «كه بر هواي امير محمد ونگاهداشت دل وفرمان محمود اين خداوند زاده را بيازرد و چيزها كرد و گفت كه اكفا آن را احتمال نكنند. (بيهقي، ص 227)

هر چند همين جسارت عاقبت، كار خودش را كرد اما بوسهل زوزني از ترس و كينه آتشي را روشن كرد و هر روز شعله ورتر ساخت تا خوب گرم شود و شد.

دشمن اصلي گل محمد هر چند حكومت بود ولي اربابان براي حفظ منافع خودشان كه خود را وارث حكومت مي دانستند از آب گل آلود ماهي خوبي گرفتند. چرا كه با خالي كردن زير پاي گل محمد و اطرافينش هم به منافع اصلي خودشان رسيدند و هم نزد حكومت جوانمرد جلوه كردند. ارباباني كه شبيه بوسهل زوزني عمل كردند، كم نبودند. از جمله آلاجاقي، نجف سنگرد خرسفي، غضنفرخان كاشمري، بابقلي بندار و .... تفنگ به دستاني چون جهن خان، سيدشرضا تربتي و...

نجف ارباب سنگردي حال وهوايي دارد كاملاٌ شبيه بوسهل زوزني. او هم مثل بوسهل به دست گل محمد خوار و ذليل مي شود. مدتي در اسارت او مي ماند و بعد آزاد مي شود. وقتي كه آزاد شد تا ريختن زهر كينه و دشمني لحظه اي دست از كار نكشيد. تا جايي كه تير خلاص را او مي زند: « نجف ارباب پيش از آنكه بندار دست به كار شود – خود را به جلو انداخت، ماوزر را از دست شيدا گرفت قدم پيش گذاشت و قلب گل محمد را نشانه گرفت و شليك كرد...» (كليدر 2514)

10-زماني كه دارند حسنك را سنگسار مي كنند به مردم دستور مي دهند تا سنگ بزنند. كسي سنگ نمي زند چرا كه حسنك در دل مردم جاي داشت: «و آواز دادند كه سنگ دهيد، هيچ كس دست به سنگ نمي برد وهمه زار زار مي گريستند خاصه نيشابوريان» ( بيهقي ص235)  آنگاه به عده اي از آدمها كه اجير شده بودند سنگ مي دهند تا سنگ بزنند «پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند ومرد خود مرده بود...» ( بيهقي ص235)

 زماني كه گل محمد را مي كشند مردم همه غمگين و ناراحت مي شوند حتي پيشواز فاتحان نمي آيند: «مردم ديه ها به پيشواز نمي آمدند يا دست كم شادمانه به پيشواز نمي آمدند. بسا مردم كه بر سر راهها ايستادند. مني نگريستد و مي گريستند و كشندگان را به دل نفرين مي كردند.» (كليدر ص2515) حتي ارباباني چون نجف ارباب و بابقلي بندار از همراهي طفره مي روند: «كسي را همراه خود نداشتند حتي نجف ارباب و بابقلي بندار از همراهي طفره رفته بودند.» (كليدر ص2515)

زمانيكه گل محمد را دستگير مي كنند به روستا مي آورند به خيلي از آدمها دستور مي دهند تا آخرين تير را شليك كنند قبول نمي كنند حتي شيدا پسر بابقلي بندار. فقط نجف ار باب كه به دست گل محمد تحقير شده بود تير خلاص را شليك مي كند. شباهت عجيب نجف ارباب با بوسهل زوزني. (كليدر،ص2514)

11-حسنك را بردار مي  كنند. دشمنان خوشحال مي شوند و جشن و سرور بر پا مي كنند سلطان مسعود هم نشاط سه روزه مي گيرد: « چون كارها ساخته آمد... امير مسعود برنشست و قصد شكار كرد و نشاط سه روزه با نديمان و خاصگان و مطربان... » ( بيهقي،ص 233) بوسهل زوزني هم همگان را دعوت مي كند و مطرب مي آورد و جشن مي گيرد. «...مجلس نيكو آراسته و غلامان بسيار ايستاده و مطربان همه خوش آواز...» ( بيهقي، ص 236)

بعد از اين كه گل محمد را شكست مي دهند و سرش را مي برند. نجف ارباب دهلي ها را مي آورندو مي گويد بنوازيد و شادي كنيد: «و نجف ارباب به تاخت سررسيد با دهلي ها كه سواره به همراه آورده بود. نجف ارباب درنگ روا نداشت تا نعش رابخوابانند و امور انجام بگيرد... گفت: براي تازه دامادت دهلي آورده ام. «دد بلقيس» (كليدر ص2513)

كلوخ و مرحبا مطرب هستند. وادارشان مي كنند تا دهل بكوبند. آنها مي نوازند اما نواختن به درد و اندوه و گريه، دهل آواز حزين داشت. (كليدر، ص2515)

12-بوسهل بعد از اين كه سر حسنك را مي برد داخل جعبه اي مي گذارد و به مهماني مي آورد. و مي گويد: نوباوه آورده اند از آن بخوريم» (بيهقي ص 236)  همگي مي گويند بخوريم وقتي سرجعبه را باز مي كنند مي بينند سر حسنك است همگي ناراحت مي شوند.     

وقتي سرگل محمد را براي حكومت مي برند جشن مي گيرند رجال از فرماندار، شهردار و رئيس شهرباني گرفته تا مديران ارشد،  تجار و اربابان بزرگ به دفتر گروهاي ژاندارمري فرا خوانده شده اند. همه جا را چراغاني مي كنند لامپهاي رنگين روشن مي كنند. (صص16-2516)

13-نقشه كارساز است طوري برنامه ريزي مي كنند تا نابودش سازند سلطان مسعود وانمود مي كند كه در اين كار تقصيري ندارد و برايش اين گونه پيام مي دهد: خداوند سلطان مي گويد: «اين آرزوي توست كه خواسته بودي كه: چون تو  پادشاه شوي ما را بردار كن» ما برتو رحمت خواستيم كرد اما اميرالمومنين نبشته است كه تو قرمطي شده اي و به فرمان او بردار ميكنند» كار را از اين طريق از سر خود وا مي كند و به جرم قرمطي و به فرمان اميرالمومنين اعدام مي شود.  

براي گل محمد كار به همين منوال است عده اي شب و روز نقشه مي كشند تا او را از بين ببرند ولي وانمود مي كنند كه در اين كار تقصيري ندارند. مثل ارباب الاجاقي، بابقلي بندار،حتي شرضاتربتي، جهن خان. چندين بار به او اسلحه مي فروشند با او مدارا مي كنند ولي در ذهن خودشان نقشه نابودي اورا دارند، طوري كه خودشان بد نام نشوند: «  اين چه پوليست؟» خان عمو در جواب گل محمد مي گويد: «سرت قيمتي شده!... اين بيست هزارتومن است يك ثلث سربريده تو دوثلث ديگرش را هم قرار است بعداً به من بدهند!» (كليدر ص1878) اين پول را فربخش به خان عمو داده بود تا برادر زاده اش را بكشد. در حاليكه خودش به گل محمد اسلحه مي فروشد. «حالا دانستم كه سرگردفربخش اين پيشكشي را چرا برايم فرستاده!» (كليدر،ص1430)

        *** شباهتهاي مادر دو قهرمان: بلقيس مادر گل محمد كلميشي ومادر حسنك وزير***

در پايان دو داستان با دو شير زن رو به رو هستيم كه اخلاق و رفتار آنها خيلي با هم شباهت دارد. هر خواننده آگاهي متوجه است كه اخلاق، رفتار و برخوردهاي مناسب و درست هر دو زن دل دشمنان را به درد مي آورد. هر دو زن جسور و بي باك، تودار،  پرتوان و مسلط برخود وبردبار و مقاوم، نستوه وخستگي ناپذير در برابر دشمنان، مقاوم چون كوه، استوار و راست قامت چون سرو. زماني كه مادر حسنك خبر مرگ فرزندش را مي شنود. هيچ گونه جزعي نمي كند: «مادر حسنك زني بود سخت جگرآور. چنان شنودم كه دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند. چون بشنيد جزعي نكرد- چنان كه زنان كنند- بلكه بگريست به درد... بعد گفت: بزرگ مردا كه اين پسرم بود! كه پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان.» (بيهقي،ص236)

بلقيس مادر گل محمد در جاي جاي داستان ظاهر مي شود. رهبريست  نقش آفرين، با حركات و سكنات، با ايماء و اشاره فرزندانش را درس زندگي ومردانگي مي آموزند. شكست و دو دلي را از آنها مي زدايد همه را دور هم جمع مي كند. هدايتگريست آگاه، روشنگريست فهميده، نسبت به حكومت و دارو دسته اش بدبين و دل چركين وكينه اي. سخنان او آويزه گوش گل محمد است. در سختيها و شدايد گفتارش در گوش گل محمد به نجوا در مي آيد. «بره نر براي كارد است» اين جمله گل محمد را در تصميمات وكارهايش استوار و پابرجا مي كند تا وسوسه اطرافيان و عاملان حكومت نگردد. در قسمت آخر داستان وقتي بلقيس مرگ فرزندانش را مي بيند مثل مادر حسنك جزعي نمي كند و بدون عجزو لابه لباس گل محمد را مي شويد و به او آب مي نوشاند: «بلقيس با شجاعت هر چه تمامتر مي آيد... لبان تفتيده پسررا با آب شست... لبخند زد وگفت: شيرم حلالت، پسرم.» (كليدر،ص2512)

دل جهن خان واطرافيانش را با پايداري شجاعت به درد مي آورد: «پس سر بريده را به جهن خان سپرد و از ميانه بدر رفت. او هيچ جزعي نكرده بود اما هنگامي كه مي رفت تا دور شود به يك پركاه مي مانست كه با دستي مي توانست ببرد؛ و اگر گام به سنگيني بر مي داشت از آن بود كه بار اندوه بود واگر نه بلقيس ديگر وزني نداشت... چيزي جز اندوه و  استخوان نبود.» كليدر.(ص2513)

بعد از مرگ گل محمد نه بلقيس نه زنان كلميشي گريه نمي كنند: «چشمان زنان كلميشي خانه كرده بود لذا نه مي گريستند و نه اضطراب داشتند چشمها در عمق كاسه ها خشك و خاموش مانده بود... بلقيس انگاري نمي گريست.» (كليدر،ص 2517)

تفاوت مادر حسنك با مادر گل محمد در اين است كه بعد از مرگ حسنك به مادرش اطلاع مي دهند در حاليكه بلقيس در همه جا حضور دارد و راهنماست.

                       ديگر شباهت ها

بدن حسنك به مدت چند سال بالاي دار قرار مي گيرد به طوري كه كاملاٌ متلاشي مي  گردد: «حسنك قريب به هفت سال بردار بماند؛ چنان كه پاهايش همه فرو تراشيد، و خشك شده... چنانكه ندانست كه سرش كجاست و تن كجا. بيهقي، ص236

جسد گل محمد و يارانش را هم طوري دفن مي كنندتا اثري از آنها نماند: « به دستور آقاي شهردار، دور از ديوار رباط چاله اي كندند و مردان كلميشي را بي غسل و كفن در خاك جاي دادند گور را پوشانيدند. هموار كردند و دلوي آب بر خاك صاف گورپاشيدند ودور شدند.» (كليدر، ص251)

هر دو اتفاق در شهر نيشابور و اطرافش به وقوع پيوست... «حسنك را سوي دار بردند... همه زار زار مي

گريستند خاصه نيشابوريان.» (بيهقي.ص 235)

جنازه گل محمد وهمراهانش را در اطراف نيشابوردفن كردند. تا اثري از آنها نماند: «نعش را از دروازه ي خاوري شهر از دروازه ي نيشابور به شهر وارد كردند و از راسته خيابان بيهق بگذارنند.» (كليدر،ص2526)

آري سرنوشت تراژدي هر دو مرد يكسان پايان مي يابد ولي ميتواند برايمان درس زندگي باشد، درس زندگي عشق و فداكاري، درس دوري از دو چهره اي ها و دورنگيها و بالاخره درس زندگي؛ زندگي واقعي.

منابع

1- كليدر محمود دولت آبادي، فرهنگ معاصر، چاپ دوازدهم، پاييز 1376، 10 جلد در 5مجلد 2836 صفحه

2-تاريخ بيهقي، تصنيف خواجه ابوالفضل محمدبن حسين بيهقي دبير، به كوشش خطيب خطيب رهبر، انتشارات سعدي، چاپ اول پاييز 68.                         نادعلي فلاح



. سكوت سرشار از ناگفته هاست. مارگوت بيكل، ترجمه احمد شاملو- محمد زرين بال،  انتشارات ابتكار، چاپي دوم، 1365[1]

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:44  توسط نادعلی فلاح  | 

                      ریشه ی یک ضرب المثل

ضرب المثل دست گل به آب دادن در مازندران به شکل های گوناگونی به کار می رود از جمله:

دسّه گل او ها دائن ( دست گل به آ ب دادن)  dassə gəllə ?u hādā?an

دسّه گل او هادا ( دسته گل به آب داد )       dassə gəllə ?u hā dā       

دسّه گل او هادائی ( دسته گل به آب دادی)  dassə gəllə ?u hāda?i     

دسّه گلِ او دنی (دسته گل به آب می دهی)  dassə gəllə ?u deni          

دسّه گل او هادامه( دسته گل را آب دادم )  dassə gəllə ?u hādāmə   

و...

 و شکل های گوناگون دیگری از ضرب المثل با تغییرات در نوع و زمان فعل مثل هر منطقه ایران در گفتار عامیانه به کار می برند. این ضرب المثل در مازندران داستانی برایش نقل می کنند که جالب توجه است قبل از اینکه داستان را بیاورم شبيه این ضرب المثل را که در کتاب کوچه احمد شاملو آمده است عیناَ نقل می کنم آنگاه برگردان داستان عامیانه مازندرانی را به فارسی می آورم.

( 2/207 ) 211 دسته گل به آب دادن.

« شیطان میان انسان ها رفیقی داشت این رفیق می خواست برای پسرش زن بگیرد. به شیطان گفت: در عالم رفاقت یک خواهش از تو دارم و آن این است که اتباع تو در روز عروسی عملی انجام ندهند که مهمان های ما ناراحت بشوند».

شیطان قول داد و به اتباع خود نیز سفارشات لازم را کرد.

روز عروسی رسید برای این  که مجلس ضیافت از هر جهت باشکوه باشد آب به حوض خانه انداخته بودند. یکی از اتباع شیطان که البته به موجب دستور شیطان بزرگ نمی-توانست وارد مجلس شود و در آن جا خلافی صورت دهد بیرون خانه در کنار نهر آب نشست و دسته گلی را که در دست داشت به آب انداخت ، آب ، دسته گل را به میان حوض برد. یکی از بچه ها به فکر ربودن گل به کنار حوض آمد و در آب افتاد و خفه شد و عروسی را عزا کرد. رفیق شیطان از خلاف قول متاثر شده گله کرد. شیطان عامل عمل را احضار کرد و مواخذه کرد. او گفت : - من کاری نکردم ، فقط برای تزئین مجلس دسته گل به آب دادم!

کنایه دسته گل به آب دادن از این افسانه اتخاذ شده و در مواردی که کسی کاری را ظاهراَ صلاح و باطناَ برای فساد انجام می دهد استعمال می کنند. ] ع مستوفی- شرح زندگانی من[ جلد 3 صفحه 377 .

امیر قلی امینی در داستان های امثال از این حکایت روایتی دلپسند تر به دست داده است. در روایت او، آن که دسته گل به آب می دهد نه شیطان است نه شاگرد او، بل مردی سخت مشئوم و بد قدم و نا مبارک است که همیشه دخالت او درهرامری سیاهی به بار می آورد.

برای برادرزاده این مرد به خواستگاری دختری رفته اند و خانواده دختر بدین وصلت رضا دادند بدین شرط که عموی بد قدم داماد در هیچ یک از مراسم عروسی حضورنیابد.

بیچاره مرد، دو روزی را که علی الرسم ده غرقه در شور ونشاط عرسی است به دهکده مجاور می رود و طبعاَ از وضع خود به سختی اندوهناک است که چرا باید وجودش تا بدان حد مشئوم باشد که حتی در عروسی برادزاده محبوب خود نیزمجبور شود خانه و خانواده و دهکده را ترک بگوید تا شئامت حضورش احتمالاَ عروسی را به فاجعه یی مبدل نکند.

در این اندیشه است که ناگهان چشمش به بوته گل زیبائی می افتد و با خود می گوید:« این نهر، راست از میان باغ براد رم می گذرد خوبست دسته گل بزرگ و چشم گیری ببندم و به آب نهر بسپارم تا چون به برادرم رسید بداند که اگر خود من آنجا حضور ندارم ،باری دل و روح من آنجاست و قلباَ با شادی خانواده شریکم!» وچنان که پیداست دسته گل فاجعه می- آفریند. و سبب هلاک یکی از دو تن از کودکان خانواده می شود!

روز دیگر به خانه برمی گردد و عروسی را عزا می بیبد چون از سبب مرگ کودکان جویا  می شود و می شنود که جان آن نازنینان فدای دسته گل شیطانی شده است که آب آورده ، آه از نهادش بر می آید که این ، دسته گلی است که حود او به آب داده!

***

کنایه دسته گل ( به ) آب دادن بر خلاف استنتاج ع. مستوفی ، معمولاَ در امری به کار می- رود که ناشیانه یا به سهو- اما به طور قطع بدون سو نیت- و حتی چنان که از حکایت مثل

 بر می آید از سر حسن نیت کامل انجام می گیرد و نه از روی عمد و به قصد فساد، منتها نتیجه آن خسارت و زحمت یا رنج و مرارت دیگران باشد این  اصطلاح را دسته گل به آب دادن نیز می آورند؛ به فک به»

داستان مازندرانی: دو برادر به نام های خوش قدم و بد قدم بودند. هر کجا و خانه هر کس که می رفتنـد به برادر خوش قــــــدم می گفتند :« صفا آوردی! » اما به برادربد قدم می گفتند: « قدمت خیلی بد!» سالها به همین منوال گذشت و برادر بد قدم به هر کجا پا می گذاشت بلا و مصیبت و بدبختی به همراه داشت اما برادر خوش قدم صلح و صفا و دوستی بود خیر و برکت تا این که روزی برادر خوش قدم می خواست زن بگیرد و عروسی کند. به هنگام عروسی فامیلهای عروس گفتند اونباید درعروسی شرکت کند ممکن است با شرکت برادرت ، بد قدم ،عروسی  به عزا تبدیل شود.

برادر خوش قدم گفت: من کاری می کنم که او در عروسی شرکت نکند. به همین خاطر به برادر بد قدم گفت: تو کارت عروسی را برای پسر عمویمان در فلان روستا ببر- که خیلی دور بود- بد قدم کارت رابرداشت وبه سوی خانه پسرعمو حرکت کرد . چون راه خیلی طولانی بود عروسی سر گرفت و او به عروسی نرسید . به همین خاطرفکر جالبی به ذهنش رسيد . وقتی چشمش به منظره ای پر از گل افتاد. دسته گلی ترتیب داد و داخل آب انداخت که از خانه داماد می گذشت . گل روی آب آمد وآمد تا رسید به خانه داماد . وارد حوض شد خواهر داماد داشت دست و صورتش را می شست چشمش به دسته گل افتاد تا خواست بردارد افتاد توی آب و مرد .عروسی  به عزا تبدیل شد. بعد از چند روز برادر بد قدم برگشت . خوش قدم رو به بدقدم کرد و گفت : توچه کار کردی که عروسی را به عزا    تبدیل کردی ؟ گفت : هیچ کاری ! گفت خوب فکر کن ! کمی فکر کرد و گفت : من هیچ کاری نکردم وقتی دیدم نمی توانم به عروسی برسم یک دسته گل ترتیب دادم و داخل آب انداختم تا به شما برسد . خوش قدم گفت : تو کارت را کردی و دسّه گل او هادائی ( دسته گل به آب دادی !) dassə gəllə ?u hadā?i .

منبع:                                        

شاملو، احمد، کتاب کوچه، جلد (1)، حرف آ، تهران، انتشارات مازیار،چاپ سوم ،1378 صص- 47-45 .

 

 

                                                                      نادعلی فلاح

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:59  توسط نادعلی فلاح  | 

سی ریز

درهفتادوپنج کیلومـتری راه ارتباطی بافـق یزد به زرند کرمان روستای بزرگ ( دهستان) سی ریزواقع گردید.جاده صاف کویری آسفالته سی ریز را به زرند وصل می کند واز آن طرف جاده کویری سی ریز را به بافق ارتباط می دهد .جاده در کام کویر فرومی رود تا به آبادی پسته خیز برسد .

سی ریز در دشت واقع شد.که از دو طرف کوه آن را احاطه کرده است و این کوه هاوضعیت آب و هوایی خاصی به این منطقه داده است .شبها سرد سوزناک وروزهاگرم سوزان.آ ب شورش تا تلخی پیش می رود و آب شیرینش چندان طعم و مزه جالبی ندارد وبه سمت شوری گرایش دارد.

وجه تسمیه سی ریز

درباره نامگذاری سی ریز نظریات متفاوتی بین مردم مطرح است ازجمله:

1-   عده ای از مردم اصفهان در منطقه ای به نام ریزآمدند که تعدادشان به سی نفر می رسید.آنهااین منطقه بی اب و علف را آباد کردندوبه نام سی ریز معروف شد.

2-    در گذشته سیل های زیادی به این منطقه روانه می شد .یک بار سیلاب چند تا خانه واز جمله آسیاب آبی را خراب کرد وزیر گل ولای مدفون ساخت .چون بعداً از زیرخاک بیرون آوردند به نام سیل ریز معروف شد وبه مرور زمان به سی ریز تغییر نام یافت.

3-       چون آب تمام مناطق به این روستا سرازیر می شد به سیل ریز وبا اندکی تغییر به سی ریز معروف شد.

4-       چون سی خانوار اینجا زندگی می کردند به سی ریز معروف گردید.

5-   ریز به معنی اصطبل یا آغل حیوانات یا محل و آخور اسبان است.که امروز هم پیرمردها این لفظ را به کارمی بردند. می گفتند در قدیم محل عبورکاروان بود .حدود سی تا ریز(اصطبل) برای حیوانات مهیا بودبه نام سیریز معروف شد.سی ریز و سیریز دو گونه املای نوشتاری است که کاربرد دارد.

 

چندآداب ورسوم ازمردم سی ریز

« چَچین ،بر وزن همین»: برای برآوردن حاجات سی ریزیها چچین می شوند بدین صورت که در روز میلاد امام زمان یا چهارشنبه آخرسال یا چهارشنبه آخر صفر دو نفرچچین می شوند. این دو نفر با پوشیدن لباس مخصوص خودرا به صورتی درمی آورند تا کسی آنها را نشناسد.البته لباس بیشتر موارد زنانه است.صورت خود را پارچه نازک سیاه می پوشانند ولباسهای بلندسیاه به تن می کنندوبعضی ها هم لباس مردانه می پوشنــد.به دم در خانه ها می روند وبا زنجیر به در می کوبنـــد و در دست دیگرشـــــــان کـَمو( الک ) نگه می دارند. یک سرمه دان همراه با سرمه و مقداری نبات ویک انبر به همراه دارند.صاحب خانه چیزی را داخل کمو می گذارد اگر شخص خواست تبرک شود سورمه به چشمانش می کشندو برای شیرین کامی مقداری نبات می دهند انبر برای آن برمی دارند اگر شخص خواست کنجکاوی کند پشت دستش را بزنند تا بیشتر کنجکاوی نکند .

این کار زمانی که شخصی بیمارشدوبا دوا و درمان بهبودی حاصل نکرد، انجام می گیرد .آن چه را چچین جمع آوری کردهمه را قاطی می کنند غذایی درست می کنند تا بیماربخورد شفا یابدومعمولا ً اعتقاد براین است که شفا پیدا می کند.

«کلیدزنی»:در شب چهارشنبه سوری یا چهارشنبه آخر صفریا میلاد حضرت مهدی دو نفر زن چادر مشکی به سر کرده وکلیدزن می شوند. همان اعمالی را که برای چچین انجام می دهند برای کلیدزن هم انجام می گیرد. تفاوتشان داین است که چچین در روز است و کلیـدزنی

 درشب. درهردومورد کسی نباید شناخته شود چون برای شفای بیماراست معمولا ً مردم چیزهایی مثل قند،بادام،نبات و... داخل کمو می ریزند.     

« مهره کوزه (مارکوزه) »: این عمل درآخرین روز یاآخرین شب چهارشنبه ماه صفر یا آخرین چهارشنبه سال که چهارشنبه سوری می کنند ؛ انجام می گیرد. بدین ترتیب که یک کوزه سفالی را پرازآب می کنندداخل تنور روشن می گذارند. خانواده واطرافیان رفته وسایلی مثل سنجاق،پیچ،مهر،انگشترو... را داخل کوزه می ریزند.به طوری که هرکس هرچیزی که داخل کوزه می اندازد درذهنش می سپارد تا یادش نرود وآنگاه کوزه را به طرف قبله قرارمی دهند. فردای آن روزهمه ی آن افرادی که شئی را داخل کوزه دارند در یک محل جمع می شوندوبعد کوزه راازتنوربیرون می آورند.پیرزن ها ویا افرادی که دوبیتی (چاربیتو) بلدند می خوانند واین درحالی است که فردی چهارپنج ساله یا کسی که به سن بلوغ نرسیده باشدکوزه را زیرچادرمی کند.همراه با خوانده شدن دو بیتی او شئی را بیرون می آورد.هر وسیله ای که از کوزه همراه با دو بیتی بیرون بیا ید با نیت خودش تطبیق می دهدتا نیتش بر آورده گردد.این کار می تواند تا دوسه روزی ادامه یابد.

« زاج سوزی » : وقتی فردی مریض شود برای اینکه بفهمند او چه نوع مریضی گرفته است مثلا ًترسیده یا ناپرهیزی کرده سر کوچه یا چهارراه عده ای جمع می شوند با مقداری هیزم روی یک خشت سالم آتش درست می کنند.روی چهار گوشه خشت یک حبه قند می گذارندوروی آتش چند تکه زاج می گذارندتا بسوزد.اگر زاج سوخته به شکل حیوان درآمدمی گویند بچه یا فرد ترسیده اگر به شکل چشم درآیدمی گویند چشم زخم یا نظرخورده است. بعداززاج سوزی بیمار خوب می شود و زاج را نرم می کنندو روی قسمتهایی ازبدن بیمار می مالند .

« تالو متالو» : وقتی باران نیاید چند نفرجمع می شوند . لباس زنانه می پوشندونقش تالو را بازی می کنند در خانه را می زنند واین شعرها را می خوانند :

تالومتالووقت گل شفتالو

تالوی ما خَزو[1] می کرد

دنیا را زیراِ وْ [2] می کرد

تالوی ما اِوْش بدن

خرجی سال نِـوْ ش بدن

یک من جو داشتم

پشت تـِلی [3] کاشتم

ای خدا بارون بده

بارون بی پایون بده

تالو متالو وقت گل شفتالو

در خانه دومی را می زنند این شعررا می خوانند:

تالوی ما غصه ش مده

گوشت بزه بوسه ش مده

تالو متالو وقت گل شفتالو

درخانه سومی را می زنند و این شعر را می خوانند:

این خونه را پر روزه

صاحب خونه مخمل دوزه

تالو متالووقت گل شفتالو

در خانه چهارمی را می زنند و این شعر را می خوانند:

این خونه اوباد ِ

صاحب خونه نودوماد ِ

تالو متالو وقت گل شفتالو

هر خانه ای که می رفتنند شعرمی خواندند البته به تالو تعدادی زنگوله می بستند وچند نفر دنبالش می رفتند. ناگفته نماند که تالو به در هر خانه ای که می رفت و شعر می خواند به اوچیزهایی مثل آرد ، جو و ... می دادند؛ یعنی هر خانه چیزی. آب روی سرش می ریختند.

هر چیزی که می گرفتند آردش می کردند. خمیر درست می کردند آنگاه آش می پختند. بین مردم تقسیم می کردند . البته نان هم می پختند. بین آش یا نان یک مهره ی سبز می گذاشتند. آش رادر ظرفها می ریختند و مهره ی سبز در کاسه هر کسی که بود بر سراومی ریختند و کتکش می زدند.

یک نفر بزرگتر ضامن او می شد. سه روز مهلتش می داد تا باران بیاید واگر ظرف این سه روز باران نمی آمد دوباره او رابه باد کتک می گرفتند. آن قدر او را میزدند تا باران بیاید وطبق عقیده آنها باران هم می آمد. اگر مهره داخل نان نصیب هر کس می شد همان عمل را رویش انجام می دادند . ناگفته نماند که این کارها را مردها اجرا می کردند.

« خواجه خضر»: چهل روز بعداز عید نوروز آش مخصوص درست می کنند به مانند آش رشته که به جای آب شیر می ریزند. آش را داخل ظرف می ریزند یک فرش را در آن محلی که دامها هستند یا آغل درست کردند پهن می کنند و ظرف آش را با یک چپق یا سیگار روی فرش می گذارند.

می گویند خواجه خضر می آید وبرکت به دامها می آورد .این کار بیشتر در بین عشایر مرسوم است جهت برکت و پر رونق شدن دامها.

                                              

                                                                                       نادعلی فلاح   



1- خزو یا خجی یا خجو: شرشر آب

2-  اِوْ : آب

3- تلی : تپه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:55  توسط نادعلی فلاح  |